لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 3

سالن سمعی و بصری دانشکده – ساعت 5 بعد از ظهر

علی یکی از کلید های صفحه کلید روی میز را فشار می دهد و به سمت دیوار انتهای اتاق که تصویر اسلاید ها رو آن افتاده است می رود و توضیحاتش را ادامه می دهد. نسبت به قبل چهره جا افتاده تری دارد. کت و شلوار مرتبی پوشیده است و با حرارت به اسلاید های روی پرده اشاره می کند و توضیح می دهد. 24 سال دارد اما چهره اش کمی بیشتر نشان می دهد. همچنین عینک به چشم می زند. در سالن 40 نفری حدود 20 نفر نشسته اند. 4 نفر که به نظر می رسد استاد باشند در ردیف جلو نشسته اند و تعدادی برگه در دست دارند و هر از چند گاهی نگاهی به برگه ها می اندازند. یکی از آنها با هر از چند گاه چیزی را یادداشت می کند.

در ردیفهای عقب تر دانشجویان دانشکده نشسته اند. در ردیف آخر کنا دیوار انتهای سالن مادر علی با چهرا ای شکسته تر از قبل نشسته است. کنار او مجتبی و محبوبه هم نشسته اند و محو صحبتهای علی هستند. از چهره مادر علی می شود فهمید که چیزی از حرفهای علی سر در نمی آورد اما دوست ندارد به جایی غیر از چهره علی نگاه کند و لبخند شیرینی هم گوشه لبش دارد.

یک دسته گل در دستان محبوبه فرار دارد. آرام به مادرش می گوید: ((مامان، من اگه بخوام برم خوابگاه الان باید راه بیفتم. چکار کنم؟))

- حالا طوری نمیشه یه کم صبر کنی. از این مراسما که همیشه نیست.

- باشه. ولی اگه تا آخرش بمونم نمیشه برم خوابگاه ها. مهصوصا برای سال اولی ها بیشتر سخت می گیرن.

- چه بهتر. یه شب خانم دکتر پیش ما باشه. شما هم از این جلسه ها دارین؟

- آره ما هم داریم. حالا زوده.

مجتبی سعی می کند از اطلاعات دوم راهنمایی اش برای فهمیدن حرفهای علی کمک بگیرد.

کورش هر از چند گاهی از زاویه های مختلف از علی و از حضار عکس می گیرد. علی بعد از آخرین سکوت می کند و حضار برایش دست می زندد.صحبتهای علی که تمام می شود یکی از استادان از روی یادداشتهایی که نوشته چند سوال از علی می پرسد. علی سوالها را پاسخ می گوید.

جلسه تمام می شود. پارسا جعبه شیرینی را جلوی حاضرین می گیرد. علی و مادر و خواهرش و برادرش کنار هم می ایستند تا کورش از آنها عکس بگیرد. علی به دوربین نگاه می کند. سعی می کند لبخند بزند. اما لبخندش کمرنگ می شود. کمی به فکر فرو می رود.

علی کنار اتوبوس ایستاده است. با پدرش کنار اتوبوس روبوسی می کند. با کمی مکث سوار اتوبوس می شود.

علی باز به دوربین نگاه می کند. زیر لب می گوید: ((کاش آخرین دیدار یه وقت دیگه ای بود.)) قطره اشکی گوشه چشمش می غلتد.

کورش می گوید: ((علی حواست کجاست؟ بخند دیگه می خوام عکس بگیرم.)) علی به خود می آید و رو به دوربین لبخند می زند.

 

خانه علی – ساعت 8 شب

مادر علی چای می ریزد. در چهره اش رضایت و خوشحالی دیده می شود.

مادر استکان چای را به سمت علی دراز می کند. مادر علی می گوید: ((خب مادر بگو. چکار می خوای بکنی؟ ما چکار کنیم؟

- مگه قراه کاری کنین؟ حالا تازه راحت شدیم.

- مثلا دوست نداری بریم خونه آقا مصطفی اینا؟ جدی که این نرگسشون خیلی خانومه.

علی استکان را به لبش نزدیک می کند و با لبخند شیطنت آمیزی می گوید: ((یه وقت خدای نکرده نذارین آب خوش از گلومون پایین بره ها. البته راست می گین. نرگسشون خیلی خانمه. ولی حال بذارین یه خورده نفسی بکشیم.))

علی بعد از خوردن یک قلپ از چایی اش دوباره می گوید: ((حالا ببینم سربازیم چی میشه. کارم مشخص بشه. ببینیم خدا چی میخواد.))

- ولی تو یه خورده مارمولک شدی. حالا اگه خواستی بعد از سربازی دوباره درس بخونی چی؟

علی هنوز لبخند شیطنت آمیز را به لب دارد و رو به مجتبی می گوید: ((مجتبی ببین. درس بخونی اینه. یه بار میگن بچه درس بخون. یه بار هم می گن بچه چرا اینقدر درس می خونی؟))

مادر دوباره می گوید: (( راستی آدم متاهل که بهتر درس می خونه. اینطور نیست؟))

- تا حالا که بد نخوندیم. حالا ببینیم چی میشه. ولی جدی مادر من. الکی بهانه نمیارم. الان نه سربازی رفتم نه کار درست و حسابی دارم این چند تا کاری هم که تو دوره فوق انجام می دادم پاره وقت و پروژه ای بودن. تازه هنوز معلوم نیست کجا بخوایم زندگی کنیم. اینجا که کار نیست. تهرون هم که هر چی در میاری باید یه چیزی هم بذاری روش فقط برای کرایه خونه))

مادر علی در حالی که کمی لبانش را ور می چیند می گوید: ((خدا بزرگه))

 

اداره پست شهرستان علی – ساعت 10 صبح

علی از باجه دفترچه اعزام به خدمت را می گیرد و بیرون می آید. از باجه روزنامه فروشی هم یک روزنامه می خرد.

علی در خانه نشسته و روزنامه هم جلواش باز است. مرتب تلفن می کند و با خودکار چیزی یادداشت می کند. پشت تلفن می گوید نه منظور من عصر ها است. نمیشه؟

چند روز دیگری هم به همین شکل می گذرد.

 

پادگان نظامی – ساعت 8 صبح

اطراف محوطه رژه برف نشسته است. علی با لباس خاکی رنگ نظامی در صف منظمی در حال رژه است. همه تفنگشان را به سینه چسبانیده اند و با صدای سوت مربیشان پایشان را تا روبروی شکم بالا می آورند. علی به بخاری که از دهان همه بیرون می آید نگاه می کند.

 

پادگان نظامی – ساعت 8 صبح

برفهای اطراف محوطه رژه خیلی کمتر شده اند. صدای طبل به طور منظم به گوش می رسد. دسته ای که علی در آن است به طور خیلی منظم و هماهنگ با صدای طبل از جلو جایگاه رژه می رود. درجه داری که بالای جایگاه قرار دارد با صدای بلند و نظامی می گوید: ((خیلی خوب))

 

سالن غذاخوری پادگان نظامی – ظهر

علی با لباس نظامی و سردوشی درجه ستوان یکمی در صف غذا ایستاده است. ظرف غذایش را می گیرد و سر میزی می نشیند و مشغول خوردن غذا می شود. یک نفر دستی به روی شانه اش می زند و می گوید: ((چه طوری پسر؟)) بعد روبروی علی می نشیند. علی به کسی که روبرویش نشسته نگاه می کند و با ذوق می گوید: ((کورش تو کجا؟ اینجا کجا؟)) هر دو از روی صندلی بلند می شوند و با هم روبوسی می کنند. هر دو مشغول غذا خوردن می شوند. کورش هم درجه ستوان یکمی دارد. علی می گوید: ((توی آموزشی هیچ کدوم از بچه های آشنا رو ندیدم. فکر نمی کردم دیگه از کسی رو ببینم. آموزشی کجا بودی؟))

- همونجا که تو بودی. ولی من 4 ماه زود تر رفتم. گفتم زودتر کارت پایان خدمتم رو بگیرم بهتره. چه خبر؟ خونواده خوبن؟

- خوبن. ممنون. امروز تقسیم شدیم. قرار شد من بقیه این مدت رو توی تلفنخونه مشغول باشم. تو کجایی؟

- من قسمت دبیر خونه ام. نامه تایپ می کنم. چه می کنی جایی مشغول نشدی؟

- یک کم دنبالش گشتم. می خواستم عصرا پاره وقت یه جایی پیدا کنم. تا حالا که نشده. شاید یه چند تا تدریس بتونم گیر بیارم. تو چی؟

- من هم هنوز جایی پیدا نکردم. راستش خیلی دلم می خواد دکترا رو ادامه بدم.

- کجا؟ همینجا؟

- نه. اگه بشه اونور. تو چی نمی خوای درسو ادامه بدی؟

- نه همون فوقم اشتباه کردم. کار درستو هادی کرد. با همون لیسانس رفت دنبال کار. الانم وضع خوبی داره. الان شرایط خونوادمونم سخته باید هر چی زودتر یه کار گیر بیارم. با درس خوندن که نمیشه زندگی کرد.

- راستی تو خونوادتون خبری نیست؟

- نه چطور مگه؟ چه جور خبری مثلا؟

- هیچی همینطوری پرسیدم.

کمی هیجان کمرنگ به صورت کورش می آید.

کسی از دور می گوید: ((زود تر ظرف غذاتونو تحویل بدین. می خوایم آشپزخون رو نظافت کنیم.))

 

خیابان جلو پادگان نظامی – ساعت 10 صبح

کورش از پیاده روی خیابان راه می رود. چهره اش کمی پخته تر شده است. شیب پیاده رو باعث می شود کمی با سرعت و در حال جلوگیری از سرعت راه برود. با دو دستش کارتی را در دست گرفته و با دقت به کارت نگاه می کند. هرچند دقیقه به کارت را از جلو نگاهش کنار می برد و به جلویش نگاه می کند. بعد دوباره به کارت نگاه می کند. به ایستگاه اتوبوس می رسد و منتظر آمدن اتوبوس می شود.

علی جلوی اداره گذرنامه به تابلوی سبز رنگ بزرگی نگاه می کند و مدارک مورد نیازبرای گرفتن گذر نامه را روی کاغذ یادداشت می کند.

 

خانه علی – ساعت 9 شب

یک دست مبل جدید که تا قبل از این نبود در هال خانه وجود دارد. یک طرف کورش, پدرش, مادرش و مادر بزرگش نشسته اند. در سمت دیگر علی و مادرش و مجتبی نشسته اند. محبوبه سینی چای را که گردانده است روی میز می گذارد و کنار مادرش می نشیند. علی آرام به چادر سفید و گل گلی محبوبه اشاره می کند و آهسته به محبوبه می گوید: ((فکر می کردم این چادر رو که داشتی می دوختی برای معنویتت زده بالا)) محبوبه به علی اخم می کند و به مهمانها اشاره می کند. پدر کورش می گوید: ((بله خدمتتان می گفتم. شهر ما هم تا شهر عیالمان یه هزار کیلومتری فاصله داشت. اما سفر به شهر یار سفر شهریاری بود. ولایت ما که به اینجا دویست کیلومتری بیشتر راه نیست.

علی در فکر است و سرش را پایین انداخته است.

 

خانه علی - بعد از ظهر

علی به دیوار تکیه داده و پاهایش را دراز کرده است. توپ پینگ پنگی را روی زمین طوری قل می دهد که توپ بعد از سی چهل سانتیمتر قل می خورد و پیش خودش بر می گردد. کنار علی ده پانزده روزنامه و صفحات نیازمندیهایشان که روی هم انباشته شده اند به چشم می خورد. علی از جیب بغلش کارتی را در می آورد و نگاه می کند. محبوبه کنار علی می آید و به علی می گوید: ((علی میشه ازت یه چیزی بپرسم؟)) علی پاهایش را جمع می کند و می گوید: ((بگو))

- خبر داری که کورش دنبال درس اونور بود؟

- آره خب

- ببین کورش میگه براش از یکی از دانشگاههای کانادا پذیرش اومده و می خواد خودش بره. تا سال دیگه که من لیسانسم تموم میشه کار منم درست میشه میتونم برم.

- اه جدی؟ دمش گرم. چه خوب پشت کار داره. خب؟

- خب تو قبلا همیشه مخالف رفتن بودی. چرا؟ الانم اگه ما بخوایم بریم تو مخالفی؟

راستش من در مورد خودم می گفتم. در مورد شما که هر کمکی هم از دستم بربیاد انجام میدم. برای شما هم دلم تنگ میشه ولی اگه اونجا موفق باشید من هم خیلی بیشتر خوشحالم..

- می دونم تو مخالفت نمی کنی. ولی حتما یه عیبی داره که تو اینقدر سفت و سخت مخالفی. می خوام بدونم چرا؟

- آخه ما اینجا رفتیم مدرسه. اینجا رفتیم دانشگاه. از نونواییای اینجا نون خریدیم و خوردیم. دوست دارم یه فایده ای داشته باشم.

/ 6 نظر / 7 بازدید
ساناز

خیلی زیاد بود حال نداشتم بخونم[رویا][رویا] خلاصه شو واسم تعریف کن بهت بگم چه اسمی به دردش می خوره[نیشخند]

Mody

یادمه این داستان رو 2سال پیش خوندمش و شما اون رو به عنوان فیلم نامه معرفی کرده بودید. و من خیلی از داستان خوشم اومد و کمی هم کامنت واست گذاشته بودم، یادمه خودم آخرش رو حماسی تموم کرد[چشمک] راستش، الان اوضاع نسبت به 2سال پیش خیلی فرق کرده! یه داستان بنویس به اسم «جنبش سبز» بنظرم اگه الان بخواهید داستان جدیدی بنویسی، خیلی از قسمتهای داستان که من توصیه کرده بودم تاریخ بگذارید (مثلن یادمه تا 1394 میرفت و شما تاریخ نگذاشته بودید) تغییر خواهد کرد به امید داستانهای زیبای آینده ای نزدیک

pashshe

خودت براش اسم بذار دادا. این خاطرات رو چیجوری تو ذهنت داری؟![ماچ]

باران

سلام. خوبید؟ خانواده؟ امیدوارم که همیشه سالم و شاداب باشید. داستانش که جالب بود. اما عنوانش و والا فرصت بدید[لبخند] راستی لپ صبا رو بکشید.[تعجب]لطفاً دردش نیاد[نیشخند]

گلپر

تا حالا به این نتیجه نرسیده بودم که انتخاب یک اسم برای داستان چقدر سخته ؟ داستان خوبی بود . باید در مورد اسمش فکر کنم .

نسیم

الان مخم نمیکشه .واقعا انتخاب اسم خیلی سخته