حس رفتن

حس رفتن دارم
کسی انگار مرا می‌خواند
من چه آرام، چه شادم!
بار من سنگین نیست
دلی از دستم غمگین نیست

من اگر رفتم،
خاطراتم را با من دفن کنید
بگذارید همان مرد مسافر باشم
که غریبانه از این کوچه گذشت
و کسی، هیچ کسی، او را نشناخت
و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه

اهل این شهر نبودم
خانه‌ام اینجا نیست
چند روزی را مهمان شما بودم
روزتان پر خورشید،
شبتان مهتابی!
کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند

                                  محمد فخارزاده (وبلاگ بهشت دل) اردیبهشت 76

/ 15 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
A-R-I-Y-A

من با بهشت دل از طریق وبلاگ شما آشنا شدم بسیار زیباست و همچنین این انتخاب شما [گل]

یک مخابراتی

سلام به باد صبای عزیز شاد و پیروز باشین و به امید فردایی بهتر[گل]

تمبور

شعر بسیار زیبا بود وپر معنا!!ولی عزیزم بدان که چه بخواهی چه نخواهی نه خودت ونه خاطراتت هیچگاه نه دفن میشوند نه حتی کمرنگ! [گل][گل]به امید روزهایی که نه تو ونه امثال تو نخواهند که بروند اینو نه بعنوان پدر که بعنوان خواننده میگم ضمنا بعداز مدتها تخم 2زرده گذاشتم وکمی نوشتم سری بزن [چشمک] سربلندی وبهروزی تو وخانواده آرزوی من است .یاحق...

حسن

زیبا بود استاد ، مثل دل خودتون ...

شقایق

سالای قبل این وقتا کلی عکس از برف می گذاشتید./ الان دیگه سرتون با نی نی ها شلوغه معلومه. رفتن .. حس رفتن ..همیشه توی ایران این حسو داشتم. دیدید بعضی وقتا ادم کلا به این دنیا این حسو داره :))

مهربان

چه خوب است که کسی بگوید دلی از دست من غمگین نیست این شعرش را ندیده بودم

تمبور

خیلی ممنون باباجو ن ازا ون تظر زیست محیطی کاملا حق باشمااست وآدم خیلی دیرتراز پلنگ وسایرحیوانات به این کره خاکی قدم گذاشته!!یه بنده خدایی تازه معترض بود که فایده گرگ براماچیه؟وچراخلق شده؟گفتمش چرا نمیگی فایده من وتو واسه گرگ چیه؟؟!که خلق شدیم !! چقدرما آدما خودخواه تشریف داریم!؟چشم بزودی بقیه ماجرارامینویسم تشکر قربانت....

تمبور

[گل][گل]

لیلا

کجا میرین؟[سوال]سلام