تیرماه نود

فکر کنم سکوت به بغض نزدیکتر باشه تا فریاد

اینقدر اتفاقهای تلخ در این چند وقته افتاد که ...

اینقدر آدمهای خوب و بزرگواری در این چند وقته از این دنیا رفتند که ...

اینقدر آدمهای خوب و بزرگواری هنوز در بین ما هستند ولی شرایط سختی دارند که ...

اون پرنده ای هم که روی سیم خاردار نشسته شاید توی همین فکره. شاید هم سعی داره بفهمه بین کسانی که اینور سیم خاردارند با کسانی که اونور سیم خاردارند فرقی هست یا نه؟

همه اینها در کنار مشکلات شخصی بزرگی که همه کم و زیاد دارند ...

 

بگذریم

 

***

تیرماه سال شصت و دو بود که یه روز صبح قرار شد با مادرم بریم بیرون. من مثل همیشه حدس زدم که احتمالا می خواهیم بریم خرید. ولی اون دفعه زنبیلی همراهمون نبود. پرسیدم: ((چی می خوایم بخریم؟)) مادرم گفت: ((چیزی نمی خوایم بخریم. ولی یه کار مهمی باید انجام بدیم.)) اون روز من برای اولین بار اسم من توی یه محیط آموزشی به اسم دبستان نوشته شد.

تیرماه سال شصت و هفت بود که آخرین امتحان دوره دبستان رو دادم.

تیرماه سال هفتاد بود که آخرین امتحان دوره راهنمایی رو دادم. همون ماه هم امتحان ورودی دبیرستان شهرمون رو با موفقیت قبول شدم.

تیرماه سال هفتاد و چهار بود که آخرین امتحان دوره دبیرستان رو دادم.

تیرماه سال هفتاد و نه بود که آخرین امتحان دوره کارشناسی رو دادم. همون ماه هم بود که در مصاحبه استخدامی محل کارمون پذیرفته شدم.

و حالا هم در تیرماه نود با دلی گرفته مشغول امضا جمع کردن از قسمتهای مختلف محل کارمون هستم. واقعا جدا شدن از جمعی که بعضی هایشان دوستان صمیمی من شدند سخت است. آن هم بعد از نزدیک به یازده سال. ولی چه می شود کرد. دنیا محل گذر است. قسمتهای کوچکتر این دنیا هم محل گذرند.

اینها هم نمونه هایی از حرفهایی است که این روز ها زیاد شنیده ام:

 

          - واقعا که. آخه آدم عاقل توی این بیکاری کار رسمی شو ول می کنه؟

          - هنوز همونجایی؟ خیلی بی عرضه ای. من که اگه جای تو بودم سالها پیش از اونجا اومده بودم بیرون.

          - آخه خونواده ات چه گناهی کردن که باید گشنگی بکشن؟

          - خیلی نامردی که مار رو با این همه کار اینجا تنها میذاری.

          - پس کی میری؟ خسته شدیم از بس منتظر موندیم.

          - از اینکه داری میری خیلی ناراحتم.

          - واقعا؟ از اینکه داری میری خیلی خوشحالم.

          - بزرگترین اشتباه زندگیتو داری انجام میدی.

          - درست ترین کاری که میشد رو داری انجام میدی.

         

          ...

 

/ 36 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حس نهان

حق باشماس سر سری خوندم،به عنوان یه متن، نه به عنوان یه واقعیت یه اعترافی میکنم یه به آقا مهدی کتابفروشی اختران گفتم که یه کتاب شاد مثل همین زندگی در پیش رو بده، یه خانومه گفت این خیلی تلخه چطور شما میگی شاد،‌ گفتم ببخشید اشتباه شده، اما دوباره خوندم، بازهم به این نتیجه رسیدم که شاده، در مقایسه با من، قهرمان داستان اسیر موقعیت نبود. گرچه خیلی بی پناه و تنها بود، من شمارو آزاد دیدم و با توان بالا که بر موقعیت ها غلبه میکنی. تصورم این بود که شما این دوره رو سپری میکنی و افق های جدید در پیش رو داری. قصد بی ادبی نداشتم. پوزشم را بپذیرد.

علی

جانا سخن از زبان ما می گویی.... یاد داستان پیر مرد و پسرش و الاغشون افتادم که هر کی بهشون می رسید یه جور نصیحتشون میکرد ....

علی

نوشتید می خواهید سوت سوتک بفروشید شاید به قول دکتر می خواهید سوت سوتک بفروشید تا مزاحم خواب غافلان زمانه شوید

علی فرخی

ببخشید پشت سر هم دارم کامنت مزارم امادلم نیومد . حالا معنی عکس پرنده روی سیم خاردار رو فهمیدم؟؟؟

×بانو!

خیلی خوبه که ریسک پذیر هستید، کار رسمی همیشه بهترین کار ممکن نیست اتفاقاً من همیشه از کارای رسمی فراری بودم چون حس مرده بودن رو به آدم القا میکنه... ایشالا جای جدیدی که میرید براتون خیر باشه و زندگیتون عالی بشه [گل]

یانو

منم یک کارمند رسمی ام.موقعیتی دارم که خیلی از دوستام حسرت شو میخورن اما هیچوقت به این فکر نکرده ام باید تا آخر عمرم توی این کار بمونم به حرف دلتون گوش کنین راههایی که دل در آن است به خطا نمیرن . موفق باشین[لبخند][گل]

پریسا

سلام آقا سیاوش خوبید؟! همیشه همین طور بوده... خیلی از حرفهای خیلی از آدما فقط گفته میشه که گفته بشه! (شاید همین کامنت هم [لبخند] ) فکر میکنند اگه حرف نزنند... و وقتی حرف می زنند... گاهی وقتها هم بین همین حرفهای بی فکرانه ی از سر همون فکرهایی که گفتم حرفهای خوبی زده میشه حرفهایی که باید در نظر گرفتشون و ساعت ها بهشون فکر کرد دلگیر نباشید از حرف ها و ضد و نقیض بودن نظر ها و ... تصمیم نهایی همیشه دست خود آدمه مراقب باشید به نظر من برای حرف کسی کاری رو نباید انجام داد نه کار درست نه کار نادرست کاری رو باید انجام داد که عقل و قلب خود آدم بهش گواهی میده و مسلما این همون کاری هم هست که نظرات دیگران هم درش دخیله ... ولی احتمال پشیمونیش کمتره احساس مسئولیت بیشتری در قبالش هست و دل باهاش همراهتره پس حس رضایت بیشتری هم به همراه داره البته این فقط نظر منه و جسارتی در مقابل شما شما خودتون کاملا مستحضرید شرمنده... من اینا رو گفتم که گفته باشم شاد باشید [گل]

پریسا

البته به خاطر دیر اومدنم هم شرمنده [خجالت]

سمیرا

حس کنجکاوی من به شدت برانگیخته شد! میشه بگید کجا میریرد؟[چشمک]

سمیرا

سلام خوب خدا رو شکر که از کشور نرفتید، آخه اینجور که شما نوشتید من گفتم یه مغز دیگه از مملکت رفت[چشمک] مؤفق و مؤید باشید [گل]