ببخشيد

با سلام خدمت بزرگوارانی که زحمت می کشند و وبلاگ مرا نگاهی می اندازند. شرمنده که دیر به دیر در آن چیزی می نویسم. باور کنید با هفته ای ۴۰ ساعت سر کار و ۲۴ ساعت کلاس و ۱۴ ساعت لذت گز کردن خیابانهای خلوت این شهر و چند ساعت کار های روزمره و خرید و ... و کلی شرمندگی از خانواده دیگر به روز کردن وبلاگ کمی سخت است. هر چند که کلا همه سر کاریم.

اين شعر زيباي آقاي محمد جواد محبت که از شعرهاي دوست داشتني کتاب فارسي چهارم دبستان بود (و احتمالا هست) را براي مرور خاطرات نگاهی بیندازيد.

در کنار خطوط سیم پیام                 خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان دراز رهگذران                     آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی                   زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید            خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا               خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است       چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی             مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار             من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد                 یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد         بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز                      انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی              تا ببیند عیب کار از چیست

سیم بانان پس از مرمت سیم           راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز             با تبر تکه تکه بشکستند

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mody

خیلی جالب بود. با اینکه دیر به دیر آپ میکنید (البته نه مثل من) ولی کلی با محتوی است.

سيما

چه شعر زيبايي! به كل فراموش كرده بودم.

سپيده

ياد آوری قشنگی بود.همون موقع هم من خيلی اين شعرو دوست داشتم.الان دوباره يه حس خوب و يه يادآوری خوب از اون دوران ......

پگاه

یادش بخیر .... همه ی شعر های دبستان و راهنمایی و دبیرستانم را حفظم هنوز

بهشت دل

سلام! مگر دولت مهرورز ساعات کاری را کم نکرد؟ اینقدر ناشکری کنید تا خداوند دوباره ... یادآوری شیرینی بود

سلام

مريم

سلام خب از اين همه کار و درس و خيابان گردی خسته نباشيد اما خدايش وبلاگتون نوستالوژی داره ميگيره اين شعرو قشنگ يادم از اون شعرهای بود که بايد حفظ می گرديم چقد ردلم برای اون درخت اول سوخت ولی بعدش دلمم خنک شد که دومی رو قطع کردند اما حالا که بزرگتر شدم دلم برای دومی هم می سوزه که برای به اصطلاح تمدن بشری مرد چيزی که هر روز اتفاق می افته

مجيد

شما هم بزريگيد هم بزرگوار

پشه

می ترسم يه روزی صبا از تو بزرگتر بشه

مارال

من این شعر رو یادمه . خیلی قشنگ بود