فقط

وقتی حرفهای زیادی توی دل آدم جمع میشه. وقتی فقط مجوز خبرنگاری یه نفر تمدید نمیشه، وقتی یه دفعه فوتبال میشه مقدسترین ورزشها، وقتی بودن یه دانشجو توی زندان فقط و فقط به نیت جلوگیری از تشویش اذهان عمومییه، وقتی فقط و فقط عشق به خدمت باعث میشه یه عده ای بیان توی صحنه و وقتی فقط به خاطر تدبیر اقتصادی بعضی ها قیمت بعضی اجناس سیر نزولی داره و وقتی فقط به خاطر آسمون و ریسمونه که یه کشور هجدهم دنیا از نظر جمعیت و وسعت به کشور اول دنیا از نظر واردات گندم تبدیل میشه و کلی فقط دیگه اون موقع است که برای نوشته وبلاگ فقط چند تا داستان بامزه به ذهن من میرسه.

- یکی از دوستان بزرگوار تعریف می کرد که یک خواهرزاده بامزه و شیرین زبون سه ساله داره. از بزرگترها شنیده بود که خوردن قسمت سفید رنگ پوست هندونه باعث میشه آدم کچل بشه. یه بار بعد از یه شیطنت کودکانه که معمولا با خرابی و شکستن همراهه مادرش دنبالش می کنه که تنبیهش کنه. این وروجک هم میدوه به سمت آشپزخونه. روی میز توی آشپزخونه پوستهای هندونه ای که قبلا بریده شده بود قرار داشته و خیلی زود فسقلی یه قاشق بر می داره و همین که مادرش میاد توی آشپزخونه در حالی که قاشق توی دستش بوده و کنار پوستهای هندونه ایستاده بوده تهدیدآمیز به مادرش میگه ((اگه بیای جلو خودمو کچل می کنم ها))

- سالها پیش یکی از اقوام دور ما که خانمی است سالخورده و محترم همسرش را از دست می دهد. روز بعد از دفن آن بنده خدا همسرش سخت بی تابی میکرده و مشغول اشک و آه بوده. برادر شوهر این خانم که آدم بذله گو و بامزه ای است برای دلداری پیش این خانم می رود و می گوید ((نگران نباش اون جاش خوبه. ندیدی توی قبرستون دو طرفش دو تا خانم ترگل ورگل دفن کردند؟)) آن خانم هم وسط گریه و ناله یک دفعه گریه اش بند می آید و با عصبانیت و چشم غره می گوید ((خیلی بیخود کردن همچی کاری کردن))

- در دوران خوابگاه یه بار اول سال تحصیلی جدید (اول مهر) از ولایتمون رسیده بودم خوابگاه و با بچه هایی که تابستون به خاطر کارآموزی یا درس توی خوابگاه مونده بودن خوش و بش میکردم. قبلا با یک از دوستان زیاد در مورد اینکه توی کشور ما همه سر جای خودشون مشغول به کارن صحبت کرده بودم. مثلا اینکه یه نفر تاریخ درس خونده و مدیر بخش طراحی و مهندسیه و یا یه نفر آبیاری خونده و مدیر بخش صادرات شرکت فلانه و یا یه نفر اصلا هیچی نخونده و مسئول آموزشه. وقتی از این دوست پرسیدم تابستون چه خبر بود گفت راستی مسئول خوابگاه عوض شده و کسی که جدید اومده اتفاقا از معدود مواردیه که شغلش با رشته اش دقیقا منطبقه؟ پرسیدم مگه رشته اش چیه که گفت کارشناس دامپروریه.

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سیاوش می بینم که داری تشویش اذهان عمومی میکنی براندازی نرم میکنی و دستاوردهای نظام رو زیر سوال میبری

مرتضي

با اينكه اولش به نظر ميمومد كمي حالت گرفته شده، اما باعث شدي كه كلي بخندم. اميدوارم حال خودتم بهتر بشه. خوش باشي

روح...

سلام برادر. اون خواهر زاده با مزه یک زمانی 3 سالش بود. الان کلاس دوم دبیرستانه و به قول معروف ژشت سیبیلش داره سبز میشه. هروقت نوشتی بهم میل بزن

دوغون ایکنی سیاوش

محمد حسين رضازاده مهريزي

سلام برادر! بابا ايول. خيلي خوشحال شدم ايميل زديد. خاطرات خيلي قشنگي رو يادآوري كرد. امروز داشتم توي بارسلون ورزش مي‌كردم، حين دويدن يادتون شما و بقيه بچه هاي كلاس آمادگي جسماني افتادم. حسابي ياد اون روزها به خير.

پگاه

مقدمه ی به جایی بود و خاطره ی سوم فوق العاده . ممنون

محمدرضا علی پور

سلام جناب آقای برهان خسته نباشید در گذشته و حال هر گاه ایمیلی از شما دریافت میکردم با اشتیاق آن را باز میکردم چرا که ایمیلهای شما بسیار جالب و آموزنده است و حال که وبلاگی درست کرده اید به شما تبریک و خسته نباشید میگویم پیروز و پاینده باشید.

پگاه

راستی چرا ایمیل زدید؟ پینگ کنید

Mody

[نیشخند] باحال بود. وقتی عنوانش رو دیدم، نگران کننده بود؛ اما توش باحال بود ، قسمت دامپروری با سال گاو و اصلاح و اینا هم تناسب داره[گل]

محمود

سلام سیاوش من رو یاد خوابگاه انداختی ممنون