اندر حسرت دماوند

در بین دوستان بزرگواري که زحمت مي کشند و به اين صفحه سر مي زنند هستند کوهنوردان کارکشته ای که سابقه صعود زمستانی به دماوند را در کارنامه شان دارند. اما همانطور که مستحضر هستید در مرداد ماه کوه زيباي دماوند سرش از ديگر ماههاي سال شلوغ تر است و بيشترين ميهمان را نسبت به ديگر ماههاي سال دارد. افسوس که با مشغله هاي مختلف من مدت زيادي است که سعادت حضور در اين کوه زيبا را نداشته ام. اما آلبوم عکسهايم را که نگاه مي کردم. عکسهاي مرداد ماه 78 خاطراتي را برايم زنده کرد که موجب شد اين نوشته را بنويسم.
damavand_3.jpg
برنامه جالب و منظمي از ماهها قبل چيدا شده بود که از چهار جبهه شمال شرقی، جنوبي، غربي و شمال غربي چهار گروه صعود خود را شروع کنند و ظهر روز پنجشنبه 21 مرداد همزمان همه گروهها به قله برسند. البته گروه شمال غربي از چهارشنبه شب روي قله بودند. تقريبا همه چيز طبق برنامه به خوبي پيش رفت و من که همراه گروه جبهه غربي بودم عصر روز چهارشنبه همزمان با آخرين کسوف قرن بيستم به پناهگاه جبهه غربي رسيديم. اينقدر زيبايي هاي دامنه هاي دماوند زياد هستند که من نمي توانم به راحتي توصيفشان کنم. پناهگاه جبهه غربي در ارتفاع حدود 4200 متري از سطح دريا ساخته شده و چشمه آب گوارايي هم کنار آن هست که مشکل آب را براي من که مسئول آب بودم رفع ميکرد. شب را در پناهگاه خوابیدیم. از صبح زود تا ظهر پنجشنبه زمان تلاش اصلي گروه ما براي صعود بود. من که مثل بعضي همنوردانم از پناهگاه تا قله چندين بار فکر انصراف و برگشتن به پناهگاه به ذهنم رسيده بود بايد اعتراف کنم که آخرين باري که بر اين تصميم غلبه کردم حدود پانصد متري قله بود که از صحبتهايي که با صداي بلند با بچه هاي جبهه شمال غربي کرديم فهميديم همه گروههاي ديگر رسيده اند. مخصوصا گروه خانمها که از شمال شرق قله مي آمدند. نمي دانم آن احساسي که به من دست داد چه بود. غيرت يا تلاش براي کم نياوردن جلو جنس مخالف و يا حس ديگري بود. اما هر چه بود باعث شد فکر برگشتن را از سرم بيرون کنم (دستشان درد نکند) و گروه ما هم ساعت دوازده و نيم به قله رسيد.
PICT0444.JPG
آواز دسته جمعي ((اي ايران)) توسط حدود شصت نفري که آن لحظه بر بام ايران بودند شيرين ترين قسمت سفر بود.
 لطفا به اين عکس هم گير ندهيد. آن دو بزرگواري که زحمت اتصال حلقه بين آقايان و خانمها را کشيده اند ما چند ماه قبل شيريني عروسيشان را توي دانشگاه خورده بوديم.
PICT0445.JPG 
از جمع ما حدود 40 نفر بودند همچنين خود من که براي اولين بار به دماوند آمده بودند. توصيف حس و حالي که آن لحظه داشتم برايم راحت نيست. اما تقريبا رفتار مشترک بين همه صعود اولي ها گريه شديدي بود که تا چند دقيقه ادامه داشت.
شايد اين گريه به خاطر احساس نزديکي با گذشتگان و نياکان باشد. گذشدگاني که در طول هزاران سال يکي از زيبايي هاي ايران زمين را کوه زيباي دماوند مي دانستند و در باره آن شعرها سروده اند و داستانها گفته اند. و يا شايد به خاطر غلبه بر سختي هايي مثل ارتفاع زدگي و سر درد و بوي گوگرد و حالت تهوع و خستگي و بي حالي و يا شايد به خاطر احساس نزديکتر بودن به خدا و يا شايد هر دليل ديگر.
اگر تا حالا نرفته ايد خدا قسمتتان کند مخصوصا گريه اش را که خيلي حال مي دهد.
/ 13 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد

آقا دل مردمو آب نکن!

گلاره

تصورش واسه من سخته.چون تا حالا کوه نرفتم.آقا ما که دماوند نداريم چيکارکنيم؟

پیاده رو

عکسهای اون حلزون و حوصله ای که به خرج دادی جالب بود!

مريم

چه احساس جالبی برای اولين صعود البته من اين احساس رو از خيلی ها شنديدم اما توجيه شما برای احساستون جالب بود می دونيد من وقتی يه ذره از اين بچه تر بودم همش دلم می خواست برم دماوند و اونجا دنبال سيمرغ بگردم البته خوب می دونی اين اثرات شاهنامه خوانی بود اما بعد از اينکه کتاب شهر هشتم قاسم زاده رو خوندم ديگه سودای سيمرغ از کله ام بيرون اومد اما تا ۱۹ سالگی با اينکه به نظر بايد عاقل شده باشم سودای سيمرغ داشتم

مريم

راستی من برای اون پست حلزون هم پيام داده بودم اما گويا خبری ازش نيست بيخيل اما واقعا جالب بود يعنی ميشه گفت فوق العاده بود به يکی دو تا از دوستانمم نشون دادم اونا هم کلی لذت بردند

پشه

اين همونه که يه زن و شوهر زنجيره دخترا و پسرا رو بهم وصل کرده بودن؟

بهشت دل

سلام جناب برادر معلومه خیلی از خاک دلت گرفته که هوس کوه کردی. کوه یلندترین جای خاکه دورترین جا از شهر و تمدن و به یک تعبیر شاعرانه نزدیکترین جا به آسمان. من فکر می کنم اگر این گروه کوه شریف نبود ...

سيد

تجربه خيلی جالبی بوده است!

پگاه

ایرانید شما؟ من تا حالا فکر میکردم شما خارج از کشورید. حالا چی می خونی؟