يک داستان کوتاه

Some times ago, a manpunished his 3-year-old daughter for wasting a roll of gold wrapping paper. Money was tight and he was furious when the child tried to decorate a box.

Nevertheless, thelittle girl brought the gift to her father the next morning and said, "Thisis for you, Daddy." He was embarrassed by his earlier overreaction, but hisanger flared again when he found the box was empty.

He yelled ather, "Don't you know when you give someone a present,there's supposed to besomething inside it? The little girl looked up at him with tears in her eyesand said, "Oh, Daddy, it's not empty, I blew kisses into the box. All foryou, Daddy."

The father wascrushed. He put his arms around his little girl, and he begged for herforgiveness.  An accident took the life of the child only a short time laterand it is told that the man kept that gold box by his bed for many yearsand whenever he was discouraged, he would take out an imaginary kissand remember the love of the child who had put it there.

In a very real sense, each of us as humans have been given a gold container filled withunconditional love and kisses from our children,friends, family or God. Evenour pets!  There is no more precious possession anyone could hold thanlove.

/ 8 نظر / 11 بازدید
سوده

سلام ممنونم که به وبلاگ من سر زديد.من مدت هاست مشتريه باد صبا هستم

مجيد

خيلی متاثر کننده بود و البته آموزنده

گلاره

آقا اين کامنتدونيتون گرسنشه.يه چيزی بدين بخوره که اينقد کامنتای منو نخوره! جالب بود! بنظر من عشق حقيقی آنطور که ازش صحبت ميشه وجود نداره مگر در اينگونه روابط(والد و فرزندی) که آدمها بابت عشقشون هيچ انتظاری از طرف مقابل ندارند.البته ابراز عشق در اين روابط هم نه بخاطر طرف مقابل که بيشتر به سود خود فرد هست درنتيجه نميشه زياد بعنوان عشق ازش نام برد. ممنون بابت ايميل های جالبتون موفق باشيد!

greengirl

نه اين که نخوام بخونم...ولی چی ميشد اگر فارسی را پاس می داشتی؟؟

سايرن

what a precious gift ! thanks for your commemnt on my weblog.. your site is funny. good luck. راستي براي قبوليتون تو فوق تبريك ميگم. هرچند دير شده Au revoir

پگاه

We all dream of being a child again... Even the worst of us... Perhaps the worst, most of all... حالا چرا انگليسی؟ يادم به صبا کوچولو اومد. راستی ،ديديد شد کامنت بداريد؟

مريم

سلام آقای صبای عزيز ببخشيدا نمی تونم پيامی بذارم چون بايد به کمک ديکشنری اين پستتونو بفهمم بابا خب يکی سواد خارجکی نداره تازه کنجکاوی فضول مانندش هم گل کرده است چه بايد بکند ببينم نکنه چون حالا داری مطالعات فرانسه می خونی می خواهی انگليسی تو توی وبلاگ و با پست های خارجکی قوی کنی ؟؟؟؟ البته اميدوارم که نخواهی فرانسه ات تو اينجا قوی کنی چون الان حداقل فهميدم داستان در مورد صبای کوچک شماست اما مطمئنا اگه فرانسه بنويسی اينم نخواهم فهميد

مريم

ااااااااااا بازم سلام می دونيد ديروز از سوتی که دادم خيلی شرمنده شدم برای همين رفتم واقعا ديشت دوباره داستانتون خوندم و خليلی هم قشنگ بود