فرزند جان!

خدمت بزرگواراني که نگاهي به نوشته هاي باد صبا مي اندازند عرض کنم فکر مي کنم نوشته هايي که خاطره اي را از قديم داشته اند براي خوانندگان بزرگوار جذابتر بوده اند. اميدوارم اين نوشته دلنشين باشد. اما چيزي که کمي فکر خودم را مشغول مي کند اين است که آيا لزوما داشتن يک وبلاگ موجب مي شود در باره هر موضوعي در آن مطلب نوشت؟ من هم مثل ديگران از اينکه در آن سر دنيا در فيلم و يا کاريکاتوري به هموطنانم توهين کنند ناراحت مي شوم و هم از اينکه همينجا کساني بخواهند سر ملت را گول بمالند. هم ظلم به زنان و مردان و کودکان درد آور است و هم و هم زنداني شدن کساني که بيان عقايدشان به مذاق خيلي ها خوش نمي آيد. هم ظلم به طبيعت و حيوانات بسيار بسيار تلخ است و هم از بين رفتن آثار باستاني و ميراث فرهنگي. اما فکر مي کنم اگر درباره هر خبر و اتفاقي چيزي نوشته شود که معمولا تلخ و ناراحت کننده هستند زماني مي رسد که بايد شيريني ها را با ذره بين بگرديم و پيدا کنيم. اينها را گفتم که از بزرگواراني که موضوعات مورد انتظارشان را نمي نويسم عذر خواهي کنم.

در مورد شکار هم که بعضي نوشته هاي من به شکار ربط پيدا مي کند عرض شود که باور کنيد من هم خيلي حيوانات را دوست دارم و خدمت به طبيعت را کار بسيار با ارزشي مي دانم. اين خاطرات شکار مربوط به زمانهاي قديم هستند. و همچنين من از نزديک مي شناسم کساني را که هم اهل شکار بودند و هم کارهاي زيادي براي طبيعت و حيوانات مي کردند. کارهايي مثل کاشتن درخت و ساختن حوضچه آب بر سر چشمه ها و درمان کردن يک يوز پلنگ زخمي و ...

قبل از نوشتن این خاطره. دیدن این وبلاگ و این سایت خالی از لطف نیست.

و اما اين نوشته يکي از خاطراتي است که پدرم براي ما (همه بچه ها و بزرگ هاي قوم و خويش ها) تعريف کرده است. پدرم چنين مي گويند:

من کلاس ده يا يازده بودم. اواخر تابستان بود و طبق معمول شهرهاي کويري فصل پسته پاک کني بود. همه خانواده به روستاي صفوت آباد (پانزده کيلومتري سيرجان در جاده سيرجان به بندرعباس) رفته بودند. (خانواده پدر من يک خانواده پر جمعيت بود شامل پدر بزرگ من که ايشان را آقا صدا مي زدند مادر بزرگ من که ايشان را بي بي صدا مي زدند و صدا مي زنند. و 9 تا بچه قد و نيم قد.)

من مسئول اين بودم که پسته هاي پاک شده را با موتور به شهر (سيرجان) مي آوردم و روي مهتابي پهن مي کردم تا خشک شوند و بعد بر مي گشتم. موتور را توي باغ گذاشته بودم و تفنگ را برداشتم (آن موقع يک تفنگ دولول بغل هم داشتند) که روي درختهاي پسته دنبال فاخته بگردم. داشتم لا به لاي درختها مي رفتم که برادر کوچکترم آمد و به من گفت ((آقا مي گويند تفنگ رو بيار. يه مرغابي توي آبهاي کرت چغندر نشسته)). گفتم ((نه نمي دم بگو کجاست. خودم ميخوام بزنم.)) برادر کوچکتر که مردد بود بين اجراي دستور آقا و يا سرپيچي از دستور و اجراي دستور برادر بزرگتر با من من گفت ((بيا نشونت بدم)).

(معمولا در ابتداي فصل پاييز کرتها را پر از آب مي کنند تا جاي جوانه ها در خاک محکم شود و همچنين پرنده هاي مهاجري مثل مرغابي ها هم که از سيبري به آفريقا مهاجرت مي کنند در سر راه اگر آب ببينند توقف مي کنند. به همين دليل در نقاط کويري ايران هم در ابتداي پاييز و آخر زمستان پرنده هاي مهاجر يافت مي شود.)

دنبالش رفتم و ديدم آقا پشت ديوار خرابه پشت کرت هاي چغندر نشسته اند و دور را نگاه مي کنند. ما را که ديدند با آن لهجه شمالي که با لهجه سيرجاني قاطي شده بود و به خاطر دروس الهيات کمي کتابي بود گفتند ((زود باش فرزند جان. تفنگ را بياور. تفنگ را بياور.))

از دور گفتم ((بذاريد خودم بزنم)) انتطار داشتم آقا که جسارت مرا ديده اند عصباني شوند اما احتمالا پيش خود گفنتد ميدان را به جوانها بدهيم ببينيم چه مي کنند. با اشاره به برادرم گفتم که تو نيا.

ضامن تقنگ را آزاد کردم. تفنگ را آماده توي دستم گرفته بودم.

از خشکي بين دو کرت مي رفتم و با دقت توي کرتها را نگاه مي کردم تا قبل از پريدن بتوانم مرغابي را ببينم. در همين فکر ها بودم که يک دفعه با صداي هف هف هف هف بال زدن مرغابي متوجه اش شدم که از سمت چپ من از فاصله حدود 40 متري پريد. بلافاصله تفنگ را نشانه رفتم و ... دنگ   لول سمت راست را شليک کردم و نخورد. بلا فاصله دوباره مرغابي را که دور تر شده بود براي شليک لول سمت چپ نشانه گرفتم و اين بار کمي جلو تر از پرنده را نشانه گرفتم و ... دنگ . ... پرنده شالاپ وسط آبها افتاد. و صداي فرياد و خوشحالي خودم و آقا و برادرم ... . اما نکته جالب اخلاق آقا بود که گاهي فاصله بين خوشحالي و عصبانيتشان کمتر از پلک بر هم زدن بود.

من هنور بعد از 40 سال دقيقا اين صداي آقا (با لهجه کتابي) در ذهنم مانده که :

(سکوت و هيجان) ... دنگ ... ((مرگ بر جانت بيايد فرزند جان درست تير بزن)) ... دنگ ... ((آفرين فرزند جان بارک الله مرحبا))

شب بعد که کلي مهمان داشتيم آقا جلوي همه سر سفره با اشاره به من گفتند ((براي اين فسنجان فرزند هم زحمت کشيده است)) و پنج تومان به من ناز شصت مرحمت فرمودند و از خطاي من و برادرم (سرپيچي از دستور) گذشتند.

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کسی از نسل آريا

سلام دوست من . جالب بود . هميشه خاطره ها جالبن و زيبان و .... . منم به روزم . تشريف بيارين

گلاره

آقا خيلی جالب بود!کلی کيفور شديم... بازم بنويسيد.لطفآ

پگاه

خیلی قشنگ بود راجع به بازی هم اگه دوست دارید دعوتید

بنفشه

چه قشنگ...چقدر پدر سالار بودن!!

مريم

سلام جالب بود اما دلم برای اوت مرغابی بیچاره سوخت که فردا شب تبدیل شد به فسنجان بیچاره مرغابی راستی آقای برهانی شما جزوات یا حالا خلاصه حوزه های مطالعات آمریکا رو دارید ؟ یا مطالعات فرهنگی شایدم خود جامعه شناسی رو خواهش می کنم اگه دارید به من کمک کنید

بازم سلام ممنون از راهنمايی تون اما منظوز من يه جزو همچين کامل و مختصر بود بود بخصوص برای درس مطالعات فرهنگی ولی چشم من الان همون دور برا هستم اگه شد يه سری اونطرف می زنم دانشکده زبان ها ديگه درسته ولی من فکر می کردم که شما توی دانشکده علوم اجتماعی باشيد جالب بود که اينقدر اشتباه فکر می کردم

بهشت دل

خدا رحمتشون کنه. یادمه این خاطره رو با صدای خود شما شنیدم: «مرگ بر جانت بیاید فرزند...»

سهراب

بعضی هيجانات واقعا با هيچ هيجان ديگه ای قابل مقايسه نيستند. از جمله همين هيجان راه رفتن اروم اروم کنار يک برکه يا يه زمين خيس در حاليکه تفنگ دستته و مخصوصا نمی دونی که اونجا توی برکه چه خبره بعد يدفعه صدای هف هف بال مرغابی و مغ مغ { مخصوصا اگه از نوع سرسبز باشه} {من چون خودم تجربه شو دارم و جنايتهايی کرده ام ... اينقدر تو حسشم} بعد در ظرف مدت يک صدم ثانيه تفنگو بالا مياری و جلوتر از هدفو نشونه می گيری و شلیک... البته اگه مرغابی بيفته که تازه بايد پاچه هاتو بالا بزنی و يه گلمالی در ست و حسابی بشی تا بتونی بگيريش.

عشق شکار

به طرز فجیعی حال کردم بازم این جور چیزا بنویس فعلا[خداحافظ].

ماریا

سلام خاطراتتون خیلی جالب و شنیدنی هستن آقای برهان. داشتم به این فکر میکردم که اگه تیر دومی به مرغابی نمیخورد از فسنجون خبری نبود[چشمک] ولی دست مریزاد به این نشونه گیری دقیق. پدر ما هم چند اسلحه شکاری دارند .یه بار من همینجوری که با یه برنو شلیک کردم 1 متر به سمت عقب پرت شدم. ولی دفعه بعدی دست و کتف و کمر ما را محکم گرفتند که مثل دفعه قبلی نشه. بار اول دست و کتفم واقعا درد گرفت ولی شکار و تیراندازی واقعا لذت بخشه. ما را بیاد 13 بدرهای عنفوان! کودکی و خاطرات تیراندازی و شکار انداخت. یادش بخیر...