نوشته ای بعد از چند روز نبودن در وبلاگستان

سلام به همه دوستان و بزرگواران

پیرو نوشته قبلی وقتی تاخیر هام طولانی میشه اول باید خودمو معرفی کنم که بزرگوارانی که قدم رنجه می فرمایند یادشون بیاد.

من نویسنده وبلاگ باد صبا هستم. اسمم هم که آخر نوشته ها میاد. آهان. یادتون اومد. ممنون. خوبین؟ همه چی رو به راهه؟ البته به غیر از بعضی چیزا که رو به راه نیست. خب. خدا رو شکر

حرف خیلی زیاده فقط یه عذرخواهی کنم به خاطر تاخیر های طولانی. یه دفعه چند تا مشغله وقتگیر پیش اومد. یکی از کارای قشنگی که بعضی دوستان وبلاگ نویس انجام می دهند اینه که قبل از تاخیراشون خبر میدن و باید من هم یاد بگیرم.

به خاطر عکس نوشته قبلی یه خاطره از کودکی خودم تعریف کنم:

یادمه تابستون بین کلاس اول و دوم بود که رفته بودیم باغ مادر بزرگم. معمولا آخرای تابستون موقع چیدن محصول پسته است. البته متاسفانه از اون باغ و شور و حال اون موقع فقط چند تا خاطره مونده و چند تا اتاق خراب شده و چند تا درخت خشکیده. امیدوارم یه روزی دوباره اون باغ سرسبز تر از گذشته زنده بشه.

طبیعیه که ما بچه ها وقتی میرسیدیم اونجا از صبح زود تا شب هر وقت چشمامون جایی رو میدید یا مشغول بازی روی درختا بودیم یا مشغول گل بازی یا گشت و گذار توی قسمتای ناشناخته ده و ...

یه روز وسط دویدن و بازی توی باغ دمپایی من پاره شد. موقع ناهار بود و همه چند تا خانواده زیر درخت سایه خوش * جلو صفه ** نشسته بودند و سفره ناهار پهن بود. همه دور سفره جمع شده بودن و هر چند دقیقه یه بار من رو صدا می زدن. من که دلم نمی خواست با دمپایی پاره برگردم توی یه جوی بدون آب زیر سایه درخت نشسته بودم و منتظر تعمیر شدن دمپاییم بودم.

بالاخره وقتی بزرگترا دیدن من با صدا زدن نمیام خاله ام اومد دنبالم و گفت: ((سفره پهنه. چرا نمیایی؟))

بعد من رو دید که کف جو چهار زانو نشستم و دمپایی پاره رو جلوم گذاشتم و بهش خیره شدم و چهار پنج تا کفشدوزک روی دمپاییم گذاشتم و پرسید: ((چه کار داری می کنی؟))

من هم گفتم: ((این کفشدوزکا از روی دمپایی من فرار می کنن. چند بار دوباره گذاشتمشون روی دمپایی ولی به جای اینکه دمپایی من رو بدوزن میرن این ور و اونور))

و بهد هم صدای خنده خاله ام و بعد هم دیگرانی که شنیدند و ...

 

* نام دیگر درخت نارون.

** صفه همون سکو است که به خاطر ارتفاع داشتن کف اتاق از کف زمین اتاق اصلی که در هم نداشت رو صفه می گفتن.

 

/ 32 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام.امیدوارم سلامت باشین

خودمم

اِاِاِاِ آقا سیاوش شمایین؟ چقد بزرگ شدینا[نیشخند]خوبین؟ چه خبرا؟[نیشخند] خاطره خیلی جالبی بود، دستتون درد نکنه،این کار نشون دهنده دقت و هوش بالای یه بچست، مطمئنم هنوز هم باهوش و دقیق هستین، نه؟ [خنده][نیشخند]

یک مخابراتی

سلام باد صبای گرامی خوش اومدین، خوشحالم از برگشتنتون و مرسی که صحبتمون درباره کفشدوزک رو کامل کردین[گل]

یک مخابراتی

امیدوارم کارا به بهترین شکل ممکن پیش برن و گره ای هم اگر باشه، ساده و آسون باز بشه[لبخند]

نيلوفر

سلام . انشالله هر جا هستین سالم باشید و مشکلات و گرفتاری ها هر چه زودتر رفع بشن [لبخند]

شادمانه

ايشالا كه باغ دوباره سرسبز ميشه و شمارو هم شادو با نشاط تر مي بينيم

مارال

یک نموره تنبل نشیدن در نوشتن ؟ [سوال] بابا ما نوشته میخواهیم .[لبخند]

آفتابگردون

سلام،خوبی؟ از خنده مردم خیلی باحال بود اینو تا حالا تعریف نکرده بودی زوووووووووووووووووووووووووووول[قهقهه]

فریده

سلام. شمام منو یادتون میاد؟؟؟ فریده هستم از وبلاگ یک سبد زندگی که با عرض شرمندگی سالی یه بار اینورا پیدام میشه[خجالت] خاطره ی قشنگی بود . این پستتون احساس خیلی قشنگی بهم داد. انگار که منم یه بچه شدم و تو یه بعد از ظهر توی یه باغ دویدم. یادش بخیر منم گاهی کفشدوزک میذاشتم رو کفش پاره که بدوزه ولی کلا این کفشدوزک ها از اولش تن به کار نمی دادند[نیشخند]

عباس روح الامینی

نوروز باستانی 1391 را تبریک عرض میکنم.... از خواندن وبلاگ شما لذت می برم....