ده سال گذشت

درست ده سال پیش بود. اسفند ماه هفتاد و شش که یکی از تلخترین اتفاقات دوران دانشگاه پیش آمد. اتوبوس دانشگاه شریف که از اهواز به تهران بر می گشت حوالی پل دختر در استان لرستان از جاده به دره سقوط کرد و دو راننده و هفت تن از دانشجویانی که در اتوبوس بودند کشته شدند و چند تن هم زخمی.

در طول دورانی که در دانشگاه بودم (74 تا 81) دو اتفاق تلخ واقعا دانشگاه را آزرد. یکی این اتفاق و دیگری شهادت استاد رضایی که برای معالجه جراحتهای شیمیایی به آلمان رفته بودند (مرداد 79).نمی دانم از از دست رفته های آن حادثه تلخ بنویسم یا از خانواده هایشان و یا از بازمانده های آن اتوبوس.

آقای نوری زاده راننده اتوبوس. مرد مهربانی که بیشتر بچه های دانشگاه در اردو ها کلی از ایشان خاطره داشتند. درست دو هفته پیش از آن حادثه در اردوی دیگری که من هم بودم با آقای نوریزاده راننده دانشگاه بودیم. و آن شب که در راه برگشتن به تهران دو ساعتی را روی صندلی کنار راننده نشسته بودم و ایشان کلی خاطره تعریف کرد. و یا آن یکی راننده که قیافه اخمویی داشت ولی واقعا مرد خوش قلبی بود. از بچه های از دست رفته نمی دانم چگونه بنویسم. دوست ندارم داغ دل خانواده هایشان تازه شود. آقای لطفعلی زاده مهرآبادی دانشجوی دکترا که دانشجویان خوب دانشکده ریاضی بود. و یا آقای فرید کابلی که به خاطر هم خوابگاهی بودن چند باری ایشان را دیده بودم و سلام و علیک داشتیم. دوستانی که ایشان استاد حل تمرینشان بود خیلی از ایشان تعریف می کردند. و یا دوست دیگری که دانشجوی دانشگاه تهران بود (آقای مهدی رضایی) و به خاطر آن کنفرانس ریاضی همراه این بچه ها آمده بود. نفر دیگر آقای آرمان بهرامیان برنده مدال نقره المپیاد ریاضی سال 95 که ما سعادت آشنایی بیشتر با ایشان را نداشتیم. ایشان در خوابگاه دیگری بود. اما بعد که از فضایل ایشان شنیدم واقعا حیرت زده شدم. علاوه بر تسلط فوق العاده به ریاضی حفظ بودن قسمت عمده ای از شاهنامه یا بیشتر اشعار رودکی و سعدی و حافظ و یا تسلط کامل به زبان فارسی میانه و خط میخی واقعا چیزی نیست که به راحتی بتوان در سن 19 سالگی به همه اینها رسید. و دیگری علی بود. علی حیدری منفرد. همسایه اتاق ما در خوابگاه. پسری مهربان از دیار کرد ها. خیلی شیرین بود آن شبی که نیمه شب به خاطر بی خوابی در راهرو های خوابگاه قدم می زدم و صدای سه تارعلی من را به سمت اتاق 316 راهنمایی کرد. و دوستی از حد سلام علیک فراتر رفت. ولی تقدیر این بود که علی در سن کم آرام گیرد همان طور که سه تارش سالهاست که آرام گرفته است.

دوست دیگر علیرضا سایه بان بود که به اتاق ما زیاد رفت و آمد داشت. چقدر اشکالهای درس ریاضی که از او نپرسیدم. و بزرگوار دیگر رضا صادقی بود. دارنده دو مدال طلای مسابقات جهانی المپیاد ریاضی سالهای 94 و 95. چیز زیادی نمی توانم بگویم غیر از چهره متفکر و اخلاق خوب و آرامش. چند باری که برای کار یکی از دوستانم به اتاقش رفت و آمد داشتیم توانایی فوق العاده اش در ریاضی خیلی به چشم می آمد. او درسهایی داشت که خودش استاد حل تمرینش هم بود. بچه هایی که آن درسها را داشتند از تسلط به درس و اخلاق و خیلی محاسن دیگرش می گفتند.از باز مانده ها بگویم. چند روز پیش که با یکی از همکاران که از همکلاسی های دانشگاه هم هست توی اینترنت دنبال بچه ها دیگر می گشتیم.

خانم مریم میرزاخانی ( دارنده دو طلای جهانی سالهای 94 و 95) که در آن حادثه تلخ به سختی پایش شکسته بود الان دکترایش را در دانشگاه هاروارد تمام کرده و عضو هیئت علمی دانشگاه پرینستون است. خانم رویا بهشتی زواره دوره فوق دکترایش را در دانشگاه ام آی تی می گذراند. آقای هادی جرئتی که بعد از  آن حادثه تا چند روز در کما بود در حال تمام کردن دوره دکترایش در دانشگاه یو سی ال ای است. و دیگران. چیزی که در بین این جستجو ها از ذهن می گذرد این است که پس رضا صادقی کو؟

همچنین یکی دیگر از دوستان که الان هم بعضی وقتها می بینمش. از همه چیز صحبت می کنیم غیر از آن حادثه تلخ.از بین آن بچه ها فقط رضا صادقی را یک بار در خواب دیدم. درست یک سال بعد (اسفند 77) با همان کت و شلوار کرم رنگی که بعد ها عکسش خیلی جاها چاپ شد. و گفتگوی جالبی در خواب که به خوبی به یادم مانده است. هی ی ی   روحشان شاد. ولی ولی ...

نمی دانم چرا آن موقع به فاصله یک روز چنین اتفاقهای تلخی افتاد. 26 اسفند حادثه بچه های رشته ریاضی دانشگاه شریف و 27 اسفند تصادف اتوبوس دانشجویان دختر دانشگاه شاهد که از اردوی مناطق جنگی جنوب بر می گشتند. و هر دو روز هم در اخبار ساعت 2 بعد از ظهر به طور ناگهانی اسم کشته شدگان اعلام شد. نمی دانم این چه طرز خبر اعلام کردن است؟ که نه قبل از آن سابقه داشت و نه بعد از آن تکرار شد. واقعا سخت است که مادری خسته از کار خانه تکانی شب عید به همراه خانواده اش پای سفره ناهار بنشیند و ناگهان از تلویزیون خبر کشته شدن فرزندش را بشنود. نمی دانم چه کسی جواب آن مادری را که بعد از این خبر دچار حمله قلبی شده بود را می دهد؟ گویی عمدی در کار بود تا شوکی به جامعه وارد شود و اولین عید دوران ریاست جمهوری کسی که با رای بالای بیست میلیون انتخاب شده بود به کام او و مردم تلخ شود. بگذریم. نمی خواهم نوشته ام به حرفهای سیاسی  آلوده شود.فقط می خواستم یادی شود از آنهایی که مدت هاست یادی ازشان نمی شود.

چند وقت پیش که به خوابگاه رفته بودم دیدم عکس آن هفت نفر را از بالای راهروی ورودی برداشته اند. کمی ناراحت شدم. اما خب چاره ای هم نیست. بچه های االان خوابگاه هیچکدام از آنها را نمی شناسند.چیز دیگری نمی توان گفت جز اینکه امیدوار بود هیچ حادثه تلخی برای هیچ کس پیش نیاید.

روحشان شاد

/ 34 نظر / 277 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانشجوی پزشکی

دنبال خانم مریم میرزاخانی سر ازینجا دراوردم و گریه کردم من اون موقع پنج ساله بودم چیزی نفهمیدم... ولی هیچوقت مادرم اجازه نمیده در این اردوها و راهیانو...شرکت کنم. نمیدونم چی بگم هیچجا مث مسیولین ایران قدرنشناس نیستن زحمت یه پسر و خوانوادشو چجور فرستادن زیر...

علی

منم دنبال خانم مریم میرزاخانی سر ازینجا درآوردم اون موقع 11 سالم بود،واقعا اون روز که این خبر رو شنیدم خیلی متاثر شدم و هر وقت یادش تکرار میشه برای این دوستان متاثر میشم. 3 تا مطلب رو دوست دارم بگم، شاید افرادی بعدا بخونن 1)من علت اینکه خیلی از دوستانمون از ایران میرن رو این میدونم که تو کشور ما هدف نهایتا تربیت علمی تعریف شده. یعنی واقعا سیستم کشور ما هیچ آینده ای واسه بعد دانشگاه ندیده. آخر آخرش اینه استاد دانشگاه خودمون میشی و یه آزمایشگاه بهت میدن و میگن برو باهاش حال کن. آدمیزاد همیشه دوست داره ثمره تحقیقات و علمش رو ببینه. وقتی اینجا بخوای همشو جزوه کنی و بفرستی تو کمد چه فایده؟ 2)تصادفات رانندگی تو ایران سالی 25000 کشته داره. این سانحه چون گل سر سبد علمی کشورمون بودن آدم رو بیشتر متاثر میکنه ولی بهتره روی این عدد بیشتر فکر کنیم. 25 هزار نفر!!! هر کدوم اون افراد اگر نابغه هم نبودن دل خیلی هارو شاد میکردن و الان با نبودشون چه خونواده هایی که داغ دار نشدن 3)من تنها دلیلی که واسه موندن و استفاده از علمم تو این مملکت که حتی مردمش هم از زحماتت تشکر نمیککن دارم کم کردن این آماره. واقعا اگه میتونید دریغ نکنید

فرخ شفیعی

تشکر بابت متنی که نوشتید ولی ظاهرن آرمان بهرامیان مدال آور جهانی نبوده .لینک ذیل رو ببینید: http://www.roshd.ir/roshd/Default.aspx?tabid=73&ctl=Detail&mid=1343&Id=8369&SSOReturnPage=Check&Rand=0

فرخ شفیعی

من خودم در سال 68 نفر دوم استان خوزستان در ریاضیات شدم و برای مسابقات انتخابی تیم ملی راهی تهران شدیم .ما رو با یک مینی بوس تهران آوردند که من حالم بد شد.ب باز خوبه اینا رو با اتوبوس برده بردند کلی پیشرفت داشتیم توی این سالها من نمی دونستم.

فرخ شفیعی

در کنار همه ی این عزیزان از دست رفته جا داره از دوست فقیدمان امیر اعلم غضنفریان (اهل زنجان) که در سال 1988 مدال نقره جهانی را در کشور استرالیا برای میهنمان به ارمغان آورد یادی بکنیم . دکترای مهندسی الکترونیک خود را ظرف 3 سال با معدل A++ از دانشگاه استفورد امریکا گرفت. او در سن 27 سالگی دچار سرطان غدد لنفاوی شد و در آمریکا در گذشت و پیکر پاکش در زنجان در آغوش خاک آرام گرفت.

فرخ شفیعی

سرکار خانم مریم میرزاخانی می تواند جایزه ی فیلدز (نوبل ریاضیات) خود را به مادر رضا صادقی اهداء کند.تا یاد و خاطره ی نابغه ی بی بدیل ریاضیات کشور و آن حادثه ی دلخراش هرگز از یادها نرود. مادری که گفت : خبر مرگ پسرم را از تلویزیون فهمیدیم و تا ساعتها شوکه بودیم و اگر توسلات من به حضرت زینب (س) نبود هرگز تاب و تحمل چنین مصیبت بزرگی را نداشتم. بیوگرافی رضا صادقی : رضا صادقی فرزند حسن در 1/2/1356 در مشهد مقدس به دنیا آمد و در چکنه سفلی زادگاه والدینش در 5 سالگی قرآن را آموخت . تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ی شهید هاشمی نژاد چکنه و راهنمایی را در مدرسه ی پیام انقلاب و شهید مفتح و دبیرستان را در مرکز استعداد های درخشان مشهد به پایان رساند . عمده موفقیت های وی در دوران تحصیل به شرح ذیل است : - برگزیده ی یازدهمین المپیاد ریاضی و چهاردهمین المپیاد کامپیوتر استان خراسان - کسب مدال نقره ی کامپیوتر و مدال طلای ریاضی کشوری 1372 - کسب مدال نقره ی جهانی در المپیاد ریاضی هنگ کنگ 1994 (کلاس سوم دبیرستان) - دریافت مدال طلای دوازدهمین المپیاد ریاضی و مدال طلای پنجمین المپیاد کامپیوتر کشوری 1373 - کسب مدال طلای المپیاد ریاضی

مصطفی

با سلام . اونروز که این خبر رو فهمیدم در حدود 15 سال داشتم. از اون روز تا حالا هر موقع خبری درباره سقوط اتوبوس میفهمم یاد و خاطره این دوستان زنده میشه واسم. مخصوصا رضا صادقی. حتی هر موقع نام مریم میرزاخانی عزیز رو هم میشنوم بی اختیار قلبم درد میگیره. میتونم به نوبه خودم بگم ناگوار ترین حادثه ای که تو جاده میتونست اتفاق بیفته واسه ایران این حادثه بود. روحشون شاد.

نگین

دوست عزیز سلام: زمانی که این حادثه اتفاق افتاد 16 یا 17 ساله بودم. الان 33 سالمه. خیلی خیلی خیلی خوب یادم مونده. واقعاً آدم نمی دونه چی بگه والله به خدا!!! خدا وکیلی با خوندن متنت اشکم در اومد. بچه های مردم هیچ ارزشی تو این مملکت خراب شده ندارند. من آرمان بهرامیان را از دور می شناختم. آخه آرمان اهل اصفهان بود. من هم خودم اصفهانی هستم. خواهرش خانم دکتر بهرامیان با برادرم هم دانشکده ای بود. خدا همه شون را هزار باره رحمت فرماید. می دونم چرا دانشگاه شریف دنبال پاک کردن اسم این بچه ها از یادهاست. نباید عکساشون را از بالای در خوابگاه بردارند. حتی دیگه براشون یک سالگرد کوچیک هم برگزار نمی کنه. عجیبه که دانشجوهای جدید شریف اصلاً این بچه ها را نمی شناسند! شنیدم جلوی دانشکده ریاضی شریف یه یادبود براشون ساختند. هنوز سر جاشه یا اونم سر به نیست شد؟؟؟!!!

مهمان

حالا بعد از بیست سال مریم میرزاخانی هم نیست. یک غصه ی عجیب که فکر می کردم باید کم شود اما نمی شود.......خدا به نزدیکانشان صبر دهد وقتی برای ما اینطور است نمی دانم چه بر سر دلهای آنها آمده

فاطمه

سلام من 4سال از مریم میرزاخانی، رویا بهشتی و رضا صادقی کوچکترم . اینها سلبریتی ها و بت های نوجوانی من بودند که در مجله ی استعدادهای درخشان اخبار موفقیت هایشان چاپ می شد. اگر تو مجله ی ریاضی برهان اثباتی از مریم میرزاخانی رو در زمان دبیرستان چاپ می کردند، خودمو مقایسه می کردم که مثلا مریم یک سال از الان من بزرگتر بوده اینجوری استدلال کرده و این قلم رو داشته.. رضا صادقی عید سال 76 که دانشجوی شریف بود برای ما که مرحله ی اول المپیاد ریاضی قبول شده بودیم یک کلاس سه چهار روزه گذاشت در بیرجند. خیلی کم حرف و متفکر بود و تدریسش هم عالی بود. نمیدونم با خودش درباره ی ما چی فکر میکرد. ولی من حس می کردم خیلی حیفه که چنین نابغهای سه چهار روز از وقتشو برای ما گذاشته. همیشه خودمو با این عزیزان مقایسه می کردم و اخبارشونو دنبال می کردم. بدلیل مسائل شخصی دانشگاه شهر خودمونو انتخاب کردم و اینجوری فاصله ای جبران ناپذیر با این بت های نوجوانی ام رو رقم زدم و مقایسه ای که هر سال جانم رو می فرسود، ولی کارم درست بود و با توجه به شرایط خانوادگی اونزمان و اطلاعاتی که داشتم بهترین کار رو کرده بود. اون روز اسفند 76 کهما سال سوم دبیرستا