غول بیابونی

موضوعهای زیادی برای نوشتن در ذهنم رژه می روند. بعضی وقت ها هم که موضوعات مسکوت مانده در حال استراحتند موضوعات جدید سرازیر می شوند. شاید زمانی توانستم دلیل مسکوت ماندنشان ا در اینجا بنویسم. اما بهترین راه مقابله با چنین شرایطی گفتن از خاطرات قدیم است. شاید لبخندی بر چهره بزرگوارانی که اینجا سر می زنند بنشاند.

این خاطره مربوط به نخستین روزهای پس از عقد من و همراهم بود که ما به همراه خانواده همسرم برای دیدن مادر بزرگ همسرم به روستایی که ایشان زندگی می کند رفته بودیم. لازم به ذکر است که ایشان در آن سفر برای اولین بار مرا می دیدند و زبان فارسی را بلد نیستند و به زبان شیرین ترکی صحبت می کنند. من هم که زبان ترکی بلد نیستم. البته می توانم ادعا کنم که چند کلمه ای متوجه می شوم. (ما شا الله به این استعداد. چهار کلمه در ظرف نه سال)

ظهر روز آخر سفر که خانه مادر بزرگ میهمان بودیم ایشان آبگوشت خوشمزه ای درست کرده بودند. خانه ایشان یک خانه قدیمی و دوست داشتنی روستایی است که درب اتاق هایش کمی کوتاه است و من برای رد شدن لازم بود سرم را خم کنم. در حین خوردن کاسه سوم و یا چهارم آبگوشت بود که من آرام به همسرم گفتم: ((مادر بزرگتان خیلی دوست داشتنی اند. اما حق دارند بگویند این چه دامادی است که شما دارید؟ نه از در رد می شود. نه زبان می فهمد و نه می شود به این سادگی ها سیرش کرد! این سه ویژگی فقط می تونه یک غول بیابونی رو وصف کنه))

/ 27 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک مخابراتی

سلام دوست خوبم بهترینها رو براتون آرزو میکنم[گل]

لیلا

غول بازی هم که بود تا الان شکست داده شده بود .ای اقا گیم اووری مثکه[نیشخند]

وارش

امیدوارم همیشه زندگیتون طوری باشه که در اینده ازشون به خاطرات خوب یاد کنید...

shaqayeq

ur daugther name could be 'khatere' :)

مجتبی امیری دیگه

سلام.دیشب داشتم کامنتهای پستهای سالهای قبل رو میخوندم که یه یه کامنت شما در سال 87رسیدم!ناگهان اونقدر دلم لرزید و دلتنگتون شدم که فورا اومدم و گفتم براتون کامنت بزارم!هرکاری کردم تو خونه نشد .دلتنگ و ارادتمندتونم ومشتاق دیدار شما یا شنیدن صداتون.راستی نمیدونستم ازدواج هم کردین .خیلی خوشحال شدم

نفیسه

سلام.خیلی جالب بود.منو یاد خاطرات دوران کارشناسی ام با یکی از بچه های آذری زبان انداختید.روزهای اول آشنایی مون بود و من هرموقع با این دوست آذری حرف میزدم اون با خنده سرش را به نشانه موافقت تکون میداد.منم که فکر میکردم ایشون در همه زمینه ها با من هم عقیده هست خیلی با هاش به اصطلاح گرم میگرفتم.بعد از یک ماه یه روزی بهش گفتم: یادته فلان روز که فلان چیز را بهت گفتم؟ دوستم گفت: نه کی گفتی؟!!!! .گفتم همون روز ی که فلان اتفاق افتاد و من و تو کلی خندیدیم.دوباره یادش نیومد.با اصرار گفتم همون روز که ....خلاصه از این دست اتفاقات خیلی بین ما دوتا اتفاق افتاد و دیگه به این نتیجه رسیدم که ایشون مشکل فراموشی دارن.برای همین وقتی چیز مهمی میگفتم دوباره تکرار میکردم تا فراموش نکنن و بعدم برای خاطر جمعی میگفتم نگی دوباره یادم نیستا!.

نفیسه

خلاصه یه روزی ایشون یه جمله خیلی توهین آمیز به من گفت و چون اهل مرافعه نیستم تصمیم گرفتم کم کم ازش فاصله بگیرم.تا اینکه به خاطر مشکلاتی که بچه های خوابگاه براشون پیش اوردن با اینکه دل خوشی نداشتم به خاطر تعریفای من و اصرار خانواده ، ایشون به منزل ما نقل مکان کردن البته با این شرط که منم با ایشون در یک اتاق بخوابیم واین طوری بود که دوباره مشکلات ما با هم شروع شد.شب سوم اقامتمشون یه صدایی از بیرون اومد و ایشون که خیلی هم میترسید منو از خواب بیدار کرد و گفت: پاشو یه صدایی میاد.با لهجه اصفهانی غلیظ گفتم: " خوب وخی چراغا بیگیرون" ! ، و دوباره خوابم برد.بعد از چند دقیقه دیدم داره گریه میکنه و میگه: چرا بیدار نمیشی؟!!

نفیسه

منم دوباره جمله قبلی را با عصبانیت تکرار کردم.ولی وقتی دیدم چراغو روشن نکرد پاشدم که خودم این کارو انجام بدم.چراغو که روشن کردم دیدم زیر چراغ روی صندلی ایستاده و با لهجه ترکی میگه: خوب چراغو بگیرم که چی بشه؟ من با بهت چند دقیقه ای نگاهش کردم و با صدای بلند زدم زیر خنده.تازه اون شب بود که فهمیدم ایشون از اول سال تا اون موقع به خاطر لهجه فوق العاده غلیظ اصفهانی من حرفهای منو متوجه نمیشده و چون دوست داشته لهجه اصفهانی بشنوه کلام منو قطع نمیکرده و چون از شنیدن لهجه اصفهانی خنده اش میگرفته مدام میخندیده و سر تکون میداده و منو به اشتباه میانداخته. نتیجه اینکه اون بیچاره اصلا متوجه حرفهای من نمیشده چه برسه به اینکه یادش بمونه و چند ماه بعد هم متوجه شدم که جمله توهین امیزی که ایشون بهم گفته بود در زبان و فرهنگ ترکی معنای بدی نمیداده!!!.

نفیسه

جالبتر اینکه تو دوره ارشد با یه دوست آذری دیگه دوست شدم و چون تجربیات زیادی از دوستی با دوست اذری دوران لیسانس داشتم تصمیم گرفتم که مطابق مدل قبلی اولا با لهجه غلیظ حرف نزنم و مدام جملاتو تکرار کنم تا مطمئن شوم ایشون کامل در جریان قرار گرفته. تا اینکه به ایشون برخورد و گفت:ای بابا چرا با من که حرف میزنی حرفهاتو دوبار میگی ، یه بار هم بگی میفهمم و ... . القصه یک ترم طول کشید که با دلیل و برهان به این دوست بزرگوار ثابت کنم که توهینی در کار نبوده واین همه از سر ارادت بوده و بس. توضیحات:در لهجه اصفهانی کلمه " وخی" به معنای پاشو و کلمه "بیگیرون" به معنی روشن کن میباشد.