نوشته آخر اسفند هشتاد و هشت

بنا به رسم این دو سال و خورده ای که از نوشتن وبلاگم می گذرد سعی کرده ام در آخر اسفند هر سال نوشته ای بنویسم که در آن سال در حال سپری شدن را برای خودم و وبلاگم جمع بندی کنم. همچنین چند نوشته برتر وبلاگم در آن سال را دوباره معرفی کنم تا اگر دوستی دلش خواست سری بزند.

به عنوان مثال این نوشته آخر اسفند هشتاد و شش و این نوشته آخر اسفند هشتاد و هفت از این گونه اند. هر چند همیشه آخر اسفند که می شود به شدت قسمتی از فکر و ذهنم درگیر خاطرات دوستانی می شود که در دوازده سال پیش در چنین روزی در یک حادثه تلخ از بین ما رفتند.

و اما نوشته آخر اسفند امسال.

چند خط نوشته زیر حاصل یک ساعت و چهل دقیقه فکر کردن و نوشتن و تصحیح کردن نوشته آخر اسفند سال هشتاد و هشت است.

سالی که بهارش ...

سالی که تابستانش ...

سالی که پاییزش ...

و سالی که زمستانش ...

/ 25 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آریانا

درود گرچه دیره ولی سال نوتون خجسته و با آرزوهای خوب برای شما. چه سال پرباری[نیشخند] سال 88 که سال عجیبی بود(به نظرم واسه همه)! امیدوارم پایان امسال که جم‌بندی می‌کنین واستون کلی خاطره‌ی خوش مونده باشه و آرزوهای شیرین و طلایی به واقعیت پیوسته و پیروزی‌های بسیار. [گل]سپاس که به یاد من هستین.

مریم

سلامممممممممممم سال نو مبارکااااااااااا صد سال به این سالا از طرف من به خانم محترم هم سلام برسانید و عید را تبریک بگید در ثانی به صبا هم از طرف من بگید عید شما مبارک دم شما سه چارک !! ببخشید البته شما باباشید می تونید بی ادبی ما رو نرسونید نوشته های قدیمی رو با اینکه خونده بودیم دوباره خوندیم اما ای کاش ما امسال یعنی پارسال رو می نوشتید تا ما بدانیم که سال 88 برای شما چه شکلی بوده تعطیلات هم امیداورم که خوش گذشته یاشه به ما که کلا همیشه خوش می گذره دیگه وای به حال تعطیلات که کلا حال می کنیم [زبان] امیدوارم توی سال همت مزافو کار مزاف خوش باشبد و استقامت کنید برای خواسته هایتان البته امیدوارم که برای این استقامت اونا هم مضاعف نشدند برای ...

زهرا

سلام. بله شما درست میگید . یه ذره ناامیدانه نوشته بودم. ولی خوب شما که اونجا نبودید ببینید ما تو چه سرمایی دست و پا میزدیم. تو ماشین پتو کشیده بودیم رومون و بازم داشتیم یخ میزدیم. راستی چیه؟؟ قهرید که آپ نمیکنید؟؟

مریم

سلام بیشتر از تعریف به راهنمایی احتیاج دارم اگه دوست مترجم داری چرا منو بهش معرفی نمی کنی؟

مریم

سلام بخاطر آدرسی که دادی ممنونم

فاطیما

سلام دوست عزیز[گل] یه ذره درشت تر بنویسی بد نیست به چشمای خواننده هات رحم کن![چشمک]

مژگان

سلام.خوبین؟ داستانو خوندم.به نظر من به فیلمنامه شبیه بود البته با کمی ویرایش برای بهتر شدنش. از لحاظ موضوعی جالب بود.کمی انتقاد ی بود.البته به نظرم کمی زود گذر بود.و اگر بخوایم تو زمره ی داستان کوتاه بذاریمش نمیشه.اما اگه بتونی داستان به حساب بیاریش باید یه داستان بلاند بشه. از اون تیکش خوشم نیومد که علی به خاطر گرونی خونه تو تهرون حاضر نیست اونجا زندگی کنه.چرا به خاطر دوست داشتن شهر و زادگاهش حاضر نیست اونجا زندگی کنه. و از لحاظ اطلاعات به نظرم باید بیشتر تحقیق می کردی.چون داستان رئال هست باید یه کم واقعی تر باشه.

معصومه

سلام خوشحالم که آدرس وب و از برادرتون گرفتم همچنین وب پدرتون .انشاالله که حالشون بهتر باشه ما هم پیر شدیم از بس به بابا گفتیم عوض سیگار خجالت بکش .سلام ما رو هم به صبا جون برسونید.[خداحافظ]