یک خاطره و یک راه حل فلسفی

یکی از دوستان خاطره بامزه ای از دوران سربازی تعریف می کرد که شاید برای دوستان اینجا خالی از لطف نباشد.

این بنده خدا بعد از دوره کارشناسی به سربازی رفته بود و گفته بودند مسئول چند تا سرباز ساده دیگر که در آشپزخانه کار می کنند شود. این بنده خدا که اصلا خواهر ندارد و هم خودش و هم چند تا برادرش با کار خانه خوب آشنایی دارند می گوید روز اول رفتم بالای سر سربازها که نشسته بودند کف آشپرخانه و داشتند بادمجان پوست می کندند. جلویشان هم یک کپه کوچک بادمجان ریخته بود. آنها هم خیلی تند تند بادمجان ها را بر می داشتند و خیلی کلفت پوست می گرفتند. با سرعت فقط با چهار حرکت چاقو پوستهای به کلفتی دو سانتیمتر می گرفتند و وسط بادمجان می ماند. این دوست ما هم می گوید من ریاستم گل کرده بود و به عنوان اولین اقدام ریاست در آشپزخانه با تشر گفتم ((این چه طرز پوست گرفتن است؟ همه را اسراف کردید. با دقت نگاه کنید و یاد بگیرید)) بعد یک بادمجان و یک چاقو برداشتم و با دقت پوست های نازکی گرفتم و گفتم ((اینجوری کار کنید.)) بعد دیدم که همه شاد زیر زیرکی می خندند و به هم پوزخند می زنند. من از خنده شان تعجب کرده بودم. همین موقع دیدم صدای یک کامیون از بیرون آمد و در آشپزخانه باز شد و یک کامیون به داخل آشپزخانه آمد و بعد یک بار بزرگ بادمجان وسط آشپزخانه خالی کرد و اینجا بود که خنده های ریزشان به قهقهه های بلند تبدیل شد و من بودم که با قیافه ای خنده دار به بادمجانی که توی دستم بود نگاه می کردم و به چهره بقیه که به من می خندیدند.

اما راه حل فلسفی ام برای موقعی است که گرفتاری ها و دغدغه های زندگی فشار زیادی را بر جسم و روح آدم وارد می کنند. وقتی که هم چهره انسان در هم فرو رفته است و هم حوصله هیچ تفریح و سرگرمی ای وجود ندارد. حتی حوصله حل مشکلات و رفع مشغله های هم وجود ندارد.

قبل از آنکه این نوشته دوم را بگویم باید خدا را شکر کنم هم برای خودم و هم برای همه کسانی که شرایط زندگیشان طوری بوده مدتی را دور از خانه زندگی کرده اند. واقعا هفت سال و نیمی که من در خوابگاه زندگی کرده ام از بهترین دوران زندگیم بود که با خاطرات تلخ و شیرین همراه بود. اما الان بعد از چند سال بدون اغراق همه شان جزو خاطرات شیرین اند.

راه حلی که برای این مواقع به نظر من کارساز است ظرف شستن است. آن هم وقتی که کوهی از ظرف روی هم تلنبار شده باشد. معمولا وقتی با آن شرایط روحی به سراغ ظرفها بروی چهره ات در هم است و فکرت درگیر. تو ظرف می شویی ولی فکرت درگیر مشکلاتت است. کم کم از ارتفاع کوه طرفها کاسته می شود. هر از ارتفاع کوه ظرف ها کم می شود چهره ات باز تر می شود. ولی تو به ظرف شستن فکر نمی کنی. به مشکلاتت فکر می کنی. آخر سر که ظرفها تمام شدند به ظرفشویی نگاه می کنی و یک لبخند مسرت بخش بر لبت می نشیند. هم تو تخلیه شده ای و هم ظرفها شسته شده اند و هم اینکه به کارهای دیگرت می پردازی و هم اینکه یادی از دوران خوابگاه می کنی.

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

وهیچوقت هم دوست ندارم که بذرم ظرفها یه کپه بشه که متاسفانه همشه هم همینطور میشه.

فرشته

سلام دوست خوبم من آپم با مطالب زیر تصویر دختر شایسته جهان عرب لطفا سیگار نکشید مردهای ایرادگیر زن‌های افسرده گفتگو زیر یک سقف دوجنس متفاوت می توانند موافق شوند پنج قدم تا انتخاب یک دوست واقعی زندگی را عاشقانه کنید درسهای زندگی عجیب ترین شغلهای جهان بگو شغلت چیه؟! منتظرم یدو بیا

باران

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممم اما من اگه یه تل ظرف داشته باشم بیشتر ذهنم معطوف ظرف شستن می شه تا مشکلاتم. نمی دونماااااا. اما به نظر من ظرف شستن راهیه برای فکر نکردن به مسائل و دغدغه های روزانت.چون تمرکزت میره تو ظرف شستن. البته من اینطوریم شما رو نمی دونم.به عنوان مثال مثلا دیشب یا به عبارتی صبح داشتم از 2:30 تا 3:00 ظرف میشستم[شرمنده][نیشخند] فارغ از مشکلات دنیای بیرون[عینک][هیپنوتیزم][تایید][نیشخند] راستی امیدوارم حالتون(جمیعا") همیشه خوب باشه. این مریم خانوم هم که نیست و فردا روز آخر آزادیشه هه ه ه ه ه. [هورا][هورا] از فردا ژیشبند می بنده میشینه تو آشپزخونه[وحشتناک]

نیلوفر

سلام عزیزم من لینکتون کردم با عنوان باد صبا,اگر دوست دارید تبادل لینک داشته باشیم شما 1 بار به وبلاگ من سر زدید نوشتتون قشنگ بود امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید

پگاه

این ظرف ها تمام نشد؟

زهرا

سلام. روز عروسی وقتی مریم زهره جان و صبای عزیز و معرفی کرد نمیدونید چقدر خوشحال شدم که بالاخره صبا رو دیدم یعنی اصلا باورنمیکردم که بیاید عروسی با اینکه افتخار آشنایی با شما رو نداشتم ولی اومدنتون به عروسی مریم خیلی خیلی جالب بود. [لبخند][چشمک]

نسیم

با نظرت در مورد ظرف شستن موافقم اساسی ..

نیلوفر

عذر میخوام,البته حرف بدی نزدم اما من ابتدا فکر کردم شما دخترید که نوشتم سلام عزیزم امیدوارم سو تفاهم نشده باشه که مطمئنم نشده بازم عذر خواهی میکنم موفق باشید

pink

آره منم اینو امتحان کردم. .اقعا" نفهمیدم چطور اونهمه ظرف رو شستم اما آخرش واقعا" حس خوبی داشتم