باد صبا
یک سفرنامه همینجوری

خدمت دوستان بزرگواری که زحمت می کشند و گهگاهی نگاهی به این وبلاگ می اندازند عرض شود که بالاخره بعد از مدتهای طولانی یک ماموریت کاری جور شد و من برای اولین بار توانستم خارج از مرزهای ایران را ببینم. البته خیلی از بزرگواران یا خارج از کشور زندگی می کنند و یا اگر داخلند راحت به این ور و آن ور می روند و خیلی سفر خارج جذابیت خاصی برایشان ندارد. اما با توجه به اینکه برای اکثر هموطنان (از جمله خود من) این گونه سفر ها خیلی سخت و گران است شاید خواندن این نوشته برایشان خالی از لطف نباشد. البته هم امیدوارم که شما هم زیاد سفر بروید و همه جا را ببینید و هم اینکه امیدوارم کسی در حین خواندن در دلش نگوید: ((ای کوفتش بشه))

این سفر پنج روزه از فرودگاه امام خمینی تهران شروع شد با هواپیمایی اتریش و متاسفانه (یا خوشبختانه) من تنها بودم. یه کم خداحافظی از خونواده برای همه و خصوصا برای صبا سخت بود. بعد از سه چهار جای مختلف توی صف ایستادن (صف دادن بار و صف پرداخت عوارض خروج و صف کنترل گذرنامه و ...) بالاخره وارد هواپیما شدم. خوشبختانه بدون تاخیر هواپیما راه افتاد و حدود شش صبح به وین رسید. من تا ساعت ده و نیم که پرواز دوم به بارسلون بود حدود چهار ساعت وقت داشتم که وین رو ببینم. خوشبختانه فرودگاه وین خیلی بزرگ نیست که آدم توش گم بشه و من که هنوز از دیدن خاررررج یه کم بهت زده بودم تونستم با چند بار پرسیدن بفهمم چه جوری می تونم برم مرکز شهر. با مترو تا مرکز شهر خیلی راحت رفتم.

یه چیزی که از قبل از سفر کمی باعث نگرانی من بود این بود که من نمی دونستم با این حد کمی که زبان انگلیسی بلدم می تونم اونجا کارم رو پیش ببرم یا نه. این سفر اعتماد به نفس خوبی به من در مورد زبان داد. من با وجود اینکه زمان کمی توی وین بودم ولی خیلی از مردم برای خرید یا آدرس پرسیدن سوال کردم. همه شون خیلی خوب انگلیسی صحبت می کردند و به نظر من خیلی مهربون بودند. همون اول از یه آقایی که از مترو پیاده شد و به نظز میومد که عجله داره پرسیدم چه جوری می تونم بلیت مترو بخرم (چون زبون دستگاه خودکار فروش بلیت آلمانی بود) و اون آقا با حوصله و مهربونی به من کمک کرد که بلیت بخرم.

مرکز شهر وین یه کلیسای بزرگ و خیلی قدیمی هست که جزو جاهای مهم توریستی وینه. کنارش هم خونه موتزارته که خیلی جالب بود.

 

 

متاسفانه بیشتر فروشگاهها و موزه ها اون موقع صبح تعطیل بود. ولی همون چند ساعت قدم زدن و خرید چند تا خرت و پرت خیلی برای من جالب بود. هوای وین سرد بود و بیشتر مردم لباس گرم پوشیده بودند. این پوشیده بودن لباسشون بیشتر به من این حس رو منتقل میکرد که مردم وین خیلی بافرهنگند. ترافیکشون خیلی منظم و روون بود. از هر کسی که آدرس می پرسیدم با مهربونی جواب می داد. مثلا از یه کتابفروشی می خواستم یه کتاب نقاشی برای صبا بخرم. خانم فروشنده که تازه مغازه شو باز کرده بود و داشت اونجا رو مرتب می کرد کلی توی کتابا گشت و از من پرسید برای یه بچه چند ساله می خواین و دختره یا پسر. به چی علاقه داره. میخواین کتاب آلمانی باشه یا انگلیسی. حدود ده دقیقه تلاش کرد و کلی کتاب به من نشون داد تا من کتاب مناسب رو انتخاب کردم. کاری که بعید می دونم هیچ مغازه داری توی ایران برای یه خرید ارزون قیمت انجام بده.

یه چیز جالب دیگه شهر وین این بود که مردمش خیلی مطالعه می کردن. یه سری روزنامه مجانی توی ایستگاه مترو بود و روزنامه اون روزی که من سوار شده بودم یه مقاله مفصل در مورد طرح اقتصادی دولت آمریکا داشت. توی مترو همه (غیر از من) یا داشتن کتاب می خوندن و یا داشتن روزنامه می خوندن و بیشترشون هم همون مقاله رو. تقریبا میشد فهمید که وقتی میگن مردم فلان کشور به طور میانگین بیش از سه ساعت در روز مطالعه می کنن یعنی چی؟ از هر فرصتی که پیدا می شد برای مطالعه استفاده می کردن.

البته یه چیز دیگه هم که خیلی دیدنش عجیب بود بگم که هم توی اتریش و هم توی اسپانیا زیاد دیده می شد. خیلی زن و شوهر ها (و یا دوست دختر ها و دوست پسر ها) توی جاهای عمومی هم دیگه رو بغل می کردن و می بوسیدن. هیچ کس هم نگاهشون نمی کرد. ولی من واقعا داشتم شاخ در میاوردم وقتی اولین بار توی فرودگاه اینو دیدم. یه چیز دیگه هم اونجا دیده میشد که توی اسپانیا کمتر بود. پوستر ها و عکسهای بزرگی از زنان مدل با لباس زیر. چیزی که فکر می کنم توی خیلی از کشور ها (مثلا انگلیس) ممنوع باشه. یا مثلا توی دکه های روزنامه فروشی مجله های صکسی جلوی دید مردم گذاشته شده بود. من شنیده ام توی انگلیس هیچ فروشنده ای حق نداره این جور مجلات رو در معرض دید بذاره.

خلاصه گشت چند ساعته من تموم شد و برگشتم فرودگاه. از وین تا بارسلون حدود دو ساعت بود. خوشبختانه من کنار پنجره بودم و با وجود اینکه شب قبلش به خاطر هیجان سفر هیچی نخوابیده بودم تمام مسیر رو داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم. خود وین و اطرافش کوه نیست و خیلی خیلی سرسبز و قشنگه. بعد از یه مدتی زمین زیر پا کوهستانی بود. فکر می کنم اونجا سویس بود. یاد کارتون بچه های آلپ می افتادم. کوههای پوشیده از جنگل که بالاشون پر از برف بود. بعد کوهها تموم شد که فکر می کنم اونجا فرانسه بود. بعد دوباره مناطق کوهستانی شروع شد که احتمالا کوههای پیرنه بود و بعد هم دریای مدیترانه دیده میشد. فرودگاه بارسلون خیلی بزرگ بود.

   

شرکتی که من کار داشتم نزدیک شهریه به نام کوماروگا. هتل هم توی همین شهر بود. یه شهر کوچک و ساحلی و توریستی که احتمالا تابستونا خیلی شلوغه ولی توی این مدت که خیلی خلوت بود. در طول سه چهار روزی که من اونجا بودم از صبح زود تا عصر کار طول می کشید و موقع برگشتن به هتل با مترو می رفتم بارسلون. یه بار هم رفتم شهر سیتجس. سیتجس شهر خیلی قشنگیه ولی اون روزی که من رفتم یه بارون شدید گرفت که مثل موش آبکشیده شدم.

بارسلون خیلی جای دیدنی و قشنگ داره اما هم وقتش نبود و هم پولش. مخصوصا اینکه من خودم رو موظف می دونستم که کلی برای همه دوستان و اقوام خرت و پرت بخرم (ببخشید غیر از دوستان وبلاگی). به همین دلیل نهار و شام و تنقلات و بعضی گردش ها تعطیل بود. (غیر از صبحانه خوشمزه و مفصل هتل)

معروفترین خیابون بارسلون خیابونیه به نام رامبلا. پیاده رفتن از ابتدا تا انتهای این خیابون ده دقیه وقت میگره. ولی این مسیر سه ساعت وقت منو گرفت. وسط این خیابون (پیاده رو) کلی دکه و بار و بساطی هست. یه تعدادی هم آدم هستند که قیافه های عجیب و غریب برای خودشون درست کردن و مردم میتونن یه پولی بهشون بدن و با اونا عکس بگیرن یا اینکه اونا یه کار جالب انجام بدن. یکیشون شبیه سربازهای رومی بود. یکیشون دلقک بود. یکیشون لباس دن کیشوت پوشیده بود.

 

 

یه نفر هم بود که لباس تیم بارسلون رو پوشیده بود و اگه بهش پول میدادی شروع میکرد به توپ رو پایی زدن و انجام حرکات نمایشی با توپ. خیلی حرکاتش با توپ زیبا و خیره کننده بود. آخر خیابون رامبلا میرسه به یه میدون خیلی بزرگ که وسطش مجسمه یکی از معروفترین دریانوردان دنیاست.

 

    

بعد از مجسمه کریستف کلمب که داره به سمت دریا اشاره میکنه دریای مدیترانه است و محل لنگر انداختن کشتی های بزرگ مسافرتی (هتل های شناور).

 

با این وقت کمی که من از ساعت هفت تا یازده شب داشتم خیلی حیف بود که بیشتر نتونم اونجا رو ببینم. تا اینکه صبح روزی که باید بر میگشتم دو باره چند ساعتی تونستم توی شهر بچرخم. اونجا یه سری اتوبوس هست که روبازند (سقف ندارند). با یه پول کم میشه بلیتشونو خرید و توی شهر از مسیری که بیشتر جاهای دیدنی هست توی شهر می چرخند و با گوشی میشه از کنار هر صندلی به توضیحات راهنما به هشت زبون گوش داد. از جاهای دیدنی اونجا ورزشگاه المپیک بارسلون بود و خاطره روشن شدن مشعلش در المپیک 92 با تیر و کمون.

 

    

یه کلیسای خیلی بزرگ در حال ساخت هم هست که از جاهای دیدنی بارسلونه. اسمش هست .****  و طرح اولیه اش از گائودی است. (از معمارهای بزرگ اسپانیا در اوائل قرن بیستم)

 

     

با اینکه اتوبوس از خیابونهای شلوغ شهر میرفت ولی هیچ آلودگی هوا من احساس نکردم.

 

ورزشگاه نوکمپ باشگاه بارسلون هم از دیگر جاهای دیدنی این شهره و همچنین موزه این باشگاه. راستی یادم رفت اینو بگم که توی خیابونهای شلوغ بارسلون هر صد متر یه دکه بود که فقط پیراهن و لوازم هواداری باشگاه فوتبال بارسلون رو می فروخت.

از مردم اونجا هم بگم که خیلی کم انگلیسی بلد بودند و من خیلی برای خرید اذیت شدم و بیشتر با ایما و اشاره منظورم رو میفهموندم. البته فرانسوی کمی کمکم کرد چون خیلی کلمه مشترک زیاد دارند. مخصوصا زبان کاتالان. کاتالان یه زبونیه که مردم ایالت کاتالان به اون زبون صحبت می کنند و مخلوطیه از اسپانیایی و ایتالیایی و فرانسوی و لاتین و البته کاتالانی. بیشتر جا ها مثلا ایستگاه مترو همه چی به دو زبون اسپانیایی و کاتالانی نوشته شده بود و نبودن زبون انگلیسی آزار دهنده بود. همچنین پوشش مردم اونجا که با وجود اینکه هوا معمولی بود (نه سرد و نه گرم) ولی خیلی از مردم انگار خیلی گرمشون بود!!

همچنین مطالعه شون که بیشتر از اینجا مطالعه میکردن ولی کمتر از مردم وین.

راستی اگه کسی از بارسلون براتون یه مجسمه مارمولک آورد فکر نکنید میخواد شما رو بترسونه. این مجسمه مارمولک تقریبا نشونه بارسلون شناخته میشه که از کارهای گائودی است و قطعات تزئینی اون زیاد اینور و اونور بود.

 

یه چیز دیگه هم که توجهمو جلب کرد این بود که تعدادی از اهالی کشورهای مرکزی و جنوبی آفریقا هم بودند که سر چهارراه بساط پهن می کردند خرت و پرت می فروختند. همشون هم بساطشونو توی یه پارچه گذاشته بودن و چهار طرفشو با طناب بسته بودن و سر طنابها هم توی دستشون بود. یعنی می تونستن در کمتر از یک ثانیه همه بساطشونو جمع کنند و و با سرعت از دست پلیس فرار کنند. اینا از کشور خودشون به طور غیر قانونی مهاجرت می کنن و اگه گیر پلیس بیفتن اونا رو بر می گردونن کشور خودشون. قیافه های سرخپوستی هم زیاد به چشم می خورد. که احتمالا مهاجر از کشور های آمریکای جنوبی بودند. البته به طور قانونی.

یه بار هم توی مترو یه خانمی بود که که ظاهرا نابینا بود و یه دختر جوون دستشو گرفته بود و توی واگنهای قطار می رفتند و خانم نابینا با صدای قشنگ و سوزناکی می خوند و از مردم پول می خواست. فکر می کنم چیزی که می خوند معنیش این بود که (( ... خانمها آقایان به من کمک کنید. امیدوارم مریم مقدس به شما کمک کنه ...))

یه نکته دیگه هم که توجهمو جلب کرد قیافه های عجیب و غریب بعضی جوون ها بود. من واقعا نمی دونم حلقه رد کردن از پنج جای گوش و دو طرف بینی و پرده وسط بینی و ابرو و لب و ... نشونه چیه یا مثلا چه لذتی داره که بعضی ها (دختر و پسر) این کار رو می کردند. یا اینکه خیلی ها بودن که خالکوبی های عجیب و غریب روی صورت و دست و پاشون کرده بودن.

یه اخلاق خیلی آزار دهنده هم داشتن که من واقعا خیلی اذیت شدم. اونم این بود که هر وقت می خواستن و توی هر جایی که بودن با صدای بلند بینی شون رو پاک می کردن و صدای فینشون خیلی من رو اذیت می کرد. (کاری که توی فرهنگ ایرانی خیلی کار بدیه) چند باری هم به کسی که این کار رو می کرد چپ چپ نگاه کردم که خجالت بکشه که نه تنها خجالت نکشید که اون هم چپ چپ منو نگاه کرد!!

ضمنا به نظزم میومد اونجا زنها بیشتر از مردها سیگار می کشیدند. (متاسفانه) اگه بخوام یه مقایسه ای بین مردم اونجا و ایران داشته باشم به نظر میومد خط قرمز مردم اونجا توی رفتار هاشون فقط قانون بود. اصلا چیزی به نام عرف خیلی معنا نداره. خیلی ها راحت هر کاری که دلشون می خواست انجام می دادن به شرطی که کارشون خلاف قانون نباشه. مثلا خانم های زیادی کف فرودگاه نشسته بودند و یا دراز کشیده بودند (کاری که توی ایران به هیچ وجه یک خانم انجام نمیده در حالی خلاف قانون هم نیست) ولی امکان نداشت مثلا قوانین راهنمایی و رانندگی رو کسی زیر پا بگذاره. ولی توی ایران بر عکسه. عرف خیلی محترم تر از قانونه. خیلی از مردم ملاک انجام کار هاشون قضاوت دیگران و عرفه ولی خیلی راحت ممکنه قانون رو زیر پا بگذارند.

بگذریم از تحلیلها. در کل خیلی سفر خوبی بود و خوش گذشت و امیدوارم شما هم بروید. بعد از گشت روز آخر هم رفتم فرودگاه و بعد هم دوباره وین و بعد هم تهران. یه ماجرای جالب هم تعریف کنم و سفرنامه رو تموم کنم.

شب اولی که رفته بودم بارسلون طبق برنامه قطار ها توی اینترنت فکر می کردم آخرین قطار ساعت ده و نیم برمیگرده. ساعت ده و نیم رفتم توی ایستگاه و می خواستم بلیت بخرم که دیدم فروشنده نیست و فقط دستگاه خودکار فروش بلیت کار میکنه و فقط هم به دو زبون اسپانیایی و کاتالانی. خیلی نگران شدم که حالا چه جوری بلیت بخرم. نگران بودم که آخرین قطار هم بره و من مجبور بشم با تاکسی و با قیمت سی برابر برگردم هتل. هر چی دور و برم نگاه کردم هیچ کس توی ایستگاه نبود غیر از یک آقا و یک خانم تقریبا چهل ساله که سفت و سخت مشغول ماچ و بوسه بودند. صدای قطار اومد و من خیلی نگران شدم که الانه که جا بمونم. با عذرخواهی زیاد گفتم: ((ببخشید. خیلی ببخشید که مزاحم میشم. میشه من رو راهنمایی کنید که چه طوری می تونم بلیت بخرم.)) نگران بودم که ممکنه خیلی عصبانی بشن که خلوتشونو به هم زدم. خیلی انگلیسی بلد نبودند ولی متوجه منظورم شدند. با خوشرویی گفتند باید از اون دستگاه بخرم. با من کنار دستگاه فروش بلیت اومدند ولی اون دستگاه فقط سکه می گرفت و اسکناس پنجاه یورویی من رو نمی گرفت. به من گفتند باید برم از کجا پولم رو خورد کنم. رفتم و وقتی پولم رو خورد کردم و برگشتم دیدم اون آقا رفته و خانمه منتظر من ایستاده. با مهربونی من رو راهنمایی کرد که بلیت رو بخرم. خوشبختانه آخرین قطار ساعت یازده می رفت و من مجبور نشدم با بنزین لیتری یک و نیم یورو به جای چهار یورو پول بلیت مترو صد و بیست یورو پول تاکسی بدم.

یک زیان خیلی بزرگ هم توی این سفر به من رسید. من چند ساله که دنبال بلیت کنسرت استاد شجریان هستم و موفق نمیشم تا اینکه پنجشنبه پیش آقای دکتر ایوبی که ذکر خیرش قبلا توی این وبلاگ گفته شده بود برای همه بچه های کلاس ما این بلیت رو تهیه کرده بودند که من نبودم و نتونستم استفاده کنم و هنوز به خاطرش ناراحتم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٧ - سیاوش