باد صبا
 

نمی دونم چرا تو این روز های گرم که مغز سر آدم (اگه وجود داشته باشه) توی آفتاب می پزه من به عنوان بهترین روزهای یک سال گذشته روزهای تعطیلی یخبندون دیماه گذشته رو به یاد میارم. البته درسته که اون سه روز خیلی جا ها تعطیل بود. اما بیشتر مردم به خاطر سرما و قطع گاز توی سختی افتادند. اما خاطره شدن اون روز ها شاید یکی از دلایلش حسیه که از اون روزای برفی توی ذهن من مونده. اون حس همراه با یک آهنگه. صبح روز یکشنبه شانزده دیماه هشتاد و شش (اولین روز یخبندون) در مسیری با تاکسی میومدم. برف هم به شدت می بارید. قطره اشکی گوشه چشم آقای راننده بود. غروب روز دوشنبه (دومین روز تعطیلات یخبندان) هم از مسیر دیگری با تاکسی میومدم که گوشه چشم یکی از مسافر ها که صندلی عقب نشسته بود اشک بود. مسافر صندلی جلو هم طوری آه می کشید که انگاه اون هم خیلی احساساتی شده بود. هر دو دفعه هم آهنگ سلام آخر احسان خواجه امیری از رادیو ماشین پخش می شد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧ - سیاوش