باد صبا
غولهای چراغ جادو

بزرگواری برای من و چند تا از دوستان خاطره ای گفتند که خیلی شنیدنی و بامزه بود و به گمان من می تواند نوشته جالبی برای وبلاگ باشد. اما آن بزرگوار گفتند اگر این خاطره را می خواهید جایی بگویید لطفا نامی از شخص یا کشوری نبرید. از همه خوانندگان بزرگوار پوزش می خواهم که نامها را نمی نویسم.

آن دوستی که خاطره را می گفتند چنین گفتند که روزی با هواپیما از یکی از کشورهای اروپایی به تهران می آمدند که در راه آقای مسنی کنارشان نشسته بود. آن آقای مسن داستان زندگیش را گفته بود و از این به بعد داستان زندگی همان آقای مسن است.

من قبل از انقلاب رایزن فرهنگی سفارت ایران در یکی از کشورهای اروپایی بودم. زندگی خوبی داشتیم. خانه خوبی هم نزدیکی سفارت ایران اجاره کرده بودیم و با همسر و دو فرزندم در آن زندگی می کردیم. خانه بزرگی هم در یکی از شهرهای ایران داشتیم و هر چند وقت یک بار هم برای دیدن اقوام و آشنایان به ایران می آمدیم. من کارم را دوست داشتم و درآمدمان هم خوب و زندگی خوبی داشتیم.

گذشت و گذشت تا اینکه به نزدیکی های انقلاب شد. از ایران اخبار انقلاب می رسید و من و خانواده ام نگران بودیم که چه کنیم. به ایران برگردیم؟ همانجا بمانیم؟ ما به ایران بر نگشتیم و یکی از دلایل آن ترس از اعدام بود. گذشت و انقلاب پیروز شد و چند روز بعد سفارت تعطیل شد و من از کار بیکار شدم. چند وقت بعد هم کارکنان جدید سفارت از ایران آمدند و من هر چه کار و مدرک در اختیارم بود تحویل دادم. خانه ای هم که اجاره کرده بودیم خالی کردیم و مجبور شدیم خانه کوچک و ارزانی را در جای دیگری اجاره کنیم و دوران سخت زندگی ما شروع شد.

از ایران اخبار قلع و قمع کارکنان رده بالای حکومت پیشین به گوش می رسید و ما خیلی می ترسیدیم که به ایران برگردیم. خانه ای هم که داشتیم مصادره شد. از طرفی در آن کشور اروپایی هم کاری برای من نبود. به هر دری می زدم. دستفروشی می کردم. در رستوران ها ظرفشویی می کردم. بچه ها هم بزرگتر شده بودند و هزینه مدرسه و خرجهای دیگر هم اضافه شده بود. متاسفانه به خاطر مشکلات مالی روابط من و همسرم هم خیلی بد بود و مرتب با هم دعوا و جر و بحث داشتیم. حتی نزدیک بود کارمان به جدایی بکشد.

چند سالی به سختی گذشت تا اینکه یک شب بعد از دعوای سختی با همسرم از خانه بیرون آمدم. (یا بیرونم کردند) افسرده و غمگین در خیابان ها پرسه می زدم. بعد از کمی پیاده روی بی هدف به ایستگاه قطار رفتم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. به مردم نگاه می کردم و به برگشتن ورق زندگیمان فکر می کردم. آخر های شب بود و دو ساعتی در ایستگاه بودم. ایستگاه خلوت شده بود. قطاری آماده رفتن به جایی بود که دیدم از دور مرد سیاه پوستی در حالی که یک ساک و یک چمدان بزرگ با خودش حمل می کرد می دوید و سعی داشت به قطار برسد. فریاد میزد که قطار را نگه دارید. قطار راه افتاد و آن مرد با ناراحتی به سکوی سوار شدن رسید. خیلی با اضطراب از مسئول ایستگاه پرسید هیچ راهی ندارد قطار را نگه دارید؟ و با جواب منفی روبرو شد و ناراحت تر شد وقتی فهمید آن آخرین قطار آن شب به شهر مورد نظر است. من جلو رفتم و گفتم: ((آقا چی شده. طوری نیست. فردا می توانید بروید.)). آن مرد گفت: ((من یکی از مقامات نظامی فلان کشور آفریقایی هستم. برای یک ماموریت کاری مهم باید فردا در فلان شهر باشم. همه برنامه ریزی سفر من در آن شهر تنظیم شده. من نه اینجا پولی دارم و نه می دانم باید چه کنم. و اگر فردا در آن شهر نباشم برایم خیلی گران تمام می شود و تنبیه سختی در کشورم در انتظارم است.)) من گفتم: ((نگران نباش. من هم امشب جایی ندارم. می توانیم امشب را در مسافرخانه ارزان قیمتی در همین نزدیکی ها سر کنیم. فردا صبح زود یک قطار به آن شهر می رود.)) برایش بلیت خریدم و با هم به مسافرخانه ای در آن اطراف رفتیم. فردا هم به ایستگاه آمدیم و او رفت و به کارش رسید. هنگام رفتن خیلی از من تشکر کرد و شماره تلفن و نشانی من را گرفت.

یکی دو سال سخت دیگر هم گذشت. روزی تلفن خانه ما زنگ زد و از پشت خط گفتند: ((منتظر باشید. آقای رئیس جمهور با شما کار دارند.)) من با تعجب پرسیدم: ((آقای رئیس جمهور؟)) همان مرد سیاه پوست جا مانده از قطار بود و بعد از سلام و احوال پرسی گرمی گفت: ((چند ماه پیش اینجا کودتا شده و من شده ام رئیس جمهور. تو به من خیلی لطف کردی و هر خواسته ای داری بگو تا برایت انجام دهم.)) من که کمی از این خبر شوکه شده بودم بعد از چند لحظه هاج و واج بودن گفتم: ((واقعا؟)) ماجرای کودتا را گفت و بعد من کمی از سوابقم برایش گفتم و گفتم: ((اگر می شود من سفیر کشور شما بشوم در این کشور اروپایی.)) گفت: ((بسیار خوب. خیلی هم خوب است. فقط باید شما تابعیت کشور ما را داشته باشید.)) من هم گفتم: ((باشد.))

مقدمات سفر را فراهم کردیم و همسر و فرزندانم که از کارهای من شگفت زده بودند همه با هم راه افتادیم به آن کشور آفریقایی. یک هفته ای آنجا بودیم تا کار های اداری انجام شد و ما تابعه آن کشور شدیم و استوارنامه ام را هم گرفتم و به آن کشور اروپایی برگشتیم. یک دفعه زندگی ما از این رو به آن رو شد. خانه را عوض کردیم. درآمد خوبی داشتم. و با توجه به سوابقم در کار سفارت در طول چند سالی که در آن کشور اروپایی سفیر بودم توانستم به خوبی کار ها را انجام دهم. مقدمات چند تا قرارداد تجاری خوب هم بین دو کشور فراهم کردم. زندگی خانوادگی ما خیلی خوب شده بود. بچه ها بزرگ شده بودند و در مدرسه خوبی درس می خواندند.

روزی برای یک ماموریت اداری به همان کشور آفریقایی رفته بودم. کارم را انجام دادم و هنگام برگشتن گفتم بهتر است به رئیس جمهور هم سری بزنم. کسی که خیلی به من لطف کرده و من مدیونش هستم. وقت گرفتم و منتظر شدم تا به اتاق رئیس رفتم. دیدم خیلی عصبانی نشسته و با چهره ای برافروخته گاهی با تلفن و گاهی با افراد در اتاق بلند بلند حرف می زند. آرام و قرار ندارد. اتاق که کمی خلوت تر شد پرسیدم: ((چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتید؟)) گفت: ((من پدر خائن ها را در می آورم.)) گفتم: ((درباره کی حرف می زنید؟ چی شده؟)) گفت: ((خبر رسیده که فلانی از سران نظامی آن کشور قصد شورش و کودتا دارد. ... )) در همین وقت شخصی که انگار رئیس جمهور منتظرش بود وارد اتاق می شود. رئیس جمهور به آن شخص گفت: ((همین الان فورا با افرادت به خانه فلانی می روید و همانجا توی خانه اش او را می کشید.)) من که خیلی ترسیده بودم گفتم بهتر است من زود تر اینجا را ترک کنم یک وقت پای خودم هم گیر می افتد. خداحافظی کردم و به سمت فرودگاه رفتم که به اروپا پیش خانواده ام برگردم. در راه از اینکه فکر می کردم قرار است یکی را بکشند خیلی ناراحت بودم. از فرودگاه به خانه آن شخصی که قرار بود او را بکشند تلفن زدم و گفتم: ((من فلانی هستم. سفیر شما در فلان کشور اروپایی. تا نیم ساعت دیگر به خانه شما می ریزند و می خواهند شما را بکشند. هر طور می توانی خودت را نجات بده)) و به اروپا برگشتم. از سفارت اخبار آن کشور را پیگیری می کردم. چند ماهی اوضاع نا آرام بود. تا اینکه روزی به من تلفن زدند و گفتند آقای رئیس جمهور با شما کار دارند. دیدم همان آقایی است که می خواستند او را بکشند. او گفت: ((اینجا کودتا شده و من شده ام رئیس جمهور. من جانم را مدیون تو هستم. هر خواسته ای داری بگو تا برایت برآورده کنم.)) من که باز هم شگفت زده بودم بعد از کمی فکر گفتم: ((من فلان کشور اروپایی را خیلی دوست دارم. اگر می شود من سفیر کشور شما بشوم در آن کشور.)) گفت: ((بله. خیلی هم خوب است.))

کار ها انجام شد و پرونده بچه ها را از مدرسه گرفتیم دو سه هفته بعد راهی آن کشور اروپایی (کشور دوم) شدیم و من شدم سفیر آن کشور آفریقایی در این یکی کشور اروپایی. چند سالی هم گذشت. خیلی از مشکلات زندگی ما حل شده بود. و آن دوران سخت دیگر بر نگشت. ولی فقط دلمان برای ایران خیلی تنگ شده بود. و شاید بزرگترین آرزویمان دیدن ایران بود. روزی قرار شد یک هیات بلند پایه سیاسی از کشور آفریقایی که من سفیرش بودم به ایران بیایند. از من هم خواسته شد که چون ایرانی هستم در این سفر باشم. به قدری خوشحال شدیم که حد نداشت. در ملاقات با مقام بلند پایه ایرانی او دید که همه سران و مقامات این کشور آفریقایی سیاه هستند و یک نفر سفید که چهره اش به ایرانی ها می خورد. از مترجم پرسید: ((این آقا هم اهل همان کشور آفریقایی هستند؟)) من به فارسی گفتم: ((سلام. من فلانی هستم و ایرانی هستم.)) خیلی برای ایشان جالب بود که من در آن جمع چه می کنم. در دیداری که غیر رسمی تر بود آن مقام از من و زندگیم پرسید و من داستان زندگیم را گفتم. آن شخص گفت: ((عجب. خیلی داستان جالبی است. حالا شما هر خواسته ای از من دارید بگویید تا برایتان انجام دهم.)) من هم گفتم ما خانه ای در فلان شهر داشتیم که مصادره شده. اگر می شود کاری کنید که آن خانه را به ما برگردانند.)) آن شخص هم گفتند: ((سعی خودم را می کنم.))

گذشت و در سفری غیر کاری به ایران که با خانواده آمدیم مدارک و سند خانه را هم آمرده بودم. آن مقام هم کلی پیگیری کردند و معلوم شد آن خانه بعد از چرخیدن دست چند تا از ارگان ها فعلا دست فلان ارگان است. یک ماهی طول کشید تا اینکه خانه را خالی کردند و به ما دادند و سند جدید هم برایش صادر کردند.

الان هم دارم به ایران پیش خانواده ام می روم.

...

حالا شما هر خواسته ای دارید بگویید تا برایتان انجام دهم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧ - سیاوش