باد صبا
در چند قدمی

يکي از روزهاي مرداد سال 75 همه افراد خانواده ما پس از مدتي کار سنگين براي خانه در حال ساخت به همراه ديگر اقوام به روستاي گوغر رفتند.

گوغر روستاي زيبا و بسيار خوش آب و هوايي است در 70 کيلومتري سيرجان و در جاده سيرجان به بافت. خانواده يک روز قبل از من به سفر رفته بودند و قرار شد روز بعد پس از تمام شدن موزائيک کاري حياط من تنها با موتور سيکلت به بقيه بپيوندم. موتور سيکلت من يک موتور سيکلت ايژ قرمز رنگ بود که از سالهاي 72 تا 77 خاطرات زيادي با آن داشتم.

ساعت 9 صبح از خانه راه افتادم. تقريبا 40 کيلومتري از شهر دور شده بودم و نزديکي هاي روستايي به نام اسطور رسيده بودم. سر و صدايي مثل شکستن قطعات فولادي از چرخ عقب به گوشم رسيد. در طي چند ثانيه اي که موتور را نگه داشتم تا ببينم چه شده سر و صدا زياد تر شد و تا اينکه کاملا ارتباط موتور با چرخ محرک عقب قطع شد. موتور را تقريبا 100 متر هل دادم تا به مغازه بقالي وسط روستا رسيدم. از مغازه دار سوالي را پرسيدم که پاسخ آن را مي دانستم.

- سلام. اين طرفها تعميرگاه موتور هست؟

- نه

جعبه آچار موتور را در آوردم و چرخ عقب را باز کردم. در موتور ايژ ارتباط خورشيدي چرخ عقب با رينگ چرخ عقب به کمک 6 تا پرچ است که هر 6 تاي آنها شکسته بودند. هر چه در جعبه آچار موتور و وسايل همراهم گشتم تا چيزي را پيدا کنم که به جاي پرچ خورشيدي را به رينگ وصل کنم چيزي پيدا نکردم. دوباره سراغ مغازه دار رفتم.

- ببخشيد ميخ داريد؟

- داشتيم. تمام کرديم.

آن اطراف کمي گشتم تا اينکه ديدم کنار جاده لاستيک اتوموبيلي آتش داده بودند و سيم هاي لاستيک مانده بودند. خوشحال شدم. کمي از سيمها را با انبر دست جدا کردم و خورشيدي را به رينگ با سيمها وصل کردم. چند لايه سيمها را از سوراخ پرچها رد کردم. اما باز هم فکر نمي کردم سيمها تحمل نيروي محرکه را داشته باشند.

چرخ را بستم. وسايلم را جمع کردم و با احتياط راه افتادم به سمت گوغر. يک کيلومتري که رفتم دوباره همان داستان تکرار شد. سيمها پاره شدند و روز از نو روزي از نو.

دوباره چرخ را باز کردم. کنار جاده روي سنگي نشستم. چند دقيقه اي کمي به سمت سيرجان توي جاده نگاه کردم. چند دقيقه اي به سمت بافت توي جاده نگاه کردم. چند تايي ماشين سواري و تريلي و کامين رد شدند. اما مشخص بود که کمک خاصي نمي توانند بکنند. بعد چند ثانيه اي به آسمان آبي بالاي سرم نگاه کردم. کم کم سرم را پايين آوردم. همينطور که نگاهم با پايين مي آمد تير برق جلو رويم توجهم را جلب کرد. نگاهم را در امتداد تير پايين آوردم تا سيم مهار آن را ديدم. با سرعت به کنار تير برق دويدم. فریاد زدم ((خودشه)). سيم مهار تير از چند مفتول کلفت فولادي به هم پيچيده بافته شده بود. انبر دست را آوردم. اما مگر مي شد از نيم متر اضافه انتهاي سيم بريد. حدود نيم ساعت طول کشيد که بعد از کلي خم و راست کردن مفتول فولادي حدود 30 سانتيمتر از مفتول را جدا کردم. بعد هم 6 تا قطعه به اندازه ميخ متوسط از مفتول بريدم. که بريدن مفتول ها از بقيه تعمير بيشتر طول کشيد. مفتولها را به جاي پرچها جا زدم و محکم کردم. بعد هم چرخ را بستم و وسايلم را جمع کردم. ساعت يک و نيم بعد از ظهر شده بود.

راه افتادم. اما نه به سمت گوغر. از سفرم صرف نظر کردم. تا يک تعمير اساسي موتور قابل اعتماد نبود.

بی خیال در حال رانندگی بودم و نمی دانم در کدام عالم هپروتی بودم که موتور از روی دست انداز کوچکی در وسط جاده رد شد. من هم که در این عالم نبودم فرمان موتور را یک دستی گرفته بودم تا آمدم به خودم بجنبم و دو دستی فرمان را چسبیدم. اما کار از کار گذشته بود و تعادل موتور به هم خورد. بعد از چند تا نوسان به چپ  و راست موتور به سمت راست افتاد روی جاده و من هم کنار موتور افتادم روی جاده. اما جای دشمنتان خالی من و موتور یک سرسره بازی حسابی کردیم. با سرعت اولیه ۸۰ کیلومتر بر ساعت روی اسفالت داغ رها شدیم و ...

حدود ده متر روی اسفالت جاده لیز خوردیم تا کاملا بی حرکت ایستادیم. اما چون ضریب اصطکاک من از موتور کمتر بود اول سرسره بازیمان سرعتمان یکسان بود. اما اواخر مسیر ده متری من یک متر از موتور جلو افتادم.

 

وقتی ایستادیم من که هنوز هاج و واج مانده بودم که چی شد که اینطور شد صدای بوق تریلی را از پشت سرم شنیدم. با سرعت بلند شدم و موتور را هم بلند کردم و از جاده پایین رفتم و تریلی رد شد. چند ثانیه قبل از این اتفاق هم یک تریلی دیگر از من سبقت گرفته بود و رد شده بود. یعنی اگر این اتفاق چند ثانیه زود تر یا دیر تر می افتاد شما الان وقتتان را با خواندن نوشته های من تلف نمی کردید.

نسیم خنکی وزید و من که هنوز از این اتفاق گیج و منگ بودم از سرمای دست راستم متوجه خیس بودن دست راستم از خون و پاره بودن تمام آستین پیراهنم شدم. بعد از کمی نگاه کردن به خودم و دست گرفتن به خودم که ببینم هنوز حس دارم یا نه کمی موتور را بررسی کردم.

مشکل خاصی برای موتور پیش نیامده بود. کمی آب کروم اگزوز در اثر کشیده شدن روی آسفالت از بین رفته بود و بقیه ساییدگی هم مربوط به سپر موتور بود. اگر سپر موتور نبود و موتور روی پای من می افتاد نمی دانم چه بلایی بر سرم می آمد. خنده دار ترین صحنه قهوه ای بودن پاچه راست شلوارم بود. شلوار من قهوه ای بود و در نگاه اول قهوه ای بودن پای راستم زیاد به چشم نمی آمد. اما با کمی دقت می شد دید که تقریبا پاچه راست شلوار به طور کامل از بین رفته و آن رنگ قهوه ای مربوط به مخلوط خاک و خون و آسفالت و قیر بود.

به هر شکلی که بود هندلی به موتور زدم و راه افتادم به سمت شهر. ۱۵ کیلومتر راه را آمدم. از چند خیابان گذشتم. وارد کوچه مان شدم که دوباره همان صدا از چرخ عقب به گوشم رسید. و به ۲۰ متری خانه که رسیدم موتور از حرکت باز ایستاد و دوباره ...

همین

این آهنگ رو هم اگه دوست داشتین همینجوری گوش بدین

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش