باد صبا
آفتابه لگن هفت دست اما ...

چند وقت پيش که براي کاري از نزديکيهاي خوابگاه رد مي شدم چيز جالبي ديدم. از زمين کنار خوابگاه که مدتي دست اداره برق بود و مدتي هم خالي بود اثري نبود و به جاش يک سالن سر پوشيده ورزشي بود. وقتي با يکي از دوستاني که بيش از من از خوابگاه خبر داشت در باره آن سالن پرسيدم گفت اين زمين به دانشگاه داده شده و يک سالن ورزشي خيلي مجهز و خوب ساختند.

خيلي از اين موضوع خوشحال شدم اما وقتي فهميدم بيشتر وقتها اين سالن خالي است و بعضي وقتها هم که در آن خبري است بچه هاي قديم هم دوره اي هستند که به آنجا مي آيند حالم گرفته شد. چرا شور و شوقهاي قديم کمتر ديده مي شود. چرا در کوچه و محله ها بساط گل کوچک پسر بچه ها و لي لي دختر بچه ها کمتر به چشم مي خورد. اگر فيلمهاي ايراني دهه شصت را به خاطر بياوريد هميشه وقتي کوچه ها و محله ها را نشان مي دادند يک جزء جدا نشدني از اين صحنه ها بساط بازي بچه ها بود.

اين خوابگاهي که من از مهر 74 تا بهمن 81 در آن زندگي مي کردم اوائل يک بلوک داشت که هم سن دانشگاه بود (ساخته شده در سال 44) و از سال 76 يک بلوک ديگر هم به آن اضافه شد. بين دو بلوک فضاي سبز بود و پشت بلوک قديمي يک زمين آسفالت نا هموار بود که غير از ناهمواري کلي هم خرت و پرتهايي مثل تخت شکسته و رادياتور شوفاژ از کار افتاده و ... دور برش بود. ولي توي همين زمين ناهموار و درهم و بر هم دو تا دروازه گل کوچک از قديم (نمي دانم از کي) بودند. ولي در طول اين دوراني که در خوابگاه بودم خيلي کم بودند روزهايي که بساط فوتبال در آن زمين برقرار نباشد. با همين امکانات يعني يک زمين کج و کوله و يک توپ پلاستيکي سه لايه و دو تا دروازه درب و داغون که گاهي همان دروازه ها هم نبود و به جايش چهار تا سنگ گذاشته مي شد چه صحنه هاي زيباي ورزشي که خلق نمي شد. هر روز بيش از بيست يا سي نفر چندين ساعت به معتاي واقعي کلمه تفريح مي کردند و چهل پنجاه نفر هم از پنجره اتاقهايشان يا دور زمين از تماشاي بازي لذت مي بردند. حتي چند ماهي که زمين قابل بازي نبود قضاي بازي ها در خيابان جلوي خوابگاه به جا آورده مي شد. با يک حساب سر انگشتي ديدم که خيلي از ما ها مثلا خود من در طول دوران خوابگاه در هرسال بيش از 200 روزش را به بازي گذرانديم. يعني بيش از 2500 ساعت بازي در طول آن دوره زندگي.

شايد بد نباشد ببينيم چرا الان کمتر چنين فعاليتهايي در بين کودکان و نوجوانان و جوانان ديده مي شود؟ چيزي که من به چشمم در کوچه و محله ها مي بينم شلوغ بودن مغازه هاي بازي هاي رايانه اي است. و احتمالا بيش از اين تعداد بچه هايي هستند که در خانه به چنين بازي هايي مشغولند. درست است اين بازي ها خيلي جذابند و چند بار خود من را به کلي از کار و زندگي انداختند. اما واقعا قابل مقايسه با بازي هاي پر تحرک نيستند. حد اقل از نظر سلامتي

آن موقع در بين بچه هاي خوابگاه شايد از هر 20 نفر يک نفر رايانه داشت و معمولا هم براي پروژه هاي درسي و کار هاي دانشگاه کار کردن با رايانه دوستان راحتتر از منتظر ايستادن در سايت کامپيوتر و نگراني براي از دست رفتن اطلاعات بود. به همين دليل رايانه شخصي دوستان هم براي بيش از 4 يا 5 اتاق کاربر داشت و وقتي براي بازي و فيلم باقي نمي ماند. براي همين هم وقتي بعد از کلي برنامه ريزي وقت خالي پيدا مي شد و توي اتاق دوستان اکران عمومي فيلم بود لذت ديدنش خيلي زياد بود. توي اتاق خودمان در بين 10 باري که فيلم بچه هاي آسمان پخش شد کمترين تعداد بيننده 10 نفر بود.

اما الان در هر اتاق 5 نفره بيش از 2 يا 3 تا رايانه شخصي هست و دليل اينکه بيشتر نيست اين است که ديگر روي ميز ها جا براي رايانه ديگري نيست.

نتيجه چنين امکاناتي هم قابل پيش بيني است. تفريحات دسته جمعي مثل بازي فوتبال و واليبال جاي خودش را به تفريحات يک نفره مثل بازي هاي رايانه اي داده است. در بين دختران هم آنطور که من شنيده ام همينطور است. يکي از نزديکان که در خوابگاه دانشگاه زندگي مي کند چنين مي گويد که زمين واليبال خوبي دارند ولي معمولا خالي است ولي قبلا خيلي شلوغ بود.

دليل اين تغييرات چيست؟

شايد وضع مالي پذيرفته شدگان فعلي دانشگاهها بهتر از قبل شده است. ظاهرا چنين است. نه فقط با امکاناتي مثل موبايل و لپ تاپ و رايانه شخصي. قبلا هر کدام از بچه هاي تهراني که با خودروي شخصي به دانشگاه مي آمدند به راحتي در کوچه بالاي دانشگاه جاي پارک کردن پيدا مي کردند ولي الان بايد سه دور دور دانشگاه را بگردند تا جاي پارک پيدا کنند. اگر وضع مالي کل جامعه بهتر شده باشد که جاي خوشحالي است. اما وقتي مي شنوم بيشتر کساني که دانشگاه قبول مي شوند چند ميليون تومان براي معلم خصوصي و موسسه هاي مشکين قلم و شنگولان دانش و بزور بران کنکور و ... خرج مي کنند حالم گرفته مي شود که نه. وضع مالي جامعه بهتر نشده. امروزه پولدار تر ها دانشگاه قبول مي شوند. براي همين هم بعضي وقتها دانشگاه با نمايشگاه مد لباس و موبايل و لوازم آرايشي اشتباه گرفته مي شود.

کمي اين نوشته تلخ شد. يک خاطره هم بنويسم و خلاص.

ماه رمضات سال 77 حدودا ديماه بود. روزهاي امتحانهاي پايان ترم. به خاطر امتحانها هم کمي غلظت بازي فوتبال گل کوچک کم شده بود. روز 29 ماه رمضان گشته بود و فردايش امتحان داشتيم. همه بچه هاي (سال اول و چهارم و بچه هاي فوق) درگير درس بودند. سالنهاي مطالعه خوابگاه شلوغ بود و هم در اتاقها و هم در نمازخانه بچه ها مشغول درس بودند. ساعت 12 شب بود که اعلام کردند ماه ديده شده و فردا 30 رمضان نيست و عيد فطر است و ...

يک دفعه در يک چشم بر هم زدن سالن شلوغ نمازخانه تقريبا خالي شد و جيغ و داد بچه ها در همان زميني که وصفش رفت به هوا رفت. راستي زميني که به اولترافورد معروف بود امکاناتي ديگري هم داشت که نگفتم. به کمک مسئول تاسيسات که خودش هم گاهي با ما بازي مي کرد يه لامپ يک طرف زمين نصب کرده بوديم و اتاقهاي سمت ديگر زمين هم چراغ بالکن اتاقشان را روشن مي کردند و نورپردازي زمين براي بازي در شب هم فراهم بود و ديگر چيزي از اولترافورد کم نداشت. فقط چون مدت زيادي بود که کسي بازي نکرده بود (مدت زياد يعني مثلا دو هفته) زمين خيلي شلوغ شده بود. فکر کنم 7 تيم 4 نفره که اگر در طول 7 دقيقه هرتيمي با يک گل مي باخت از زمين بيرون مي رفت و اگر بدون گل مساوي مي شدند هر دو تيم بيرون مي رفتند. اوائل که همه تيمها بودند دير به دير نوبت بازي هر تيم مي رسيد. ولي کم کم که خواب و خستگي شديد تر مي شد و بچه ها مي رفتند بازي ها جذابتر شدند. از ساعت 2 شب ديگر سه تيم ماندند. فکر کنم شوت محکم يکي از بچه ها به تيزي گوشه دروازه خورد و توپ خراب شد و بالاخره بازي قطع شد و همه به اتاقهايمان برگشتيم. وقتي داشتم بر مي گشتم اتاقمان اذان صبح داشت پخش مي شد. نمي دانم شب زنده داري شب عيد فطر هم ثوابي دارد يا نه ولي فقط لطفا نپرسيد نمره امتحاني که به جاي روز عيد فطر روز بعد از آن برگزار شد چند شد؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - سیاوش