باد صبا
عاقلانه ترين، عاشقانه ترين، محافظه کارانه ترين يا جسورانه ترين کار؟

همه شما بزرگواران بار ها و بار ها در زندگي براي تصميم هاييتان گير کرده ايد که چه کنيد.

به اين چند جمله دقت کنيد.

- بابا ول کن اين مسخره بازي ها رو. مثل بچه آدم برو سر کارت. تو که سابقه خوبي داري. ممکنه پست هم گيرت بياد. چند تا ماموريت خارج از کشور هم احتمال داره برات جور بشه. تازه همين جا کم کم ممکنه بتوني خونه بخري. بچه خوبي باش. خب؟

- بابا تو عشقت کشيده مطالعات فرانسه بخوني. چه کار داري به عواقبش؟ کارتم نگران نباش. يه خورده قايم موشک بازي در مياري تموم ميشه. فوقش مجبور ميشي از اونجا بيايي بيرون. اينو بچسب.

- بابا تو حالت خوبه؟ يه بار فوق خوندي بست نبود؟ ببين بيشتر رفيقات رفتند اونور. مثل بچه آدم تلاشتو بکن از يه جاي خوب تو آمريکا يا کانادا پذيرش بگير برو دنبال دکترا. نه به فکر کار اينجا باش نه به فکر درس اينجا.

- تو مثلا اومده بودي اينجا درس بخوني. چي شد اينجا لنگر انداختي؟ برگرد شهر خودتون ديگه. ببينم تو از دود خيلي خوشت مياد يا از ترافيک سنگين؟

- آخه تو چرا . . .

- ببين من اگه جاي تو بودم . . .

- . . .

مي روم جلوي قفسه کتابها. ديوان حافظ را بر مي دارم. چشمم به اين شعر مي افتد. (( بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين)) کمي دندانهايم را روي هم فشار مي دهم. رباعيات خيام را بر مي دارم. اين شعر را مي بينم. (( حالي خوش باش و عمر بر باد مکن)) يک دفعه مي گویم ((دستتون درد نکنه که اينقدر کمک کرديد.))

 مي روم توي آن يکي اتاق. جلوي صبا مي نشينم و به صبا خيره مي شوم. داره يه آجر سبز رو روي يه آجر قرمز ميذاره. دنبال يه آجر سبز ديگه مي گرده که دوباره آجر سبز رو بر ميداره و جاش يه آجر آبي ميذاره. زير چشمي به من نگاه مي کنه و ميدونه که من دارم نگاهش مي کنم. سعي مي کنه خودشو متفکر تر نشون بده. مي گم (( صبا به نظر تو من چه کار کنم؟)) در حالي که دنبال آجر زرد مي گرده و سرش پايينه ميگه (( صبر کن من اول خونمو درست بکنم. بعد بهت ميگم.))

. . . بنده خدا همراه من. در حالي که داره روزنامه مي خونه هر چند وقت يه بار به من هم نگاه مي کنه. اين چند روز کلي راه حل پيدا کرده. دستش درد نکنه. اما اين راه حل ها به موافقت و همکاري ديگراني نياز داره که دست من نيست. روزنامه رو ميذاره کنار و ميره توي آشپز خونه و ميگه ((نگران نباش همه چي درست ميشه.))

کمي لبخند روي چهره ام مياید. . . .

آن روزهاي اولي که خبر قبوليم را فهميدم فکر نمي کردم اينقدر تصميم گيري سخت باشد. اما براي من که زبان فرانسه را همانقدر بلد بودم که زبان قبايل ماسايي در تانزانيا را، بايد همين را پيشبيني مي کردم. هفته اي 24 ساعت کلاس زبان فرانسه. توي اين بدو بدو ها بين محل کار و دانشکده اصلا نفهميدم چه طوري روزهايم شب مي شد. اما بالاخره بعد از کلي چک و چونه من يک مدت مرخصي بدون حقوق گرفتم. نمي دانم اين کارم کدام کار است. براي عنوان اين نوشته من چهار کار را نوشته ام. اما شايد بد نبود يک عبارت احمقانه ترين کار را هم اضافه مي کردم. اما هر چه بود هم وقت درس خواندن پيدا کردم. هم وقت کار هاي خانه. هم وقت خواندن کتاب هاي ديگر و از همه مهمتر نه تنها مي توانم مثل قبل تمرين هاي تيم دو دانشگاه خودمان (الان دانشگاه قبلي) را شرکت کنم. حتي مي توانم تمرين هاي تيم دو و ميداني اين دانشگاه جديد را هم بروم.

 اما خودمانيم. مرخصي بدون حقوق گرفتن در شرايط فعلي محل کار ما از راضي کردن بوش براي اينکه مسلمان شود سخت تر است. طفلک همکارانم. با وجود اينکه نبودن من باعث مي شود شرايط براي خودشان سخت شود ولي کلي همکاري کردند تا چند وقتي از دست من راحت شوند.

يک چيز ديگر هم بگويم که هيچ ربطي به نوشته هاي بالا ندارد. يکي از نوشته هايي که من تير ماه در وبلاگم نوشته بودم باعث شده که بيشتر مراجعاتي که از جستجوهاي گوگل يا ياهو به وبلاگ من مي شود براي آهنگ فيلم يا کارتون باشد. براي اين بزرگواران مي خواستم بگويم اين وبلاگ به طور کامل و با کيفيت خوب آهنگ بسياري از فيلمها و سريالها و کارتونهاي قديمي و جديد را دارد.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦ - سیاوش