باد صبا
چند تا داستان 2

یکی از همکاران قدیم که چند سالی در اواخر دهه شصت برای کار به کشور ژاپن رفته بود تعریف می کرد برای کار پیدا کردن یکی از نکاتی که می توانست شانس یافتن کار را افزایش دهد این بود که به کارفرما هایی مراجعه کنیم که قبلا کارگر ایرانی نداشته اند و شناخت قبلی از ایرانی ها نداشته باشند. چون چند جایی که رفته بودیم و طرف قبلا با ایرانی ها کار کرده بود ذهنیتش از ایرانی ها این بود که کسانی که بلدند با دوز و کلک از تلفن عمومی پولی به طور مجانی استفاده کنند و بلدند که چگونه بدون بلیت سوار مترو شوند و بلندند چگونه در مراسم مرده سوزی با آمپول هوا سر اطرفیان شخص فوت شده را گول بمالند که با ترکیدن کله اش موقع سوختن فکر کنند طرف عاقبت به خیر شده و انعام بیشتری به کارگر دهند و ...

***

یکی از دوستان تعریف میکرد که ده سال پیش برای ماموریت به کشور آلمان رفته بود و یکی از مدیران بخششان هم که تجربه بیشتری داشت به عنوان سرپرست گروه همراهشان بود. بیشترین توصیه ای که این سرپرست به همسفرانشان می کرد این بود که بزرگترین خطری که شما را تهدید می کند ایرانی ها هستتند. ازشان دوری کنید و مواظب باشید به اسم کمک به هموطن و آدرس نشان دادن و کمک به خرید ارز و ... سرتان کلاه نگذارند. حتی ممکن است سرتان کلاه نگذارند اما کلاه از سرتان بردارند.

***

یکی از دوستان که ساکن شهر تورنتو است تعریف می کرد که پارسال موقع جام جهانی برزیل یه پرچم ایران خریده بودیم و بالای سردر خونه زده بودیم. دیگران و یا کانادایی هایی که رد می شدند و پرچم را می دیدند لبخندی می زدند و آرزوی موفقیتی می کردند و گاهی گفتگویی پیش می آمد و در مورد جام حهانی و تیم ایران می گفتم. ولی دو یکبار در طی مدتی که این پرچم را نصب کرده بودیم پیش آمد که واکنش هم وطنان را دیدیم. یکبار یه خانم نسبتا مسن ایرانی که آمد و با بد و بیراه و داد و قال به ما می گفت: ((مزدور های خائن پس شیر و خورشید پرچمتون کو؟ )) و بار دیگر هم یک مرد نسبتا جوانی بود داشت توی خیالان رد میشد و من هم که بیرون بودم و من و پرچم را دید با پوزخند و تمسخر آرزوی شکست و باخت تیم ایران را میکرد تا وطن فروشها حالشان گرفته شود!

شاید سی سال یکنفر در جامعه ای زندگی کند که یکی از بارزترین ویژگی هایش تکثر عقاید و احترام به عقاید دیگران باشد اما سی سال که سهل است سیصد سال زندگی هم نتواند تاثیرگذار باشد.

***

دوست دیگری تعریف میکرد که سال 88 در روز انتخابات ریاست جمهوری با کمک چند تا از استادان ایرانی از طرف دانشگاه اتوبوسی گرفته بودیم تا مسیر چهارصد کیلومتری را تا اوتاوا دسته جمعی برویم برای شرکت در انتخابات و رای دادن. روبروی سفارت و صفی که برای رای دادن بود عده ای با پلاکارد و در حال شعار دادن (مهم نیست متعلق به چه گروه و دسته ای) جمع شده بودند و هرچه فحش و ناسزا بود به افراد در صف می دادند. چقدر دیدن هموطن در هزاران کیلومتر آن طرفتر از مرزها دلمان را باز کرد. خدا پدر پلیس را بیامرزد که اجازه نمی داد کار دیگری بکنند.

***

پی نوشت: دوستان بزرگواری که نوشته قبلی را خواندند شاید به شوخی یا جدی تصویر خیلی مثبتی از اینور بهشان دست داد. امیدوارم این چند تا داستان کمک کند به حفظ تعادل.

همچنان فکر می کنم موضوع جالبی مرتبط با جامعه شناسی می توان مطرح کرد و به تحقیق و پژوهش پرداخت در مورد رفتار های فردی و اجتماعی  و نسبت دادن و ندادن آنها به ملیت و بستر های تاریخی و زبانی و جغرافیایی

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٤ - سیاوش