باد صبا
سوتی های زندگی در سرزمین جدید

سلامی چو بوی خوش آشنایی به دوستان بزرگواری که به اینجا سر می زنند.
قبل از شروع این نوشته ام چند تا نکته را به عنوان مقدمه به دوستان عرض کنم.
یکی اینکه مثل دفعات قبلی که بین نوشته هایم فاصله می افتاد (اما هیچ وقت بیشتر از یکماه نشده و تقویم آرشیو وبلاگم تا حالا کامل است) اینبار هم این تاخیر به دلیل مشغله ها و کارهایی است که این روز ها داریم. اما دلیل دیگرش هم اتفاقات تلخی است که متاسفانه به خاطر تکرار زیاد راحت از کنارش می گذریم. جنایاتی که در کوبانی و عراق و سوریه انجام می شود آنقدر ناراحت کننده هستند که دل و دماغی برای نوشتن نگذارد. اینجور مواقعی است که مشخص می شود تلاش برای حل چنین مشکلاتی و در صف مبارزه کنندگان با تروریسم و جنایت قرار گرفتن نصیب هر کسی نمی شود. هر چند که راه برای کمک مالی و دعا بسته نیست.
نکته دیگر اینکه برای نوشتن در وبلاگ و دیده ها و شنیده های سرزمین جدید، خیلی بیشتر از اینهایی هستند که تا به حال نوشته ام یا خواهم نوشت. (اگر عمری باشد) اما شاید برای وبلاگی که برخی برای جویای شدن احوال ما به آن سر می زنند و برخی دوستان برای تفنن و وبگردی گذارشان به اینجا می افتد مناسب نباشند و بیشتر برای محیط های بحث مطالعات اجتماعی و شناخت کشور ها مناسب باشند.
ضمن آنکه برخی یادداشتهایی که برای یکی دو نوشته قبلی نوشته شد و یا در سایر روش های ارتباطی به دستم رسید آنقدر اشک خودم و یا دیگران را در آورد که بهتر دیدم این نوشته کمی شاد تر باشد و همانطور که از اسمش پیداست چند تا مورد خنده دار را تعریف کنم.
آخرین نکته ای که به عنوان مقدمه عرض می کنم اینکه من همیشه در مقایسه بین رسانه هایی مثل فیس بوک و وبلاگ و اخیرا وایبر و وی چت و واتساپ و غیره با وبلاگ سفت و سخت طرف وبلاگ را می گرفتم و دلایلم را هم برای اندر چند تا از نوشته های قبلی گفته ام. اما فکر می کنم این روز ها به مدد همین رسانه ها مثل فیسبوک و وایبر و غیره وبلاگ کم رونق من که در آستانه بی خوانندگی بود دوباره رونق گرفته و تعداد بازدید هایش قابل توجه شده. (ضمن عرض ارادت به دوستان قدیمی وبلاگی که سرزدنشان به این وبلاگ نیاز به تبلیغات ندارد)

×××

خدمت بزرگواران عرض شود زندگی و حضور در سرزمینی جدید همراه با چالشهای فراوانی است که معمولا این چالش ها در طی فرایند رشد انسان از کودکی به بزرگسالی حل و رفع می شوند. اما اگر کسی در سنین بزرگسالی وارد سرزمین جدیدی شود برخی از این نا آشنایی ها با سرزمین جدید موجب اتفاقات جالب، خنده دار، گریه دار، تلخ و یا غیر قابل جبران می شوند. یکی از دلایل آن آشنا نبودن به زبان سرزمین جدید است. البته این مهم تا حدود زیادی با آموزش ادبیات زبان سرزمین جدید قابل رفع است اما یادگیری زبان ادبیات سرزمین جدید به تنهایی کافی نیست. قسمت عمده ای از بار انتقال مفاهیم به عهده زبان بدن، زبان اشاره، حالت چهره و دیگر رفتار هایی است که در تعاملات روزمره انجام می شود. موارد زیر از دیده ها و شنیده های دوستان و اشنایانی است که از خاطرات خودشات یا اطرافیانشان برایمان نقل کرده اند.

 

×××

در بسیاری از مغازه های فروش خوراکی و نوشیدنی های گرم در جاهای مختلف برای افزایش سرعت و صرفه جویی در وقت امکاناتی هست که خریداران بدون پیاده شدن از خودروشان به محل فروش غذا مراجعه کنند و بعد در قسمتی دیگر خریدشان را حساب کنند و در قسمتی دیگر هم خریدشان را تحویل بگیرند و بروند. به این نوع امکانات که برخی مغازه ها دارند اصطلاحا drive thru می گویند. در کانادا با توجه به سرمای شدید هوا در زمستان و هوای برفی چنین نوع خریدی متداول تر است که ملت از خودرویشان پیاده نشوند.
معمولا هم نظم خاصی در این مسیر ها وجود دارد. جایی برای اینکه خودرو ها در صف قرار بگیرند. بعد جایی که بلندگو و دوربین و میکروفن دارد برای سفارش خرید و ارتباط با مغازه دار و جایی هم برای پرداخت و تحویل گرفتن. معمولا اطراف این ایستگاهها هم سطل و امکانات جلوگیری از آلودگی زمین وجود دارد.
بزرگواری تعریف می کرد که یکبار با چند نفر مهمان رو دروایسی دار که در خودرو نشسته بودند و بعد به راننده (تعریف کنند خاطره) پیشنهاد می کنند که برای ناهار از یکی از همین drive thru ها خوراکی شان را تهیه کنند. این بنده خدا هم می گفت تا قبل از آن اینگونه خرید نکرده بود اما سعی کرده بود حفظ آبرو کند و میهمان نوازی کند. توی صف منتظر مانده بود و وقتی نزدیکی محل سفارش رسیده بود سرش را از پنجره خودرو بیرون آورده بود و توی جایی که فکر می کرده باید سفارشش را بگوید حرفش را گفته. یک دفعه خنده سرنشنیان خودرو و خنده مغازه دار از توی بلندگو بلند شد که ((لطفا بیایید جلوتر. آنجا که شما سفارشتان را گفتید سطل آشغال است.))

×××

اتوبوس ها داخل شهری اینجا هم جالبند. هم می توان با پرداخت پول سوارشان شد و هم اینکه با قیمتی کمتر بلیط تهیه کرد. دانشجویان و دانش آموزان و افراد مسن و کودکان زیر پنج سال هم از پرداخت هزینه سفر و تهیه بلیط معافند. کنار راننده امکاناتی هست که در جایی بلیط یا اسکناس را تحویل می گیرد و در قسمت دیگری کنار آن سکه انداخته می شود. بعد از تحویل بلیط یا هزینه سفر هم راننده کاغذی را حاوی تاریخ و ساعت به مسافر تحویل می دهد که هر نفر تا نود دقیقه بعد از سوار شدن به اتوبوس می تواند از ناوگان اتوبوسرانی داخل شهری استفاده کند. یعنی اگر برای مسیری لازم باشد ده دفعه هم اتوبوس را عوض کرد نیازی به پرداخت هزینه دیگری نیست و با یک بلیط امکانپذیر است.
یک بنده خدایی تعریف می کرد که تازه وارد کانادا شده بود و می خواسته با اتوبوس به جایی برود. در ایستگاه منتظر مانده و وقتی اتوبوس رسیده سوار شده و به راننده مقصدش را گفته. راننده هم به صندوق کنار دستش اشاره کرده و منظورش این بوده که بلیت یا پولش را بیندازد. این بنده خدا متوجه منظور راننده نشده و دوباره نام مقصدش را گفته و راننده دوباره به صندوق کنار دستش اشاره کرده. باز هم این دوست قصه ما متوجه منظور راننده نشده و حدس زده که احتمالا اینجا یک سیستم هوشمند وجود دارد که هر مسافر نام مقصدش را به آن صندوق می گوید و بعد نزدیکی های مقصد همان سیستم هوشمند مسافر را خبر می کند تا پیاده شود. برای سومین بار که می خواسته مقصدش را بگوید این بنده خم شده و در همان صندوقی که سکه ها را می اندازند مقصدش را گفته. یک دفعه دیده راننده و مسافران اتوبوس صدای خنده شان بلند شده و غش غش می خندیدند و ...

×××

یک بنده خدایی تعریف می کرده داشتم در مسیری تقریبا خلوت یک روز گرم تابستان رانندگی می کردم که برای مرتب کردن جا و راحتی نشستن حواسش پرت جای نشستنش شده بود. یک دفعه نمی دانست از کجا پلیس سر و کله اش پیدا شد و گفت شما داشتین مارپیچی رانندگی می کردین و احتمالا مست هستید. این بنده خدا هم هر چی قسم و آیه که من مست نیستم. پلیس هم گفته بود پس باید دلیل مارپیچی رانندگی کردنت را توضیح دهی. این بنده خدا هم که رویش نمی شده جزئیات را توضیح دهد با ایما و اشاره توانسته بود قانعشان کند که مست نبوده و ...

×××

تازه به همین خانه ای که الان هستیم آمده بودیم (هنوز هم آمدنمان تازه است ولی منظور روز دوم است) که من خواستم در آشپزی کمی کمک کنم. اینجا اجاق گازی هم وجود دارد ولی آنچه که بیشتر در آپارتمانها متداول است اجاق برقی است. من هم که قلق اجاق برقی را نمی دانستم خواستم چیزی را روی گاز سرخ کنم که نمی دانم چرا حرارتش به جای کم شدن زیاد شد و چند ثانیه بعد دود آشپزخانه را گرفت. تا آمدم به خودم بیایم و هود را روشن کنم و پنجره را باز کنم صدای آژیر خیلی بلندی شروع شد که آنقدر صدایش تیز و بلند بود اجازه نمی داد فکر کنیم که آژیر از کجاست. تا اینکه فهمیدیم به خاطر دود، سنسور اخطار آتش فعال ده و آن صدا از آن است. تا صندلی پیدا کنیم و بتوانیم وسط آن هاگیر واگیر آژیر را قطع کنیم همسایه ها ریختند توی راهرو و ... . خلاصه اینکه توانستیم همان روز دوم چند تا از همسایه ها را بشناسیم.
توضیح اینکه اینجا قسمت عمده ای از خانه ها چوبی است. مثلا تیغه های بین اتاق ها یا کفپوش و دیگر جا ها و حساسیت نسبت به آتش بیشتر است.

×××

چند تا از این سوتی های جالب و بامزه هست که دوست گرامی آقای محمد رضا اعلم از قدیمی ترین وبلاگ نویس ها ایرانی در وبلاگ یک ایرانی در آمریکا در این نوشته و این نوشته و این نوشته نوشته اند. داستان ریختن سس گوجه فرنگی روی پیرهن استاد و سد معبر کردن رئیس راه رئیس دانشگاه از نوشته های جالب ایشان است.

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ مهر ،۱۳٩۳ - سیاوش