باد صبا
اولین دیده ها از سرزمینی دوردست

سلام به دوستان بزرگواری که اینجا سر می زنند.
قبل از شروع این نوشته ام لازم است از مناسبتهای مهمی که گذشته و در حال و هوایش هستیم یادی کنم. عید قربان و قید غدریر را به همه عزیزانی که مفهوم عمیقی که در این دو عید نهفته قدر می دانند تبریک می گویم.
شروع مهر ماه و شروع مدرسه ها همیشه حال و هوای دوست داشتنی ای داشته. از نوستالژی بازی ها و یاد دوران مدرسه گرفته تا یاد کردن از رنگارنگ شدن درختان و طبیعت. همچنین هفته ای که یاد آور رشادتهای کسانی است که نگذاشتند سرنوشت این مرز و بوم به دست سردمداران کشور دیگری بیفتد. اما متاسفانه به دلایلی که در نوشته قبل اشاره کردم  نشد که به این موضوعات بپردازم. (هر چند که سالهای قبل هم آرشیو وبلاگ از این موضوعات خالی است)
حدود دو هفته پیش وسط کارهایی که وصفشان تا حدودی در نوشته پیشین رفت نوشته قبلی را نوشتم و روز سی شهریور هم به طور پیش نویس در وبلاگم گذاشتم تا در فرصتی مناسب منتشرش کنم. صبح سه شنبه که منتشرش کردم نمی دانم چرا تاریخ انتشارش همان عصر شنبه درج شد. از عصر شنبه تا روز قبل از سفر و روز سفر هم مثل روز های قبل هر روزش همراه با هزار تا کار و احساس و نگرانی و بیم و امید بود که وصفش بماند. از همکارانی که زحمت کشیدند و دور همی خداحافظی را برای من ترتیب دادند بسیار بسیار سپاسگذارم. چون این روز های آخر کار های محل کار زیاد شده بود هنوز که هنوز است کمی از این خداحافظی عذاب وجدان دارم و نگرانم که شرایط کار همکاران کمی سخت شده باشد.
این روز ها گذشت و چهارشنبه شب دوم مهرماه رسید. خیلی شرمنده دوستانی شدم که از راه دور و تا دیر وقت شب برای بدرقه زحمت کشیدند و به فرودگاه آمدند و همچنین اقوام خوب و دوست داشتنی که زحمت کشیدند و نمی دانم خداحافظی برای آنها سخت تر بود یا برای ما. ریختن مشتی خاک از اطراف فرودگاه هم در جیبم، جدا شدن از آن خاک را برایم راحت تر نکرد. هر چند که بعدا فهمیدم خاک از آن مواردی است که در ورودی کشور ها خیلی به آن حساس هستند و در برخی موارد بعد از کلی آزمایشهای مختلف اجازه ورود خاک به کشور را می دهند و یا اصلا اجازه نمی دهند.
قسمت اول سفر کمی سخت بود به ویژه که گریه های صبا و همسرم و بهت زده بودن خودم که سروین را که خواب بود بغل کرده بودم  و یک کوله پشتی به پشتم بود و یک کیف در دستم و یک چمدان را هم می کشیدم نتوانسته بودم هضم کنم که دارد چه اتفاقی می افتد.
ورود به کشور میان راه هم کمی سرد بود. از اینکه توی ورودی بعد از پیاده شدن از هواپیما همه گذرنامه ها ریز به ریز چک می شد و پلیسی که گذرنامه ما را چک می کرد هر کدام از گذرنامه ها را به دقت بررسی می کرد و چند بار به چهره ما و به خطوط ریز روی ویزا ها دقت می کرد احساس خوبی به من دست نداد. بعدا فهمیدم که یکی از مجاری اصلی جلوگیری از سفر های غیر قانونی همین جاهاست. اما هر چه بود آن کنترل سختگیرانه به من بر خورد. اگر بخواهم احساسم را از قسمت اول سفر توصیف کنم، جو پرواز اول به فرانکفورت خیلی خارجی بود و طبعا برای حال و هوای من سخت. اما قسمت دوم سفر که عبور نزدیک به پنج هزار کیلو متر از روی اقیانوس اطلس بود خیلی جو گرم تر و صمیمی تری داشت. هر چند که پرواز طولانی خسته کننده است اما هواچیمایی کانادا رفتار گرمتری داشت.
در ابتدای ورد به فرودگاه تورنتو سالن بزرگی بود که دور تا دور آن عکس کودکانی با چهره خندان بود که هر کدام پلاکاردی در دست داشتند و با زبانهای مختلف (فکر کنم بیش از بیست زبان مختلف) از جمله زبان شیرین فارسی خوش آمد می گفتند. من تجربه سفر به کشور های مختلف دنیا را ندارم (غیر از یک سفر کوتاه کاری که وصفش را در یکی از نوشته های مهر ماه هشتاد و هفت نوشتم) اما فکر می کنم چنین خوش آمد گویی در کمتر جایی متداول باشد.
صف طولانی و خسته کننده گذرنامه ها که بیش از یک ساعت و نیم طول کشید همه را خسته کرده بود به ویژه نگرانی از معطل شدن دوست بزرگواری که به فرودگاه آمده بود. بعد از این صف طولانی برای ما که اولین ورودمان به این کشور بود چند مرحله اداری وجود داشت که خیلی با خوشرویی و خوش آمد گویی و دعوت به رفع خستگی همراه بود و واقعا ورود اولیه را راحت کرد.
بعد از پشت سر گذاشتن یک شبانه روز سی و چهار ساعته که هشت ساعت حوالی ظهر داشت ما شب اول را در خانه یکی از دوستان بسیار خوب و بزرگوار گذارندیم. هنوز به دلیل تنظیم نبودن ساعت بدن و خستگی و بهت زدگی و غصه از خداحافظی برای قضاوت در مورد این سرزمین جدید زود بود. اما مسیر طولانی بین تورنتو تا واترلو که من قبلا فکر می کردم نزدیک به هم هستند باعث شد از اولین احساساتی که به من در این سرزمین دست دهد این باشد که این کشور واقعا خیلی خیلی بزرگ است. دومین کشور وسیع کره زمین آنقدر بزرگ است که تقریبا مشکلی به نام کمبود جا و کمبود زمین کمتر به چشم می آید.
قبل از ادامه نوشته ام لازم است یادآور شوم که اینها دیده ها و شنیده های من به عنوان یک تازه وارد به این کشور است و ممکن است بعد از مدتی نظرم یا قضاوتم عوض شود. اما اینها برداشتهایی بود که در ابتدا به من دست داد.
مدتی را خانه یکی از اقوام بودیم که خیلی خیلی زحمت کشیدند و جا دارد اینجا هم از این بزرگواران تشکر کنم. البته نمی دانم به این وبلاگ هم سر می زنند یا نه.
من چند روز اول را مشغول دوندگی، آشنایی و پرس و جو در مورد موقعیت تحصیلی و و کاری و زندگی بودم و پیش خانواده نبودم. آنقدر بین سه تا شهر رفتم و آمدم که خوب دستم آمد اینجا چقدر بزرگ است و فاصله ها چقدر زیادند. به ویژه که اگر این فاصله ها را که من در رفت و آمد بودم چند هزار کیلومتر گسترش دهیم تا به وسعت کل کشور برسیم.
خدا را شکر امکان آن وجود دارد که شرایطی برای درس و کار فراهم شود و این حضور همراه با تجربه ای درسی و کاری همراه شود و زمانی هم به امید خدا به کشور برگشتیم ولی نمی دانم کی.
اما از دیده ها و شنیده ها بگویم و تناقض هایی که با ذهنیت من داشت. من فکر می کردم که اینجا کشور سردی است و تقریبا پوشش گیاهی جدی ای به دلیل سرما ندارد. اما جنگل های انبوه و زیبا و چمنزار های چشم نواز نظرم را عوض کرد. طبیعت این کشور بسیار زیباست.
نمایی از بالکن آپارتمان دوستمان در وسط شهر و تصویری که از پنجره اتوبوس گرفتم نشان دهنده پوشش گیاهی غنی این کشور نیست اما همین قدر بگویم که خیلی خیلی چمنزار و جنگل های وسیع و زیبا در اطراف شهر و ها روستا و وسط شهر ها و روستا ها وجود دارد.

نکته دوم و جالبی که همان ابتدا توجه من را جلب کرد این بود که طبیعت و زندگی مردم بسیار به هم نزدیک و در هم آمیخته است. با کمال تاسف باید بگویم که به قضاوت من مردم در ایران از طبیعت بسیار دور شده اند. نمی دانم به عنوان مثال حرفم از در معرض بودن پوشش گیاهی و جنگل ها مثال بزنم یا از در خظر انقراض بودن بسیاری از گونه های جانوری ارزشمند یا از آلودگی های مختلف محیط زیست و زمین و آب و هوا.
یکی از بزرگترین گونه های غاز، غاز کانادایی است که از در فصل مجاز شکار از موارد جذاب برای شکارچیان هم هست. اما گله های غاز در وسط شهر ها و روزتا ها بسیار فراوانتر بودند تا پرندگانی مثل گنجشک و کلاغ و فاخته در تهران یا دیگر شهر های ایران.
عکس زیر در خیابان جلو دانشگاه گرفته شده. یک بار هم که جاده بند آمده بود و یک گله سی تایی غاز داشتند آرام آرام و خرامان از توی جاده رد می شدند و خودرو ها هم منتظر ایستاده بودند تا آنها سلانه سلانه رد شوند.

 

فراوانتر از گربه و سگ هم در خیابانها سنجاب وجود دارد. این سنجابی که پای درخت ایستاده و رفتار بامزه ای داشت در عکس زیر مشخص است. یاد بنر در کارتون سنجاب کوچولو افتادم.

مانوس بودن طبیعت و زندگی مردم نه فقط در درختها و حیوانات بلکه در بسیاری از مظاهر زندگی مردم هم مانوس بود.
تصاویر روی اسکناسها و سکه ها، تصاویر روی مهر های دولتی، نام خیابانها و محله ها و بسیاری از موارد اینچنینی بر گرفته از نام گیاهان و حیوانات است.
احتمالا یکی از موارد مورد توجه تر برای خوانندگان این وبلاگ اطلاعاتی از مردم و برداشتی که من به عنوان یک تازه وارد داشتم است.
اول از پوششان بگویم که من شخصا یکی از نگرانی هایم این بود که گمان می کردم با ورودم به این کشور قسمتی از فکر و ذهنم مشغول این مسئله خواهد بود و اگر لباس های خیلی باز و کم دور و برم باشد اذیت شوم. اما واقعا اینطور نبود و تقریبا چند ساعت بعد از ورود به نظر می آمد که اصلا این موضوع پوشش دیگران چیزی نیست که اصلا ذهن کسی را (حد اقل من را) مشغول کند. تقریبا اینجا چیزی به نام عرف در لباس پوشیدن وجود ندارد و به نظر می رسد تنها ملاک برای لباس پوشیدن راحتی و زیبایی و علایق شخصی است. واقعا برای من عجیب بود که ببینم یک نفر با یک زیرپوش باز و شل و ول و یک دمپایی شل و ول تر بیاید دانشگاه سر کلاس بنشیند یا برود به یک اداره یا جای رسمی. هفته اول ورود ما کمی هوا گرم شده بود و برخی ها هم که انگار خیلی گرمشان شده بود و یا اینکه می خواستند آخرین روز های گرم سال را غنیمت بشمارند.
لباس های عجق وجق و خالکوبی های عجیب و غریب و سیخ و حلقه و میخ و سیخ و سوزن در گوش و دماغ و ابرو و لب و لوچه هم در برخی جوانها و نوجوانها دیده می شود (بیشتر از ایران) و مغازه هایی هم هستند با تبلیغات فراوان برای خالکوبی و اینجور جنگولک بازی ها.
موضوع مهمتر دیگر ارزیابی رفتار و فرهنگ مردم  این کشور است. معمولا شناخت از مردم یک کشور کار اسانی نیست مگر اینکه با کشوری آشنا تر مقایسه شود. که خب طبیعتا باید این مقایسه با مردم ایران انجام شود. من قبلا چنین سوالاتی در ذهنم بود و چند بار از دوست بزرگوار آقای فخارزاده پرسیده بودم. هر چند به احتمال زیاد دیگر ایشان اینجا نیستند و به کشور بر می گردند اما خوشبختانه یک شب در خیابان معروف یانگ و در ارتفاع بیش از صد و پنجاه متری زمین (طبقه چهل و هشتم) مهمان ایشان و دسوت محترمشان بودم. ایشان نه سال پیش در پاسخ به سوالات من نوشته جالبی در وبلاگشان نوشته بودند که لینکش اینجاست.
می توان این مقایسه را انجام داد. مثلا می توان گفت که اینجا رانندگی یک رفتار همراه با آرامش است. کسی بوق نمی زند. کسی عجله ای برای سبقت یا زود رسیدن ندارد و تمامی نکات ریز قوانین راهنمایی و رانندگی رعایت می شوند. تمامی قوانین به معنای واقعی کلمه.
یا مثلا می توان در مورد رفتار روزمره مردم گفت که تقریبا رفتار هایی مثل لبخند و جملاتی مثل روز بخیر و صبح بخیر و عصر بخیر و روز خوبی داشته باشید و تعاملات مثبت در رفتار هایشان فراوان است.
اما این مقایسه مقایسه درستی نیست. در مسابقات ورزشی مثل کشتی یا وزنه برداری شرط مسابقه این است که ورزشکاران در محدوده وزنی نزدیک به همی باشند. یا مثلا در مسابقات اتوموبیلرانی، شرط مقایسه و مسابقه این است که حجم موتور خودرو ها در یک محدوده باشد. برای مقایسه رفتار مردم دو کشور هم باید شرایط زندگی شان یکسان یا نزدیک به هم باشد.
مقایسه رفتار و فرهنگ مردمی که بحران خاصی در زندگی ندارند یا بحران های بسیار کمی دارند با رفتار و فرهنگ مردمی که تمام زندگی شان همراه با بحران های کوچک و بزرگ است مقایسه اشتباهی است.
یک نکته مهم دیگری که من از دیدنش لذت بردم و آرزو کردم که ای کاش در همه جای دنیا یه صورت یک فرهنگ در می آمد قوانین و رفتار هایی بود که منجر به حفظ محیط زیست می شد. یکی اینکه در بسیاری از فروشگاهها پاکتهای پلاستیکی هزینه قابل توجهی دارند و بسیاری از مردم پاکتهایی را که قبلا خرید کرده اند به فروشگاه می برند و دوباره استفاده می کنند تا هم صرفه جویی در هزینه کرده باشند و هم کمک به تولید کمتر زباله. دیگر اینکه در همه محیط های عمومی ظروف زباله به تفکیک زباله های پلاستیکی و کاغذی و مواد غذایی و خشک و تر وجود داشت و تقریبا اکثر مردم هنگام ریختن زباله این تفکیک را رعایت می کردند. و دیگر اینکه در بسیاری از شهر ها هفته یکبار شهرداری برای جمع کردن زباله ها می آمد و هر خانواده حق داشتند فقط یک پاکت زباله تحویل دهند و در صورت داشتن بیش از یک پاکت باید به ازای هر پاکت دو دلار جریمه هم بپردازند.
نکته جالب دیگری هم که دیدم این بود که جو عمومی به نظر خیلی اخلاق مدارانه تر و خانوادگی تر است. من در هیچ فروشگاهی یا روزنامه فروشی ندیدم که مجلات پورن به فروش برسد. اما در اتریش و اسپانیا در همه دکه های روزنامه فروشی مجلات اینچنین در معرض دید و فروش بود. یا مثلا در این کشور کسی حق خرید و فروش و نوشیدن الکل در محیط های عمومی را ندارد.
من در بسیاری از محله های شهر های مختلف کلیسا هم دیدم. البته نمی دانم که رونق این کلیسا ها و به ویژه نسل جوانشان به کلیسا چگونه است. بیشتر کلیسا ها هم فضای بزرگی به عنوان قبرستان در کنار خود دارند و در این چند روزده قبرستان های زیادی هم دیدم. از نکات تلخی که اینجا دیدم این بود که در قبرستان ها و بر سر قبر ها که عمدتا سنگ قبر و سنگ یادبود در موارد قابل توجهی ابلیسک استفاده شده بود. البته بعید می دانم که صاحب قبری که یادبودش ابلیسک است فراماسون باشد یا چیزی از معنی این نماد یا از فراماسونری بداند. احتمالا به دلیل چشم و هم چشمی و تقلید و در قبرستانها اینقدر نماد ابلیسک استفاده می شود.

یک نکته دیگر هم اینکه مراسمی که در این ماه اکتبر در پیش است مراسم عید شکر گزاری است و همچنین مراسم هالووین. ظاهر در حوالی هالووین عروسکهایی را به شکل های ترسناک مثل کدویی که جای چشم و دهان در آن در آمده جلوی خانه ها می گذارند تا ارواح خبیث و بد از آن خانه دور شوند. (البته من نمی دانم چه دلیلی دارد که روح خبیث از یک عروسک ترسناک بترسد) و در بعضی مغازه ها کلی عروسکهای کدو تنبل و روح و اسکلت و از این جور چیز ها بود. اما این عروسک های ترسناک در برخی موارد چندش آور و اذیت کننده هم بود. مثلا در مغازه ای کلی مجسمه دست و پای پلاستیکی که ترسناک بودند و مثلا قطع شده بودند وجود داشت که بیشتر از آنکه سرگرمی هالووین باشند مسخره و اذیت کننده بودند.
یک نکته دیگر هم اینکه فروشگاههای بزرگ مثل والمارت به وفور در اکثر شهر های بزرگ و کوچک وجود دارد که هم قدم زدن در روزهای سرد سال در این فروشگاهها که گرمتر هستند به نوعی سرگرمی و تفریح مردم است و هم اینکه خود نوع خاصی از مصرف و سبک زندگی را ایجاد کرده اند. اما عده ای از کاسبان قدیمی که توان رقابت با این غول های اقتصادی را ندارند یا ورشکسته شده اند و حمع شده اند و یا اینکه در این فروشگاههای زنجیره ای هضم شده اند. اصطلاحا بسیاری از بقالی ها و مغازه های کوچک در اثر این پدیده والمارتیزه شدن دیگر وجود ندارند.
دیده ها و شنیده های بسیار بیشتر از اینها هستند. اما در فرصتهای بعدی کم کم از اینها می نویسم. از اینکه این نوشته اینقدر طولانی شد پوزش می خواهم. همچنین از دوستان بزرگواری که در یادداشتهای نوشته قبلی اظهار لطف کرده بودند و با جملات محبت آمیزشان کمی سختی این سفر را برای ما آسان کردند صمیمانه تشکر می کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩۳ - سیاوش