باد صبا
يادشان گرامي باد

نمي دانم به خاطر هفته دفاع مقدس است يا حرف موتور سيکلت و شکار در خاطره قبلي اما هر چه بود مرا ياد بزرگواري انداخت که نمي دانم به اينترنت دسترسي دارد يا نه اما مي دانم که اين نوشته ها را حس مي کند.

موتور ديگري که بيشتر با آن خاطره در ذهن من و ديگر اقوام مانده يک موتور سيکلت سوزوکي 400 سي سي تريل بود متعلق به عموي ديگر من که هم من و هم ديگر بچه هاي اقوام کلي ذوق مي کرديم که عمو ما را سوار موتور کند.

پدر من و دو تا از عمو هايم که بزرگتر از پدر من هستند نوجواني و جوانيشان را پيش از انقلاب گذرانده اند و سه عموي ديگرم از جمله همين صاحب موتور تريل نوجواني و يا جوانيشان را بعد از انقلاب و يا همزمان با انقلاب گذرانده اند. جالب است که اين مرزبندي هاي زماني در ديدگاهها و رفتارهايشان و تيپ و قيافه شان هم به چشم مي خورد. بحثهاي طولاني بين پدرم و عمويم بر سر ديدگاههايشان يکي از گفتگو هاي داغ البته دوستانه ميهماني هاي ما در خانه مادر بزرگم بود.

از سال 60 غير از تدريس رياضي در دبيرستانهاي روستاهاي اطراف سيرجان و کهنوج يکي ديگر از کارهاي عموي من جبهه رفتن بود. بعد از مجروح شدنش (شکستگي استخوان کتف چپ در اثر برخورد گلوله) در عمليات خيبر (اسفند 63) ما فکر مي کرديم از اين به بعد بيشتر ايشان را مي بينيم. اما روند جبهه رفتنش بعد از دو سه ماه استراحت با وجود مشغله هایی مثل درسهای رشته پزشکی دانشگاه تهران فرقي نکرد. به خاطر مهارت ايشان در شکار و تير اندازي و به ويژه موتور سواري در بيشتر مدت حضورش پيک بود. (پيک ها معمولا با موتور يا پياده به آن طرف خط مقدم مي رفتند و خبر و اطلاعات مي آوردند)

تا اينکه در ديماه 65 در نهمين حضورش در جبهه (عمليات کربلاي 4) به مقامي دست يافت که لايقانش کم اند.

هيچ وقت آخرين باري که براي خداحافظي به خانه ما آمد فراموش نمي کنم. مثل هميشه با موتور و با دستاني يخ کرده. احساس من در کودکي اين بود که مرز بزرگ به حساب آوردن پسر بچه ها اين است که در احوالپرسي ها به جاي اينکه لپشان را بکشند با آنها دست بدهند. آن طور که در ياد من مانده از سن کم اولين کسي که با من مثل يک مرد احوالپرسي مي کرد همين عمويم بود. وقتي در شبهاي زمستاني براي سر زدن به ما به خانه ما مي آمد دستهايش سرد بودند و مردانه. دست دادن با ايشان براي من خيلي احساس جالبي بود. حس مي کردم بزرگ شده ام. بعد ها که خودم هم موتور سوار شدم يادم هست که بعضي وقتها که هوا سرد بود عمدا دستکش نمي پوشيدم تا همان حالت را خودم هم حس کنم. دستهاي يخ کرده در شب سرد.

آن موقع (آذر ماه 65) چند روز بود که باران شديدي مي باريد و ناودان پشت بام خانه ما هم خراب شده بود و آب روي پشت بام جمع شده بود و سقف چکه مي کرد. آخرين باري که ايشان براي خداحافظي به خانه ما آمد همان روزها بود. بعد از سلام و احوالپرسي به سقف نگاه کرد و با لبخند پرسيد ((دارين بارون رو توي اتاق تجربه مي کنيد؟)) مادرم که رفته بود چاي بياورد وقتي آمد ديد پدرم و عمويم بلند شدند که بروند بالاي پشت بام. آن خانه راه پله درست و حسابي نداشت و بالاي پشت بام رفتن کمي سخت بود. باران هم به شدت مي باريد. هر طوري بود چند تا شلنگ روي پشت بام گذاشتند و سر شلنگ را هم آويزان کردند تا آب جمع شده خالي شود.

بعد از ديدن ما با ما خداحافظي کرد و رفت. همانطور که از ديگران هم خداحافظي کرد. بعد ها از مادر بزرگم شنيدم همان ماههاي آخر حرف خواستگاري رفتن هم براي عمويم توي خانه زده شده بود. ولي قسمت چيز ديگري بود.

يک چيز ديگر هم بگويم. چند سال پيش که داشتم توي کارتن نوار هاي قديمي خانه مان مي گشتم يکي را پيدا کردم (خيلي قديمي) و داشتم گوش مي دادم ديدم روي قسمتي از نوار چيزي غير از صداي اصلي نوار ضبط شده است. آهنگي از استاد شجريان که يادداشت با دستخط پدرم روي نوار نشان مي داد زمان ضبط آهنگ از راديو اسفند ماه 65 بود.

قسمتي از آن آهنگ اين است. (متاسفانه نمي دانم کدام آلبوم استاد شجريان)

 ... برادر بي قراره        برادر شعله واره          برادر دشت سينه اش    لاله زاره ...

اين هم تصويري از صاحب موتور تريل

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦ - سیاوش