باد صبا
درس زندگی از بچه ها

سلامی و احوال پرسی ای بعد از مدتی طولانی. خوبین؟ همه چی رو به راهه؟ از اینکه اینجا سر زدین و نوشته جدیدی نیومده بود دلخور نشدین که؟ اگه شدین میشه به بزرگواری خودتون ببخشید.
میشه؟ واقعا؟ چقدر بزرگوارید.

اگه دوستانی از اونور آب هم اینجا سر می زنند که این روز ها حال و هوای سال نو داره امیدوارم تعطیلات بهشون خوش بگذره.

دیگه اینکه حرف زیاده و بهترین راه گذشتن از کنار این اتفاقاتی که منجر به حرف و حدیث میشه سکوته.
چند تا خاطره و داستان از رفتار کودکان در این چند وقت من دیدم که وقتی بهشون فکر می کنم و مرور می کنم می بینم هر کدوم درس های بزرگی هستند که بد نیست بزرگتر ها شاگردی کنند. اگر هم از این داستانها در خاطر داشتید و در نظرات نوشتید مزید امتنان است.

***

چند وقت پیش یه مهمونی بود و اقوام دور هم جمع شده بودند که یکی از خانواده ها که یه آقا پسر چهار ساله هم دارند نیامده بودند. خاله این آقا پسر به ایشان تلفن زد و ضمن احوال پرسی با این آقا پسر هم صحبت کرد و تعریف کرد که اینجا همه هستند و شما چرا نیامده اید. آن آقا پسر هم شاید از اینکه در جمع دیگران نیست ناراحت شد. اما واکنشش به جای ناراحتی این بود که گفت: ((اینجا هم ما همه هستیم. من هستم. مامانم هست. بابام هم هست. آجر های خونه سازیم هست. ماشین اسباب بازیم هم هست. دفتر نقاشی هم هست. مداد رنگی هام هستند.)) اهمیت دادن به داشته ها به جای حسرت خوردن درس بزرگی است.

***

دو سه سال پیش یکی از اقوام یک لپتاپ خریده بود و فروشنده هم با آب و تاب قصد فروختن کلی لوازم جانبی داشت که اگه اینو نخرین اینطور میشه و اونو نخرین اونطور میشه. این بنده خدا هم هیچ کدوم رو نخریده بود. بعد چند نفر توی خونه دور هم جمع شده بودند و داشتن از خراب شدن و ویروسی شدن و مشکلات مختلف صحبت می کردند و نگرانی های مختلفی که حالا چکار کنیم. صبا هم داشت به حرف بقیه گوش می داد که متوجه نگرانی شون شده بود. خیلی ساده وقتی نوبت حرف زدن بهش رسید گفت: ((اگه مشکلی پیش اومد می تونیم درستش کنیم.))

***

چند وقت پیش قرار بود بریم بیرون و درباره بیرون رفتن هم با سروین صحب کردیم و سروین خک کلی خوشحالی کرد و ((آ دون! آ دون)) گفت. (همان آخ جون) بعد به خاطر سرما و برف و تنبلی و یه برنامه تلویزیونی منصرف شدیم. اما سروین منصرف نشد که نشد. اونقدر به همه اصرار کرد و سمت در خونه رو نشون داد که نه تنها ما بلکه اگه یه ارتش مسلح هم اونجا بودن نمی تونستن مقاومت کنن و همه مون رفتیم بیرون. هی ی ی ی ! چقدر که ما بزرگتر ها به خاطر دیگران از خواسته هامون می گذریم.

***

چند سال پیش که صبا چهار ساله بود با ماشین داشتیم می رفتیم جایی. صبا روی صندلی عقب نشسته بود و دو سه تا از عروسکهاشم همراهش آورده بود و داشت بازی می کرد. نزدیک محل پارک ماشین که رسیدیم کمربند صبا رو باز کردیم. توی عقب و جلو رفتن های ماشین من مجبور شدم یه ترمز تقریبا شدید کنم که صبا از روی صندلی عقب افتاد پایین صندلی. من از صدای افتادنش خیلی نگران شدم و برگشتم ببینم چی شده. صبا که قبل از افتادن داشت برای عروسکهاش آواز می خوند وقتی افتاده بود پایین هم داشت آوازش رو ادامه می داد و اصلا علاقه ای نداشت به خاطر افتادنش توی بازی اش وقفه ای ایجاد بشه. فکر کنم کمتر بزرگتری باشه که بعد از چنین حادثه ای تا چند دقیقه یا چند ساعت احساس نکنه براش حادثه ای پیش اومده و حالا باید همه چی تحت تاثیر قرار بگیره.

***

و کلی داستان و درس دیگه

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٢ - سیاوش