باد صبا
خوشمزه ترین هندونه دنیا

بعضی از نوشته های من که مورد توجه خوانندگان بزرگوار قرار گرفته اند خاطرات من بوده اند. خاطرات داستانهایی هستند که هرکسی در طول زندگیش بازی می کند. به همین دلیل فکر می کنم شاید بهتر باشد وقتی بعضی حرفها را نمی خواهم در وبلاگم بنویسم بروم سراغ خاطرات. یکی از آنها ماجرای شلوار قرض گرفتن من بود که هنوز برای خودم جزو خاطرات خنده دار است. به سالهای قبل که بر می گردم خاطرات جالب دیگری هم هستند ولی راحت نمی توان آنها را نوشت. یکی از دلایل آن این است که بیشتر این خاطرات در سفر های شکار اتفاق افتاده اند. نمی دانم این نوشته ها چه عواقبی برایم دارد و آیا از طرف خوانندگان به صفاتی مثل قسی القلب بودن متهم می شوم یا نه؟ ولی به هر حال اینها جزو گذشته من هستند.

 

تابستان سال 66 ماشینمان خراب شده بود. عموی من یک موتور سوزوکی 250 سی سی داشت که مثلا برای درست کردن ماشین از او قرض گرفته بودیم و دست ما بود. ولی در عمل هر بیراهه و کوه و کتلی که می شد موتور را برده بودیم. روزی یکی از دوستان پدرم نشانی یک چشمه جدید را که تا آن موقع بلد نبودیم به پدرم داد. حدودا 70 کیلومتری شهر (سیرجان) بعد از 50 کیلومتر جاده آسفالت و 20 کیلومتر جاده خاکی جاده به پای کوه می رسد و بعد از حدود 2 ساعت پیاده روی نفس گیر به چشمه پر آب و خنکی می توان رسید که خستگی راه را از تن به در می کند.

 

بعد از یک شب پرکار (از فشنگ پر کردن و تمیز کردن تفنگ گرفته تا آماده کردن وسایل و آماده کردن موتور و جا دادن وسایل توی خورجین موتور ...) صبح زود راه افتادیم. چون راه را خوب بلد نبودیم نزدیکی های ظهر رسیدیم. پای کوه. موتور را گذاشتیم و وسایل را درون کوله هایمان گذاشتیم. بیشتر وسایل توی کوله پدرم بود و تفنگ را هم ایشان می آورد. کوله من سبک بود وغیر از کوله تفنگ بادی را هم من می آوردم. وقتی نزدیکی های عصر به چشمه رسیدیم واقعا دیدن آن چشمه پر آب برای من که بیشتر چشمه هایی که دیده بودم بسیار کم آب بودند خیلی شادی بخش بود. یک حوضچه تقریبا دو متر در یک متر به عمق سی سانتیمتر پر از آب که تمام روز در سایه یک صخره بلند قرار داشت و از شکاف صخره قطره قطره آب توی حوضچه می چکید. به همین دلیل آب بسیار خنک و گوارایی داشت. البته آن حوضچه را شکاربانی با سیمان درست کرده بود. و قبل از درست شدن آن همه آبی که می چکید به درون زمین شنی می رفت و هیچ آبی جمع نمی شد. شب را همان جا ماندیم و آسمان پرستاره را تماشا کردیم.

 

کسی که نشانی چشمه را به ما داده بود نشانی چشمه دیگری را هم به ما داده بود که در همان کوه بود ولی نزدیکی های قله با حدود سه ساعت پیاده روی از چشمه اول. با توجه به اینکه بیشتر به قصد بررسی و آشنایی با چشمه ها آمده بودیم ظهر روز دوم راه افتادیم به سمت چشمه دوم. یک گالن آب داشتیم که آن را پر کردیم. با وجود دو کوله سنگین و دو تفنگ و یک گالن آب بعد از یک ساعت پیاده روی بهتر دیدیم که تفنگ بادی را جایی توی کوه لای بوته ها قایم کنیم و بقیه راه را با بار کمتری برویم. با سختی زیاد نزدیکی های غروب به چشمه دوم رسیدیم. اینقدر هوا گرم بود و مسیر سخت و نفسگیر بود که وقتی رسیدیم فقط یک لیتر از آبمان مانده بود. چشمه بالا حدود 200 متر از قله پایین تر بود و به همین دلیل سفره آب زیر زمینی که آب چشمه را تامین می کرد ارتفاع کمی داشت. و این چشمه بر خلاف چشمه اول نه تنها آب گوارایی نداشت بلکه اصلا آب نداشت. روزها فقط کمی زمین گلی بود و آب چشمه در اثر گرمای خورشید بخار می شد. شبها کمی آب (در حد نیم لیتر) جمع می شد که قبل از آنکه این آب به پرنده ها و چرنده ها برسد زنبور ها آن را می خوردند. از روی رد پای حیوانات کنار چشمه می شد حدس زد که چه دعوا هایی بر سر آب خوردن بین حیوان ها در می گیرد.

 

شب را کنار چشمه بالا ماندیم. بین پدرم که به شدت اهل چای است و من که گریزان از چای بودم بر سر نحوه مصرف یک لیتر آب باقی مانده اختلاف بود. خلاصه حدود یک استکان از آن را چای دم کردیم و بقیه اش را هم نگه داشتیم. ولی من که در آن سن خیلی اهل ملاحظه کاری نبودم تا صبح حدود نصف آب باقی مانده را خوردم. فردا صبح که دیگر خوب چشمه ها را یاد گرفته بودیم بعد از صبحانه نصفه و نیمه راه افتادیم به سمت موتور که بیاییم خانه.

 

با وجود اینکه پدرم هم خیلی تشنه بود ولی بیشتر آب کمی که همراهمان بود را من خوردم. هوا هم لحظه به لحظه گرمتر می شد. هر چه پایینتر می آمدیم آثار تشنگی بیشتر خودش را نشان می داد. من کم کم به غر زدن افتاده بودم. بعد از هر چند صد متری که برای استراحت می ایستادیم کمی از بار کوله من را پدرم بر می داشت و در کوله خودش میگذاشت. نزدیک های ظهر بود که تفنگ بادی را هم پیدا کردیم. با وجودی که آن تفنگ بادی را خیلی دوست داشتم ولی آن روز از دیدنش نزدیک بود اشکم در بیاید. تفنگ سه کیلویی به نظرم سی کیلو می آمد. هر چند دقیقه ای که می آمدیم می ایستادیم و گالنهای خالی آب را بالای دهانمان تکان می دادیم شاید یکی دو قطره ای توی دهانمان بچکد. کمی پایین تر پدرم که هر دو کوله را خودش به دوش گرفته بود تفنگ را هم از من گرفت و آن را هم خودش آورد. در آن شرایط همان بار هم برای یک پسر بچه 10 ساله راحت نبود.

 

عصر شده بود. از نظر ارتفاع به نزدیکی های سطح زمین رسیده بودیم. جایی که موتور را گذاشته بودیم. ولی هنوز موتور را پیدا نکرده بودیم. به یک دو راهی رسیدیم که بعد ها فهمیدم این دو راهی ده پانزده متر بالا تر از موتور بوده. بعد از کلی تردید راه سمت چپ را که بیشتر شباهت به مسیر رفتمان می داد انتخاب کردیم. شاید به خاطر غلیظ شدن خون حافظه مان درست کار نمی کرد. آمدیم و آمدیم و کوه تمام شد. جاده خاکی را پیدا کردیم ولی هنوز موتور را ندیده بودیم. من همان جا وسط جاده ولو شدم. پدرم وسایل را گذاشت و جاده را دنبال کرد و رفت. من که از زور خستگی و تشنگی حال فکر کردن به چیزی را نداشتم چشم هایم را بسته بودم و وسط جاده دراز کشیده بودم. بعد از چند دقیقه صدای موتور آمد. صدا نزدیک و نزدیکتر شد و نزدیک من رسید و ایستاد. با بی حالی چشمهای را باز کردم و به چهره خسته و تشنه پدرم نگاه کردم که داشت توی خورجین دنبال چیزی می گشت. از پیدا کردن موتور خوشحال بودم اما نای خوشحالی کردن نداشتم. تا اینکه یک هندوانه کوچک که با یک دست می شد آن را گرفت از توی خورجین در آورد و با خوشحالی به طرف من آمد. هندوانه را بریدیم و با حرص و ولع مشغول خوردن شدیم. نمی دانم اگر بخواهم عیب هندوانه را بگویم باید بگویم که خیلی داغ بود یا اینکه باید بگویم توی آن گرما بعد از سه روز نصف آن پوسیده بود و ترش شده بود. به هر حال هر چه بود خیلی خوشمزه بود. خیلی دست و دلبازی به خرج دادیم و پوستهای هندوانه را نخوردیم. کمی جان گرفتیم و وسایل را جمع کردیم و راه افتادیم. توی راه من که عقب نشسته بودم به این فکر می کردم که چه سفر جالبی بود. فقط از یک چیز ناراحت بودم و آن هم اینکه یکی از قسمتهای جالب سریال خانواده دکتر ارنست را از دست داده بودم.

 

سر شب بود که رسیدیم خانه. با موتور رفتیم توی حیاط خانه و با آن سر و وضع خنده دار دیدیم که مهمان داریم و همگی روی حیاط نشسته اند. (چقدر آن موقع ها خوب و بی تکلف بود) خوشبختانه مهمانها غریبه نبودند. خیلی جای سلام و احوالپرسی نبود. فقط همه با تعجب به من و پدرم نگاه می کردند که تند تند پارچهای آب را خالی می کردیم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش