باد صبا
چی بنويسيم؟

يکي از وبلاگهايي که من حدود دو سه سال است آن را مي خوانم و مطالب جالبي دارد. نویسنده آن الان حدود سه چهار ماه است که چيزي در وبلاگش نمي نويسد. وقتي با ايميل از ايشان پرسيدم چرا نمي نويسيد؟ ايشان گفتند اينقدر حرف و نوشتني زياد است که نمي توانم بنويسم. حالا خودم بعد از چند ماه وبلاگ نويسي حس و حال ايشان را درک مي کنم. درست است که کلي خاطرات جالب و خنده دار و کلي مطالب خواندني از کتابها و سايتها مي توان در وبلاگ نوشت. اما شنيدن خبر ها از ستم ها و تبعيض ها و فقر ها واقعا نوشتن را سخت مي کند. از دانشجويان در بند گرفته تا بي گناهاني که به اسم اوباش همراه با چند نفر اوباش در بندند و يا فقر خانمانسوزي که ...

آن هم در شرايطي که با وجود ادعاي فلک کر کن نقد پذيري غير از به به و چه چه چيزي تاب آورده نمي شود. با توجه به اولين نوشته وبلاگم که هر کس که به وبلاگ من سر مي زند لبخندي بر لبش بنشيند مانده ام که چه بنويسم.

ببخشيد. براي تلخ نشدن کام شما اين نوشته را به ياد جلال آل احمد نويسنده چيره دست ايران مي نويسم. شايد برايتان جالب باشد.

رک گويي و صراحت آل احمد يکي از جالبترين مشخصه هاي نوشته هاي ايشان است. و همچنين بي توجه بودن به پست و مقام و مدرک. ايشان در نوشته هايش به قدري موقعيت و مقام هاي پوشالي را به باد استهزا مي گيرد که واقعا دل آدم خنک مي شود. در نوشته هاي او داشتن قلم قوي دانستن يک زبان خارجي داشتن يک موقعيت شغلي شايد براي رفع نياز به درد بخور باشد اما هيچ کدام از اينها دليلي براي فخر فروشي نيست. اين خاطره نيشدار ايشان در يکي از کتابها (يادم نيست کدام کتاب) براي من خيلي جالب بود.

در يکي از سفر ها به فرنگ در گفتگو با چند نفر فرنگي ايشان (جلال) به قول خودش با فرانسوي دست و پا شکسته اي (به گفته خودش فنارسه اي) با ديگران صحبت مي کرد که يک بنده خدايي از همراهان با بادي در غبغب گفت صبر کنيد من انگليسي مسلطم. (به قول جلال انگريزي). وصف انگريزي صحبت کردن ايشان توسط جلال خيلي خواندني است و به نوشته جلال چه اِنگی هم مي ريخت!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦ - سیاوش