باد صبا
بازی وبلاگی چرا وبلاگ نویس شدم

سلام به خوانندگان بزرگوار اینجا

خدمت شما عرض شود یک خانم معلم بزرگوار زحمت کشیدند و در بازی وبلاگی ای که راه افتاده از من خواستند که در این بازی شرکت کنم و دلایل وبلاگ نوشتنم را بنویسم.

قبلش با اجازه تون چند خط مقدمه بنویسم. یکی اینکه توی نوشته قبلی گفته بودم (توی نوشته قبلی گفته بودم؟ معمولا توی نوشته می نویسند و توی گفتار می گویند !! بگذریم) توی نوشته قبلی گفته بودم که اصلا دسترسی به اینترنت نیست که لا به لای اون از کم بودن وقت و مشغله ها هم نوشته بودم. اما به قول یکی از خوانندگان بزرگوار اینجا نباید از معجزات غرغر غافل شد. غرغر معجزه کرد و الان چند دقیقه ای در روز دسترسی به اینترنت وجود دارد. البته غیر از اینترنت موبایل که شاید برای عکس و نوشتن مناسب نباشد اما برای خواندن مناسب است. حتی در حال داده برداری آزمون هندلینگ و شتاب بیش از نیم جی که بعضی وقتا داد همکارانم را در آورده.

دیگه اینکه توی نوشته دو تا قبلی و نوشته قبلش کمی بد و بیراه به فیسبوک نوشتم. این موج فیسبوک بازی ها سبب شده که بازی های وبلاگی قدیم هم کمرنگ شوند. تا اینکه چند وقت پیش سایت پرشین بلاگ بازی ای را راه انداخت با نام چرا وبلاگم را دوست دارم و در آگهی دعوت آن نوشته شده ود یکی از دلایل آن مقابله با موج فیسبوک است.

خوشبختانه اثر این بازی ها به من هم رسید. چند تا از نوشته هایی که با این موضوع که چرا وبلاگ نویس شدم را خواندم بسیار جالب بودند و خواندنشان همان حس دوست داشتنی وبلاگ را دوباره زنده می کند.

و اما اینکه چه شد وبلاگ نویس شدم. می توان با نگاههای روانشانسی و فلسفی و غیره به این موضوع نگاه کرد و مثلا یک کار تحقیقی می تواند این باشد که وبلاگ نویسها نسبت به کسانی که وبلاگ نمی نویسند چه ویژگی متفاوتی دارند. اما فکر کنم هدف از این بازی چنین تحقیقی نبوده و فقط همان رومزرگی هایی که کمی از زندگی و خاطرات نویسنده را بر ملا می کند بیشتر جذابیت داشته باشد.

می خواستم به طور مفصل از کودکی خودم که هنوز فرق رایانه و روبات رو نمی دونستم بنویسم که دیدم نوشته ام ممکنه خیلی طولانی و حوصله سر بر بشه. (راستش نوشتم ولی پاکش کردم) بعد یک مقدار از آشنایی با کامپیوتر توی سالهای دبیرستان نوشتم که باز هم پاکش کردم.

بعد یه مقدار از اینکه تمرینهای درسای دانشگاه با نرم افزار ها بود و مجبور شدم بیشتر کار با کامپیوتر رو یاد بگیرم بنویسم. دیدم باز هم ممکنه حوصله سر بر بشه. (این قسمت رو دیگه نوشتم و فقط توی ذهنم اومد)

خلاصه آخرش رسیدم به همون آشنایی با اینترنت.

سال هفتاد و شش بود که وسط کار کتابداری به عنوان کار دانشجویی توی کتابخونه دانشکده یه سری هم به کامپیوتر اونجا می زدم و بالاخره با سیستم وکس و بعدش هم اف تی پی ایمیل فرستادن رو یاد گرفتم. کلی هم ذوق زده شدم.

گذشت و بعد ایمیل بازی تحت ویندوز رو هم یاد گرفتم. ولی همچنان فکر می کردم که سایت داشتن یه چیزیه توی مایه های کارخونه فولاد تاسیس کردن و فقط مختص یه شرکتهای خاصی.

ضمنا این رو هم بگم که از همون سال اولی که وارد دانشگاه شدم و یه موضوعی توجهم رو جلب کرد این بود که توی همکف ساختمون ابن سینا یه تابلویی بود به اسم آینه اندیشه. هر کس هر مطلبی که دوست داشت توی یه صندوقی می انداخت و مسئولینش هم پس از خوندن و در صورت نیاز سانسور توی اون تابلو می ذاشتن و همیشه هم دور و برش شلوغ بود و ملت می خوندن و پاسخ هم رو می دادن و ... . من هم چند باری توی برای اون تابلو مطلب نوشتم. چند باری هم برای یکی از نشریه های دانشگاه. ولی خیلی راحت و راضی کننده نبود. ولی حالا که فکر می کنم می بینم داشتن یک رسانه خصوصی برای من از سالها پیش جذاب بوده.

گذشت و گذشت تا اینکه یه روز سال هشتاد داشتم از جلو یه دکه روزنامه فروشی رد می شدم و روزنامه ها و مجله ها رو نگاه می کردم چشمم افتاد به یکی از تیتر های مجله سروش جوان که در مورد وبلاگ بود وتصویر روی جلد هم یه نفر رو نشون می داد که پشت رایانه اش نشسته و داره توی صفحه رایانه به کره زمین نگاه میکنه و دست تکون میده و چند نفر هم از توی کره زمین دارن برای این شخص دست تکون می دن. اولین بار بود که کلمه وللاگ رو می دیدم و دقیق معنی اش رو نمی دونستم. ولی از عکس روی جلد خوشم اومد.

گذشت و تا اینکه رسیدم به آخرین روزای پرخاطره زندگی خوابگاهی در زمستان هشتاد و یک.

دوست بزرگواری که وبلاگ بهشت دل را می نویسد در هنگام خداحافظی تکه کاغذی به من داد و گفت این آدرس وبلاگ منه. بگذریم که چقدر خداحافظی از چند صد دوست و چند ده دوست صمیمی سخت بود. وقتی به وبلاگش سر زدم خیلی خوشم اومد و واقعا احساس کردم که این همان چیزی است که می تواند فاصله ها را کم کند. گذشت و گذشت تا اینکه چند ماه بعد یه دوست دیگه هم خداحافظی کرد تا به سرزمین ینگه دنیا برود. وقتی از یکی از دوستان مشترک در باره اش پرسیدم آدرس وبلاگش را (یک ایرانی در آمریکا) به من داد و علاقه های من در فضای مجازی بیشتر از قبل شد. به ویژه اینکه این دو وستی که گفتم قلم بسیار شیرینی دارند.

از همان موقع ها بود که خیلی علاقه مند بودم من هم وبلاگی راه بیاندازم. اما فکر می کردم که شرطش این است که زندگی یا شرایط خاصی داشته باشم. مثلا اگر توی یک زیر دریایی مثل کاپیتان نمو زندگی کنم یا به کره ماه بروم یا مثلا مثل ماژلان اولین بار کره زمین را دور بزنم می تواند نوشته ها و وبلاگم جالب باشد. اما با زندگی معمولی و نوشتن از روزمرگی ها ممکن است وبلاگم جالب توجه نباشد. البته حرفها و خاطراتی بودند که حدس می زدم ممکن است برای دیگران جالب باشند. کم کم چند تا وبلاگ دیگه هم به خواندنی های من اضافه شد و همچنان تصمیم به وبلاگ نویسی وجود داشت اما ...

فردای روزی که نتایج ارشد دوم من آمد احساس کردم حالاست که کمی شرایط عجیب و غریب شده و احتمالا وبلاگ لازم است. آن روز یکی از مناسبتهای خانواده ما تولد صبا بود و با توجه به اینکه به عنوان باد صبا قبلا فکر کرده بودم وبلاگ باد صبا را که تولدش با صبا یکی است راه انداختم.

دوستان لطف کردند استقبال از نوشته های اول طوری بود که در من انگیزه ای شد با علاقه وبلاگ نویسی را ادامه دهم و امیدوارم تا زنده هستم وبلاگم برقرار بماند و البته بعد از گذر از این دنیای فانی هم اگر دوستی خواست یادی کند و امکان سر زدن به آرامگاه را نداشت خوشحال می شوم به همین وبلاگ سر بزند.

هر چند شاید وبلاگم جزو وبلاگهای باسابقه محسوب شود ولی با سه تا معیار تعداد پست، تعداد یادداشت و تعداد خواننده وبلاگم جزو وبلاگهای فعال نیست. اما کم کاری من لزومن از روی تنبلی نبوده. بعضی وقتها شرایط روحی نامناسب بوده بعضی وقتها مشغله ها اجازه نداده و بعضی وقتها هم اینترنتی دم دست نبوده. اما با وجود همه این کم رونقی ها چند انسان بزرگوار در جاهای مختلف این کره خاکی هستند که به اینجا سر می زنند و نقش مهمی داشته اند که اینجا برقرار بماند.

با توجه به اینکه وبلاگم به من کمک کرد که پایان نامه ام را که در مورد وبلاگ ها بود انجام دهم چند کته ای که از آنها بهره گرفتم و در شخصیت من هم نقش داشت اینجا می نویسم. البته منظورم از وبلاگ فقط چند مگابایت حافظه سرور های شرکت های خدمات دهنده وبلاگ نیست. منظورم جو و حس و حالی است که نوشتن اندیشه و ها و افکار و انتقال به دیگران و توجه آنها ایجاد می کند.

یکی سخن حکیم فردوسی است: نمیرم از این پس که من زنده ام     که تخم سخن را پراکنده ام

حس می کنم علاقه به وبلاگ نویسی مثل علاقه انسان غار نشین به کشیدن نقاشی روی دیوار غار یا نوشتن شعر و کتاب و نقاشی یا ساختن فیلم به نوعی ریشه در علاقه به جاودانگی انسان دارد. و آفرینش یک اثر از یک اثر هنری شاخص گرفته تا نوشته های وبلاگ می تواند چنین حسی را پوشش دهد.

دیگری نقشی است که وبلاگ به احساس زندگی اجتماعی انسان کمک می کند. در همه جوامع غیر انسان غیر از زندگی فردی و خانوادگی جای دیگری هم بوده که افراد جامعه در آنجا از حال هم با خبر می شدند. مانندن میدان شهر و روستا گرفته تا نسجد و کلیسا و غیره. با تغییر سبک زندگی مکانهایی که انسانها از جال دیگران با خبر می شوند عوض شده اما این حس انسان برای زندگی اجتماعی عوض نشده است. فضای مجازی اینترنت هم حاصل پیشرفتهای فنی در چند ده سال اخیر است و ممکن است در آینده به شکل دیگری تغییر کند. اما آنجه ثابت می ماند ویژگی هایی است که در نهاد بشر قرار داده شده است.

دیگری نقشی است که وبلاگ برای کمک به انسجام گرفتن دانسته ها می کند. به عنوان مثال وبلاگ به عنوان یه دفترچه یادداشت. وبلاگ به عنوان یک دفترچه خاطرات. وبلاگ به عنوان یک دفترچه برنامه ریزی کار های آینده و ...

ضمنا تحقیقات مفصلی که روی وبلاگ ها انجام شده و می شود نشان می دهد که وبلاگ بیش از آنچه فکر شود روش جالب و عمیقی است برای شناخت و رشد.

احتمالا باید در آخر این نوشته از سه نفر یا چند نفر دیگر دعوت کنم که با چنین موضوعی نوشته ای در وبلاگشان بنویسند. این کار سخت است. اولا بعضی از دوستانی که قبلا می نوشتند دیگر نمی نویسند. دوما اینکه تعداد دوستانی که هنوز می نویسند زیاد است و نگرانم نام همه شان را ننویسم. ضمنا تا همنجا هم نوشته ام طولانی شد. باید زودتر پایان را بنویسم. هر چه دوست داشتید بنویسید به ویژه همین موضوع شروع وبلاگ نویسی که خواننده خواهم بود.

باقی بقایتان

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩۱ - سیاوش