باد صبا
جسته و گریخته از گوشه و کنار

سلام به دوستان

اول از همه باید در مورد این بنویسم که چرا اینقدر دیر به دیر می نویسم. دیگه اینکه باید عنوان نوشته ام می بود: ((حقیقت تلخ یا افسانه شیرین 3)). اما این نوشته یک کم جسته و گریخته از گوشه و کنار است تا شاید بعدا یک زمانی در یک شرایطی و در یک روزی روال عادی نوشتن برگردد.

***

از دیر به دیر نوشتن بگویم که چند تا دلیل داشت. ولی از بین همه دلیل ها فکر کنم تنها اینکه اینترنتمون قطع شده کافی باشه. طی این اقدام ضربتی قطع اینترنت توسط مقامات احتمالا به زودی شاهد خواهید بود که شرکت ما همه برند های معتبر دنیا رو پشت سر بگذاره.

یه دلیل دیگه ای هم این دیر به دیر نوشتن داشت و اون هم اینکه وقتی هم که به طور محدود با اینترنت موبایل و کافی نت به دنیای مجازی و نوشتن سر می زدم سفت و سخت درگیر یه بحثی بودم  توی گروهمون. خدمت شما عرض شود دوستان دانشکده مون یه گروه ایمیلی راه انداختند که نسبت به خیلی از گروههایی که من دیدم و عضوشون بودم یا هستم فعالتر و پویاتره. معمولا ایمیل هایی که توی گروهها رد و بدل میشه موضوعات تفریحی و تفننی اند. ولی توی این گروه موضوعات چالش بر انگیز که به بحث و تبادل نظر می انجامه زیاد توسط دوستان فرستاده میشه. معمولا هم از حدود صد نفری که عضو گروه هستند شاید پنج یا ده ایمیل رد و بدل میشه.

تا اینکه دو هفته پیش یکی از دوستان ایمیلی رو فرستاد که اختلاف نظر بین اعضا موجب شد که حدود نود ایمیل طی دوازده روز بحث سنگین رد و بدل شد که هر کدوم از متن ها به طور میانگین حدود دو صفحه بودند. از این تعداد شاید سی تا از ایمیل ها را هم من فرستادم. بهتر است به موضوع بحث اشاره ای نکنم ولی این رو بگم که همه در شرایطی بود که مشغله های روزمره هم وجود داشت و ضمن اینکه دسترسی درست و درمونی هم به اینترنت نداشتم. این بحث سنگین به یازده سپتامبر گروه معروف شد.

***

دیگه اینکه این نوشته طنز و بامزه رو هم لطفا بخونید.

***

دیگه اینکه حدود پانزده پرسش مهم در ذهنم در ادامه نوشته های ((حقیقت تلخ یا افسانه شیرین)) وجود داشت که جا داشت در سه یا چهار نوشته ادامه می دادم که باشد برای وقتی دیگر.

***

دیگه اینکه شما هم بهتر از من میدانید که چند سالی است در کشور ایران که کافی است از شعاع چند کیلومتری یک رسانه مثل روزنامه یا رادیو یا تلویزیون رد شوید تا مورد بمباران تبلیغات موسسات آموزشی کانون و مشکین قلم و مدرسان شریف و کوفت و گاج و کوفت و زهرمار قرار بگیرید. ما توی خونه به این موضوع اهمیتی نمی دادیم. البته اینکه کلاس کنکور آزمون دکترا برگزار شود یعنی فاتحه علم و تحقیق را باید در آن کشور خواند. ولی چند وقتی است که خودمان هم درگیر این موضوع شدیم و توی مدرسه صبا اصرار دارند که بچه ها را عصر ها در کلاس تیزهوشان ثبت نام کنید تا در مدرسه تیزهوشان قبول شوند و از همین کلاس دوم دبستان به رگبار کلاس تست و کنکور بسته شوند و تا پایان دوره متوسطه شان نفهمند کی کودکی و نوجوانی شان گذشت و بعد هم با رتبه خوب در دانشگاه قبول شوند و ...

من قبلا زیاد پیش می آمد که هر جا فرصتی پیش می آمد که در نکوهش این کلاس ها صحبت کنم. تا اینکه پای عمل آن هم در مورد صبای خودمان پیش آمد. هر چند تبلیغات برای بچه این سنی و جو غالب کلاس خیلی تاثیر گذار است. اما خوشبختانه هم اینکه چند تا از همکلاسی های صبا هم در این کلاس ها ثبت نام نکردند و هم اینکه بعد از اینکه با صبا صحبت کردیم خودش هم مایل بود عصر ها به جای شرکت در کلاسها به بازی و نقاشی بپردازد. فکر می کنم شناختن خود و لذت بردن از دوران خوش کودکی و نوجوانی مهمتر از عناوینی چون دکتر و مهندس و رتبه برتر کنکور باشد.

***

دیگه اینکه یه پرسش مهم: چطور میشه این پارادوکس رو حل کرد؟

بسیاری از بزرگسالان از نظر عاطفی و روانی نیاز دارند که شبها به اتفاق دیگر اعضای خانواده دور یک سفره بنشینند و خوراکی های خوشمزه بخورند و هر چند دقیقه یکبار به چهره دیگر افراد خانواده نگاه کنند و لبخند بزنند. در حالی که به خاطر شرایط کاری اکثر مشاغل در دنیای جدید و میزان مصرف انرژی در طول شبانه روز و از نظر وضعیت جسمی و پشت سر گذاشته شدن دوران رشد و مشکلاتی مثل چاقی و چربی خون و کسترول و غیره به هیچ وجه نیازی ندارند که شبها شام بخورند.

***

دیگه اینکه چطوره که بعضی وقتا یه نفر یه نوشته توی وبلاگش می نویسه و مثلا میگه امروز نون و پنیر خوردم و این هم عکسش. ده دقیقه بعد از انتشار پست وبلاگ نود و سه تا یادداشت توسط خوانندگان وبلاگ نوشته میشه و یادداشت نویسی همچنان ادامه داره. ولی یه نفر دیگه سه ماه تحقیق می کنه و با کلی زحمت یه نوشته توی وبلاگش در مورد یه موضوعی می نویسه و بعد از سه ماه فقط پنج تا یادداشت توی وبلاگش توسط خواننده ها نوشته میشه که از اون پنج تا سه تاش هم توسط یه نفر نوشته شده و یکی اش هم یادداشت تبلیغاتیه؟

***

شیطان این دفعه توی یه پست اینقدر جسته و گریخته موضوع نوشتم که بالاخره یکی اش دندونگیر باشه و گیر بیفتین شیطان

 

پی نوشت: من حدود پنج سال و نیمه که وبلاگ می نویسم. همیشه هم یکی از جذابترین قسمتهای وبلاگم یادداشتهای خوانندگان بزرگوار بوده. جالبه که در طی این پنج سال و نیم فقط چند روزه که تعداد بازدید کننده های وبلاگ در هر روز به بیش از صد نفر رسیده. و این در حالیه که تعداد یادداشتها سیر نزولی داشته و برای این مطلب آخر که پنج روزه اینجا نوشته شده فقط چار یادداشته. امیدوارم به صفرنرسه

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳٩۱ - سیاوش