باد صبا
غول بیابونی

موضوعهای زیادی برای نوشتن در ذهنم رژه می روند. بعضی وقت ها هم که موضوعات مسکوت مانده در حال استراحتند موضوعات جدید سرازیر می شوند. شاید زمانی توانستم دلیل مسکوت ماندنشان ا در اینجا بنویسم. اما بهترین راه مقابله با چنین شرایطی گفتن از خاطرات قدیم است. شاید لبخندی بر چهره بزرگوارانی که اینجا سر می زنند بنشاند.

این خاطره مربوط به نخستین روزهای پس از عقد من و همراهم بود که ما به همراه خانواده همسرم برای دیدن مادر بزرگ همسرم به روستایی که ایشان زندگی می کند رفته بودیم. لازم به ذکر است که ایشان در آن سفر برای اولین بار مرا می دیدند و زبان فارسی را بلد نیستند و به زبان شیرین ترکی صحبت می کنند. من هم که زبان ترکی بلد نیستم. البته می توانم ادعا کنم که چند کلمه ای متوجه می شوم. (ما شا الله به این استعداد. چهار کلمه در ظرف نه سال)

ظهر روز آخر سفر که خانه مادر بزرگ میهمان بودیم ایشان آبگوشت خوشمزه ای درست کرده بودند. خانه ایشان یک خانه قدیمی و دوست داشتنی روستایی است که درب اتاق هایش کمی کوتاه است و من برای رد شدن لازم بود سرم را خم کنم. در حین خوردن کاسه سوم و یا چهارم آبگوشت بود که من آرام به همسرم گفتم: ((مادر بزرگتان خیلی دوست داشتنی اند. اما حق دارند بگویند این چه دامادی است که شما دارید؟ نه از در رد می شود. نه زبان می فهمد و نه می شود به این سادگی ها سیرش کرد! این سه ویژگی فقط می تونه یک غول بیابونی رو وصف کنه))

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش