باد صبا
یک نوشته تکراری

خدایا شکرت به خاطر همه نعمتها و این باران رحمت زندگی بخش

این خاطره جزو اولین نوشته های وبلاگ من بود و اون موقع حدس زدم میتونه شروع بامزه ای برای وبلاگ نویسی باشه. با وجود حرفهای زیاد شاید فعلا این نوشته تکراری رو اینجا می نویسم. شاید باز هم جالب باشه.

اگه برای برخی از بزرگوارانی که اینجا سر می زنند تکراریست پوزش می خواهم.

 

روز 21 دیماه سال 74 بود. روزی بسیار سرد و برفی. آن روز امتحان پایان ترم درس فیزیک 1 برگذار می شد و تقریبا برای همه ما ترم اولی ها آخرین و یکی از مهمترین امتحانها بود. خوابگاه ما یک بلوک 4 طبقه داشت و هر طبقه هم حدود 27 اتاق. در طبقه سوم یک سالن تلویزیون بود با یک تلویزیون درب و داغان که معمولا خاموش بود. به همین دلیل هم در ایام امتحان از آن اتاق به عنوان سالن مطالعه استفاده می شد. شاید به دلیل اینکه ما 74 ای ها ورودی سی امین سال تاسیس دانشگاه بودیم و یا شاید هم به دلایل دیگر به همه ما ترم اولی ها در این خوابگاه اتاق داده بودند و غیر از حدود 20 نفر از بچه های سال بالایی و یا بچه های کارشناسی ارشد بقیه ساکنین خوابگاه 400 نفری زنجان را ما 74 ای ها تشکیل می دادیم. بیشتر درسهامان هم مشترک بود و برای امتحانهایی مثل میان ترم و پایان ترم ریاضی 1 و فیزیک 1 با هم به دانشگاه می رفتیم و با هم به خوابگاه بر می گشتیم.

خلاصه. شب قبل از امتحان من یک اشتباهی کردم و شب تا صبح توی سالن تلویزیون یکی توی سر خودم می زدم ویکی توی سر کتاب فیزیک هالیدی. ده پانزده نفر دیگر هم توی همین سالن بودند آنها هم مشغول همین کار.

ساعت 7 صبح بود که دیدم واقعا نمی توانم خودم را بیدار نگه دارم. امتحان ساعت 9 بود. پیش خودم گفتم همین جا تا ساعت 8 یک چرتی می زنم و بعد هم می روم به اتاقمان و لباسهایم را می پوشم و می روم به دانشگاه. پیش خودم گفتم اگر هم بیدار نشدم یکی از این بچه ها بیدارم می کنند. بعد از این چرت چشمهایم را باز کردم و دیدم هیچکس در اتاق تلویزیون نیست. ساعت 5 دقیقه از 9 گذشته بود. هراسان بلند شدم و دویدم به سمت اتاقمان که دیدم در قفل است و بچه ها برای امتحان رفته اند به دانشگاه. با سرعت دویدم به طبقه اول و اتاق مسئول خوابگاه که کلید یدکی بگیرم. که دیدم آنجا هم قفل است. خدایا چه کار کنم. چه جوری بروم دانشگاه. در آن روز سرد با یک پیراهن و یک شلوار راحتی و بدون جوراب! شانس آوردم که کفشهایم همراهم بود. والا با دمپایی که دیگر شاید قید امتحان را می زدم. خلاصه. با چهره ای نگران از طبقه اول به طبقه چهارم و از طبقه چهارم به طبقه اول می دویدم تا شاید یک آشنا ببینم و کمکی بخواهم. اما همه دوستانم هم مثل خودم امتحان داشتند و رفته بودند. بالاخره در آشپزخانه طبقه چهارم یکی از بچه های کارشناسی ارشد را دیدم که تا آن موقع ندیده بودم. حتی سلام و علیک هم نداشتیم. داشت ظرف می شست و چای هم روی گاز در حال دم کشیدن بود. با نگرانی گفتم: ((سلام. آقا ببخشید من امتحان دارم و در اتاقمان هم قفل است. می شود شما شلوارتان را به من قرض دهید.)) کمی با لبخند و تعجب نگاهم کرد و گفت (( ما رو گرفتی؟)) من هم گفتم ((ببخشید.)) دوباره کمی توی راهرو ها گشتم و کسی را پیدا نکردم. به آشپزخانه رفتم. آن بنده خدا ظرفهایش را شسته بود و چایش هم دم کشیده بود.

- من واقعا امتحان دارم. از هم اتاقی هاتون می تونم شلوارشون رو قرض بگیرم؟

در حالی که به سمت اتاقشون می رفت

- بیا

ایشان رفت به اتاقشان و برگشت و شلوارش را به من داد. خیلی خوشخال شدم.

- دستتون درد نکنه. خیلی لطف بزرگی کردین.

- من ظهر کار دارم. حتما تا ظهر برام بیار.

- باشه من اتاق 319 ام. حتما تا ظهر براتون می ارم. باز هم ممنون.

همان توی راهرو شلوار را روی زیر شلواری پوشیدم. اما شلوار فقط یک وجب پاینتر از زانویم بود. زیر شلوار از پایین آن پیدا بود. سگک بالای آن را بستم و کمر بند را هم تا قسمت آخر بستم اما باز هم اگر شلوار را با دست نگه نمی داشتم می افتاد پایین.

می توانید در فاصله حدودا 800 متری خوابگاه تا دانشگاه در حالی که همه لباس گرم و کلاه و کاپشن پوشیده اند. یک نفر را مجسم کنید که با یک پیراهن نازک با یک شلوار که زیر شلواری از پایین آن پیدا است و جوراب هم نپوشیده است. با یک دستش کیفش را گرفته و با دست دیگرش شلوارش را گرفته و با سرعت می دود.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱ - سیاوش