خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سیاوش
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لینک دوستان
ابتکار سبز
پردیس
آوای وحش
انگیزه زندگی
ایده های زیبا
بامداد صادق
بهشت دل
پشه
تا خورشيد
تمبور
تنهايی های يک دونده استقامت
تولد دوباره
خنده و فراموشی
دفترخانه 177
دنیای بهتر
ديده بان محيط زيست
دیگه
سخن
سفید و سیاه
شعله رميده
گاه نامه زندگی من
عرصه سیمرغ
مثل تو
من لاگ
موسيقی فيلم
واگویه هایم
وبلاگوار
یاد آنروز ها بخیر
یادداشتهای من
یادداشتهای نوید
یک ایرانی در آمریکا
آوایی از دوردست
آمار وبلاگ
سلام به همه دوستان و بزرگواران
پیرو نوشته قبلی وقتی تاخیر هام طولانی میشه اول باید خودمو معرفی کنم که بزرگوارانی که قدم رنجه می فرمایند یادشون بیاد.
من نویسنده وبلاگ باد صبا هستم. اسمم هم که آخر نوشته ها میاد. آهان. یادتون اومد. ممنون. خوبین؟ همه چی رو به راهه؟ البته به غیر از بعضی چیزا که رو به راه نیست. خب. خدا رو شکر
حرف خیلی زیاده فقط یه عذرخواهی کنم به خاطر تاخیر های طولانی. یه دفعه چند تا مشغله وقتگیر پیش اومد. یکی از کارای قشنگی که بعضی دوستان وبلاگ نویس انجام می دهند اینه که قبل از تاخیراشون خبر میدن و باید من هم یاد بگیرم.
به خاطر عکس نوشته قبلی یه خاطره از کودکی خودم تعریف کنم:
یادمه تابستون بین کلاس اول و دوم بود که رفته بودیم باغ مادر بزرگم. معمولا آخرای تابستون موقع چیدن محصول پسته است. البته متاسفانه از اون باغ و شور و حال اون موقع فقط چند تا خاطره مونده و چند تا اتاق خراب شده و چند تا درخت خشکیده. امیدوارم یه روزی دوباره اون باغ سرسبز تر از گذشته زنده بشه.
طبیعیه که ما بچه ها وقتی میرسیدیم اونجا از صبح زود تا شب هر وقت چشمامون جایی رو میدید یا مشغول بازی روی درختا بودیم یا مشغول گل بازی یا گشت و گذار توی قسمتای ناشناخته ده و ...
یه روز وسط دویدن و بازی توی باغ دمپایی من پاره شد. موقع ناهار بود و همه چند تا خانواده زیر درخت سایه خوش * جلو صفه ** نشسته بودند و سفره ناهار پهن بود. همه دور سفره جمع شده بودن و هر چند دقیقه یه بار من رو صدا می زدن. من که دلم نمی خواست با دمپایی پاره برگردم توی یه جوی بدون آب زیر سایه درخت نشسته بودم و منتظر تعمیر شدن دمپاییم بودم.
بالاخره وقتی بزرگترا دیدن من با صدا زدن نمیام خاله ام اومد دنبالم و گفت: ((سفره پهنه. چرا نمیایی؟))
بعد من رو دید که کف جو چهار زانو نشستم و دمپایی پاره رو جلوم گذاشتم و بهش خیره شدم و چهار پنج تا کفشدوزک روی دمپاییم گذاشتم و پرسید: ((چه کار داری می کنی؟))
من هم گفتم: ((این کفشدوزکا از روی دمپایی من فرار می کنن. چند بار دوباره گذاشتمشون روی دمپایی ولی به جای اینکه دمپایی من رو بدوزن میرن این ور و اونور))
و بهد هم صدای خنده خاله ام و بعد هم دیگرانی که شنیدند و ...
* نام دیگر درخت نارون.
** صفه همون سکو است که به خاطر ارتفاع داشتن کف اتاق از کف زمین اتاق اصلی که در هم نداشت رو صفه می گفتن.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ - سیاوش
