باد صبا
از این روز ها

قبلا که زود به زود تر می نوشتم راحت تر هم می نوشتم. الان هر چند وقت که میام سراغ وبلاگم اول باید یه چاق و سلامتی با خواننده ها بنویسم که منو یادشون بیاد.

قبل از ادامه یه خاطره در همین مورد بگم. یکی از دوستان خوابگاهی تعریف می کرد: ((یه بار داشتم با تلفن عمومی خوابگاه با خونه صحبت می کردم. صدا کمی خش و خش داشت و من بلند تکرار کردم: ((من صادقم)) دوستم که اونم پشت سر من توی صف تلفن ایستاده بود به شوخی می گفت: ((اینقدر دیر به دیر زنگ می زنی که نمی شناسنت و باید چند بار خودتو معرفی کنی تا یادشون بیاد کی هستی !! ))

اول یه طلبی از مراسم هفته پیش توی مسجد دانشگاه بنویسم. خیلی جالب بود که بسیاری از بچه ها که مشغله های زیادی دارند و خیلی به سختی ممکنه پیش بیاد همه شون رو یه جا جمع کرد به مراسم مصطفی آمده بودند. خیلی مراسم خوبی بود و حس من این بود که خود مصطفی هم حضور داشت.

یه چیز جالب هم که احتمالا در رسانه با خبر شدید درخواست تغییر رشته بود که یه طومار بلند و بالا (طومار درسته یا تومار؟) نوشته بودند و زیرش رو بچه ها با اسم و رشته امضا می کردند برای تغییر رشته. غیر از اون یه چیز دیگه ای که جالب بود و استقبال خوبی ازش شد درخواست همکاری با سازمان انرژی اتمی بود. توی این وانفسای بیکاری با شور و شوق هم من و هم خیلی از دوستان اون یکی برگه رو هم امضا کردیم. شاید اگه سعادت داشتیم یه پایان خاص و ارزشمند برای زندگی مون رقم خورد و اگه هم سعادت نداشتیم یه جایی تی کشیدنی نظافتی بالاخره یه کاری شاید برامون جور می شد.

یه مطلب دیگه می خواستم بگم و اینکه جو و حسی که به طور غالب به بیشتر مردم دنیا تزریق میشه اینه که فقط باید به زندگی و رزومرگی جات پرداخت. احساس من اینه که پرداختن به موضوعات عمیق فکری و فلسفی در بین فعالیتهای روزانه بسیاری از مردم متاسفانه جایی نداره. شاید خیلی ها فکر می کنند این افکار فقط مال دوره نوجوونیه و یه کمی هم دوره جوونی. بعدش دیگه فقط باید به امور خیلی خیلی مهم روزمره پرداخت و اگه هم وقت زیادی پیش اومد بحث سیاسی و اقتصادی به راه انداخت. فکر و فلسفه هم تعطیل.

شاید یکی از دلایل این رفتار که متاسفانه داره غالب هم میشه درگیری روز افزون زندگی مردم دنیا با تکنولوژی و مظاهر اونه. ناخواسته این فکر کنار وسایل جدید به مردم تزریق میشه که همه چی گل و بلبله و باید خودتو بسپاری دست جریان غالب فکری. هر چی شد خوبه.

فکر می کنم ابدا اینطور نیست. این دور و زمونه باید خیلی ریز تر و دقیقتر به افکار و اندیشه ها حساس بود و به جریانی فکری که غالب زندگی سوق میده سختگیرانه تر نگاه کرد.

حتی جا داره که قسمتی از فعالیتهای روزمره معطل بمونن تا تمامی پایه های فکری به طور دقیق و کامل و اگه لازمه دوباره ژی ریزی بشوند. اینایی که میگم منظورم اهمیت موضوعه. و الا توصیه به تنبلی و بیکاری نمی کنم ها!

من که این ها را می گویم صدایم از جای گرمی نمی آید. واقعا با مشکلات بزرگی در حال دست و پنجه نرم کردن هستم که نه نوشتن دردی از من دوا می کند و نه خواندنش توسط خوانندگان بزرگوار سودی خواهد داشت. ولی ...

این روز ها به یکی از الگو هایی که مردم دنیا جا دارد بیش از اینها از ایشان درس بگیرند زیاد فکر می کنم. به حضرت ایوب زیاد فکر می کنم.

تحمل هفتصد سال فقر و بیماری و رنج و سختی کار آسانی نیست. نه در خلال این سالها خودکشی کرد و نه افسرده شد و نه زبان به گله و شکایت و کفر گشود. هفتصد سال !!!! خیلی سخت است. در دنیایی که ظاهرش روز به روز مادی تر می شود نیاز به درس گرفتن از الگو های قدیم و جدید به شدت بیشتر می شود.

اوائل وبلاگ نویسی که خیلی شور و شوق نوشتن داشتم وقتی می خواستم با عجله یه موضوعی رو بنویسم که با حس و حال و اخبار روز هماهنگی نداشت قبلش یه مطلب می نوشتم با عنوان شاید وقتی دیگر. حالا که اون شور و شوق فروکش کرده و خیلی ملایم تر اینجا دستی به صفحه کلید می برم آخر همین نوشته می گم شاید وقتی دیگر یا راحت تر نوشته شد یا بی تکلف تر از خاطرات گفت و یا ...

این هم یه عکس از سایت یه عکاس خوش ذوق

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش