باد صبا
یک خاطره کوهی

یک از جالبترین گروههای دانشجویی که فعالیتهاش به یاد موندنی تر بود گروه کوه بود. بسیاری از نقاط طبیعت زیبای ایران به کمک برنامه های جالب این گروه برای دیگران هم شناخته شد. هنوز هم بین بچه های جدید این گروه و بچه های قدیمی ارتباط دوستانه هست. جلسه های سالیانه و یا افطاری که توی دانشگاه به میزبانی گروه برگزار میشه باعث میشه هنوز هم باعث میشه کسانی که سالها از تموم شدن درسشون میگذره از دوران دانشگاه دور نشن.

فعالیتهای این گروه یه تمرین خوب هم بود برای مدیریت. هر برنامه یه سرژرست داره که بسته به تجربه و توانایی های فنی برای برنامه های سبک افراد با تجربه کمتر و برای برنامه های سنگین افراد با تجربه تر سرژرست می شدن. همه حرفاشون هم باید اجرا می شد. مثل قدرت ناخدا توی کشتی. (ناخدا یعنی کسی که خدا نیست. و منظور اینه که یه پله پایین تر از خدا هر چی گفت باید اجرا بشه و اگه دستور اشتباهی بده بعدا توی خشکی میشه ازش بازخواست کرد ولی روی آب همه دستوراش بی چون و چرا باید اجرا بشه))

یه بحث فلسفی هم توی گفتگوها دور آتشی که در برنامه ها برگزار می شد این بود که راه بهتر برای این برنامه ها دیکتاتوریست یا دموکراسی. البته من در خیلی از برنامه های گروه شرکت کردم و تجربه دموکراسی رو نداشتم. چون توی همه برنامه ها حرف حرف سرپرست بود. یه نکته دیگه هم در مورد این گروه بگم و بعد برم سراغ خاطره. در بین گروه های مختلف دانشجویی که فعالیتهای سیاسی و علمی و تفریحی و چاپ مجله و برگزاری بازدید علمی و غیره بیشترین آمار ازدواج بین اعضای گروه مربوط به همین گروه کوه بود.

این خاطره مربوط میشه به بهمن ماه هفتاد و شش. یکی از بچه های خوش مشرب و کمروی گروه بود که در بیشتر برنامه ها بیشترین زحمت رو می کشد و با بودنش به همه خوش می گذشت سرپرست اون برنامه بود. اون برنامه هم یه برنامه سگین یعنی قله بینالود در نزدیکی نیشابور بود که با توجه به برف سنگین و دور بودن مسیر سنگین محسوب می شد. ضمنا این رو هم بگم که به خاطر عطش دیدار خانواده همیشه شرکت در برنامه های بین دو ترم سخت بود و من نبودم. اما یکی از دوستام که توی اون برنامه بود و مفصل برام تعریف کرد و من از این به بعد از اون نقل قول می کنم.

با مینی بوس بعد از یه سفر پانزده ساعته خسته و لورده ما پونزده نفر رسیدیم به پای قله بینالود. همین که از مینی بوس پیاده شدیم باد سردی بهمون خورد و یه نگاهی به قله سفید پوش انداختیم به شوخی به هم می گفتیم ((آخه مگه مغز خر خوردیم بریم اینجا. ...)) به هر حال کوله ها رو آماده کردیم و لباس مناسب هم پوشیدیم و راه افتادیم. هوا تقریبا آروم بود و ساعت دو بعد از ظهر بود. با راننده مینی بوس قرار گذاشتیم که پس فردا عصر همون جا بیاد دنبالمون. تا رسیدن به پناهگاه اول مشکل خاصی نداشتیم. فقط دو سه باری برای خوردن آب و عکس گرفتن ایستادیم و هو تازه تاریک شده بود که رسیدیم به پناهگاه اول. البته پیدا کردن پناهگاه توی تاریکی کار آسونی نبود ولی یکی از اهالی همونجا که از این مسیر رو زیاد رفته بود همراهمون بود. خوشبختانه هیزم توی پناهگاه بود و اجاق خوبی هم داشت. کیسه خواب ها مون هم خوب بود و تقریبا راحت خوابیدیم. صبح روز بعد هوا هنوز تاریک بود که راه افتادیم به سمت پناهگاه دوم و بعد هم قله. با توجه به اینکه قسمت اول مسیر رو خوب اومده بودیم پیش بینی کردیم که بعد از ظهر میشه رسید قله و بر میگردیم و غروب هم میرسیم به پناهگاه اول. به همین دلیل بیشتر وسایل سنگین رو گذاشتیم توی پناهگاه پایین و با کوله حمله سبکبارتر راه افتادیم. (کوله حمله کواه پشتی کوچکتری است که وسائل ضروری تر مثل کمک های اولیه و آب و پرچم و خوراکی های سبک توش گذاشته میشه و معمولا وسائل سنگینتری مثل کیسه خواب و اجاق و کتری و چادر توی کوله های بزرگتر گذاشته میشه)

نزدیک ظهر بود که رسیدیم به پناهگاه دوم و کمی استراحت کردیم و چیزی خوردیم. یه کمی وسائل سنگین رو هم گذاشتیم توی پناهگاه بالا و راه افتادیم سمت قله. حدود ساعت دو و نیم بود که رسیدیم به قله. اما نزدیکای قله بودیم که هوا عوض شد. برف شروع به باریدن کرد و باد شدیدی هم شروع به وزیدن. دونه های برف مثل شلاق می خورد توی صورتمون. رسیدیم قله و با اینقدر شرایط سخت بود که عکس گرفتن و سرود ای ایران و مراسم معمول قله همه اش ماستمالی شد توی چند یکی دو دقیقه و با عجله راه افتادیم به سمت پایین.

این صحنه هنوز توی خاطره ها مونده که سرپرست برنامه هر کاری کرد شال گردنش که با بخار دهنش یخ بسته بود به سبیل هاش و هر کاری کرد نتونست شال گردنشو باز کنه صحنه جالبی بود.

سرعتمون رو زیاد کردیم. برف اونقدر شدید شده بود که پیدا کردن مسیر رفت آسون نبود و بیشتر جای پا ها با برف پوشیده شده بود. حالا هر چی می رفتیم به پناهگاه نمی رسیدیم. کم کم هوا هم داشت تاریک می شد. از نظر ارتفاع از پناهگاه دوم پایین تر اومده بودیم ولی هنوز پناهگاه رو ندیده بودیم. وقتی رسیدیم به یه صخره بزرگ که بین پناهگاه اول و دوم قرار داشت سرپرست گروه رو نگه داشت تا فکر کنیم چکار باید بکنیم. خوشبختانه جای پناهگاه بالا طوری روی یه بلندی قرار داشت که پیدا کردنش از پایین آسونتر بود و به کمک اون صخره که صبح هم اونو دیده بودیم سرپرست یه تصمیمی گرفت. هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. و ما هم خسته و گرسنه و نگران ایستاده بودیم.

یه دفعه سرپرست یه کار بزرگ کرد. کوله راهنما رو گرفت تا بارش سبکتر بشه و به راهنما گفت با سرعت بدو به سمت پناهگاه بالا و بقیه هم دنبالش. فاصله بچه ها از هم زیاد شده بود و به خاطر سرما و گرسنگی راه رفتن سخت شده بود. واقعا راهنما هم کار کارستونی کرد و تونست پناهگاه بالا رو پیدا کنه. سرپرست هم با دو تا کوله عقبدار بود و به هر ضرب و زوری بود بچه ها رو جمع کرد تا همه رسیدن به پناهگاه بالا. یکی از بچه ها که با این تصمصم بالا رفتن مخالف بود نمیومد. به دعوا و فحش و کتک سرپرست مجبورش کرد که راه بیفته. توی اون شرایط اقتدار به خرج دادن کار سختی بود ولی هر طوری بود سرپرست همه رو رسوند به پناهگاه بالا. حالا نه کیسه خواب داشتیم و لوازم دیگه. مقدار کمی خوراکی سبک بود که بین هم تقسیم کردیم ولی هیچ کس سیر نشد. به هر ضرب و زوری بود تا صبح همه مون پشت به هم نشستیم و یه کمی چرت زدیم. صدای زوزه باد هم یه لحظه قطع نمیشد. نزدیکای صبح بود که هوا کمی آرومتر شد و اینقدر شرایط اونجا سخت بود که همه زود آماده شدن که راه بیفتن. ولی خستگی و گرسنگی کار رو سخت می کرد.

همه وسایل باقیمونده رو جمع کردیم و راه افتادیم. یه ساعتی بود که راه افتادیم که دوباره برف و باد شدید شروع شد. رسیدیم به یه صخره بزرگی که میشد پشتش پناه گرفت و از برف در امان بود. هر چی سعی کردیم نشد آتش روشن کنیم. چون همه چوب ها خیس بودند. بعد از دو ساعت استراحت راه افتادیم پایین اما دوباره اتفاق روز قبل تکرار شد. پناهگاه پایین رو پیدا نکردیم. از طرفی راننده مینی بوس هم منتظرمون بود. دیگه برگشت به پناهگاه بالا هم عاقلانه نبود و نمی شد پیداش کرد.

خلاصه تقریبا از کوه اومده بودیم پایین و به جای صاف رسیده بودیم. ولی نه پناهگاه رو دیدیم و نه مینی بوس رو. بعدا شنیدیم که بنده خدا راننده مینی بوس هم برای اینکه ما پیداش کنیم آتش مفصلی درست کرده بود ولی ولی یه گرده بزرگ بین ما بود و ما ندیدیمش. دومین شب با شرایط سخت شروع شد.

سرپرست و بچه های قوی تر شروع کردن به آواز خوندن و بوته کند و هر جنگولک بازی که کسی نخوابه. ولی اون شبهای طولانی زمستون مگه تموم میشد؟ بعضی از بچه ها شروع کردن به غر غر و اعتراض که تقصیر فلانی بود. نه تقصیر فلانی بود. سرپرست هم اصلا به این حرفا گوش نمی داد. فقط حواسش بود که کسی خواب نره و اگه داشت خواب می رفت با هر روشی که می تونست از کتک زدن گرفته تا سر و صدا دادن نمی ذاشت کسی بخوابه.

بالاخره نزدیک ساعت دوازده شب بود که باد کمی آروم شد و تلاش یکی از بچه های برای آتش روشن کردن نتیجه داد و کمی هم دور آتش گذروندیم. به هر بدبختی بود بالاخره اون شب صبح شد. بالاخره صبح روز چهارم سفر مینی بوس رو پیدا کردیم. خدا خیری به راننده مینی بوس بده. آدم با تجربه ای بود و چند تا پتو توی ماشینش داشت و خودش و همکارش تونستن توی ماشین بخوابن. صبح هوا آروم بود و یکی از بچه ها که از بالای بلندی مینی بوس رو دیده بود راننده رو هدایت کرد که به سمت بچه ها بیاد. کمک راننده و سه تا از بچه ها که قوی تر بودند رفتند به پناه گاه اول و کوله هایی که اونجا مونده بود رو آوردند.

بعد از دو روز گرسنگی بیشتر خوراکی ها خورده شد ولی توی مینی بود.

اون برنامه تموم شد و همه سالم برگشتیم خونه. ولی واقعا خیلی خیلی کار سختی بود که توی اون شرایط سخت همه رو مجبور کرد که دستور رو اجرا کنند و با تلاش همون دوست محجوب که توی اون برنامه سرپرست بود پانزده نفر از مرگ نجات پیدا کردند.

 

اگه نظم و ترتیب مطالب یه کم نامنظمه و مشکل تایپی زیادی داره مشکل از نویسنده است. چون با خوردن کلی مسکن و شربت سینه گیاهی و غیر گیاهی بهتر از این نمیشه نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳٩٠ - سیاوش