باد صبا
خاطره ای از ۱۲ سال پيش

اين خاطره را من براي دوستان زياد تعريف کرده ام. و چند سال پيش با تغييرات زياد و به طور خيلي خلاصه توسط يکي از دوستان در مجله سروش جوان چاپ شد. بهتر ديدم که به عنوان يکي از اولين نوشته هايم در اين وبلاگ اين خاطره را بدون واسطه و دستکاري خودم بنويسم.

روز 21 ديماه سال 74 بود. روزي بسيار سرد و برفي. آن روز امتحان پايان ترم درس فيزيک 1 برگذار مي شد و تقريبا براي همه ما ترم اولي ها آخرين و يکي از مهمترين امتحانها بود. خوابگاه ما يک بلوک 4 طبقه داشت و هر طبقه هم حدود 27 اتاق. در طبقه سوم يک سالن تلويزيون بود با يک تلويزيون درب و داغان که معمولا خاموش بود. به همين دليل هم در ايام امتحان از آن اتاق به عنوان سالن مطالعه استفاده مي شد. شايد به دليل اينکه ما 74 اي ها ورودي سي امين سال تاسيس دانشگاه بوديم و يا شايد هم به دلايل ديگر به همه ما ترم اولي ها در اين خوابگاه اتاق داده بودند و غير از حدود 20 نفر از بچه هاي سال بالايي و يا بچه هاي کارشناسي ارشد بقيه ساکنين خوابگاه 400 نفري زنجان را ما 74 اي ها تشکيل مي داديم. بيشتر درسهامان هم مشترک بود و براي امتحانهايي مثل ميان ترم و پايان ترم رياضي 1 و فيزيک 1 با هم به دانشگاه مي رفتيم و با هم به خوابگاه بر مي گشتيم.

خلاصه. شب قبل از امتحان من يک اشتباهي کردم و شب تا صبح توي سالن تلويزيون يکي توي سر خودم مي زدم ويکي توي سر کتاب فيزيک هاليدي. ده پانزده نفر ديگر هم توي همين سالن بودند آنها هم مشغول همين کار.

ساعت 7 صبح بود که ديدم واقعا نمي توانم خودم را بيدار نگه دارم. امتحان ساعت 9 بود. پيش خودم گفتم همين جا تا ساعت 8 يک چرتي مي زنم و بعد هم مي روم به اتاقمان و لباسهايم را مي پوشم و مي روم به دانشگاه. پيش خودم گفتم اگر هم بيدار نشدم يکي از اين بچه ها بيدارم مي کنند. بعد از اين چرت چشمهايم را باز کردم و ديدم هيچکس در اتاق تلويزيون نيست. ساعت 5 دقيقه از 9 گذشته بود. هراسان بلند شدم و دويدم به سمت اتاقمان که ديدم در قفل است و بچه ها براي امتحان رفته اند به دانشگاه. با سرعت دويدم به طبقه اول و اتاق مسئول خوابگاه که کليد يدکي بگيرم. که ديدم آنجا هم قفل است. خدايا چه کار کنم. چه جوري بروم دانشگاه. در آن روز سرد با يک پيراهن و يک شلوار راحتي و بدون جوراب! شانس آوردم که کفشهايم همراهم بود. والا با دمپايي که ديگر شايد قيد امتحان را مي زدم. خلاصه. با چهره اي نگران از طبقه اول به طبقه چهارم و از طبقه چهارم به طبقه اول مي دويدم تا شايد يک آشنا ببينم و کمکي بخواهم. اما همه دوستانم هم مثل خودم امتحان داشتند و رفته بودند. بالاخره در آشپزخانه طبقه چهارم يکي از بچه هاي کارشناسي ارشد را ديدم که تا آن موقع نديده بودم. حتي سلام و عليک هم نداشتيم. داشت ظرف مي شست و چاي هم روي گاز در حال دم کشيدن بود. با نگراني گفتم: ((سلام. آقا ببخشيد من امتحان دارم و در اتاقمان هم قفل است. مي شود شما شلوارتان را به من قرض دهيد.)) کمي با لبخند و تعجب نگاهم کرد و گفت (( ما رو گرفتي؟)) من هم گفتم ((ببخشيد.)) دوباره کمي توي راهرو ها گشتم و کسي را پيدا نکردم. به آشپزخانه رفتم. آن بنده خدا ظرفهايش را شسته بود و چايش هم دم کشيده بود.

- من واقعا امتحان دارم. از هم اتاقي هاتون مي تونم شلوارشون رو قرض بگيرم؟

در حالي که به سمت اتاقشون مي رفت

- بيا

ايشان رفت به اتاقشان و برگشت و شلوارش را به من داد. خيلي خوشخال شدم.

- دستتون درد نکنه. خيلي لطف بزرگي کردين.

- من ظهر کار دارم. حتما تا ظهر برام بيار.

- باشه من اتاق 319 ام. حتما تا ظهر براتون مي ارم. باز هم ممنون.

همان توي راهرو شلوار را روي زير شلواري پوشيدم. اما شلوار فقط يک وجب پاينتر از زانويم بود. زير شلوار از پايين آن پيدا بود. سگک بالاي آن را بستم و کمر بند را هم تا قسمت آخر بستم اما باز هم اگر شلوار را با دست نگه نمي داشتم مي افتاد پايين.

مي توانيد در فاصله حدودا 800 متري خوابگاه تا دانشگاه در حالي که همه لباس گرم و کلاه و کاپشن پوشيده اند. يک نفر را مجسم کنيد که با يک پيراهن نازک با يک شلوار که زير شلواري از پايين آن پيدا است و جوراب هم نپوشيده است. با يک دستش کيفش را گرفته و با دست ديگرش شلوارش را گرفته و با سرعت مي دود.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦ - سیاوش