باد صبا
از خاطرات یه بنده خدایی

تازه مغازه رو توی این محله باز کرده بودم. یه شاگرد هم گرفته بودم که توی کارای مغازه کمک دستم بود.

یه روز دیدم شاگرد مغازه هراسون دوید اومد توی مغازه و پشت سرشم یه مرد سبیل کلفت اومد تو و با صدا نخراشیده گفت: ((این شاگرد توئه؟ باید ده تومد به من خسارت بده. اگه هم نداره تو باید بدی.))

من گفتم: ((مگه چی شده. چکار کرده؟))

- با سنگ زده به شیشه مغازه من.

- شیشه شکسته؟

- نه. اگه شکسته بود که باید بیست تومن میداد. پونزده زار هم اجرت تعویضش

- خب شیشه که نشکسته. دیگه پول چرا می خوای؟

- همین که گفتم. باید ادب بشه دیگه حواسش رو جمع کنه.

- صبر کن. پول برای چی بدم؟ بیا تو با همون سنگ بزن به شیشه مغازه من. اگه شکست که به جای بیست تومن تو ده تومن به من بده. اگه هم نشکست که با هم بی حساب می شیم.

مرد سبیل کلفت یه کم فکر کرد و یه کم به من و شاگردم نگاه کرد و گفت: ((دفعه دیگه نزدیک مغازه ام ببینمت چشماتو در میارم)) و از مغازه رفت بیرون.

به شاگردم که یه گوشه وایساده بود که خیلی می ترسید نگاه کردم. دیدم با این حرف آخرم خیلی سعی کرده جلو خنده شو بگیره و دستاشو گرفته جلو دهنش

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠ - سیاوش