باد صبا
نوشته ای بر خلاف سختی های این روزها

اول اینکه سال جدید میلادی رو به همه مسیحی های دنیا تبریک می گم و آرزو می کنم سالی پر از اتفاقهای خوب باشه.

دوم اینکه موضوعات تلخی که در ذهنم رژه می روند زیادند که ترجیح می دهم در وبلاگم آنها را ننویسم. یکی از همین موضوعات که شاید اهمیتش کمتر از کشته شدگان زلزله و زندان و خشکسالی و گرانی و ... باشه ولی ناراحت کننده بود ظلم جدیدیه که به یکی از آفریده های خوش خط و خال خدا شد. کشته شدن یکی از دو تا ببر سیبری که به ایران آورده شدند در آلودگی هوا خبر تلخی بود. انسان نه به خودش رحم می کند و نه ...

سوم اینکه به خاطر تغییر ذائقه خوانندگان وبلاگ و کمک به تحمل سختی ها چند تا نوشته طنز اینجا می نویسم. بعضی هاش تکراریه. من که هر چی دست و پا می زنم خیلی از خوانندگان جدید به نوشته های قدیم سر نمی زنن. من هم یکی از نوشته های قدیم رو اینجا دوباره می نویسم. بعضی از مواردش هم جدیده.

 

- یکی از همکارامون تعریف میکرد بعد از کلی سر و کله زدن با پسر پنج ساله اش برای انجام تکالیف دوره پیش دبستانی (در حد رنگ کردن چند تا شکل با مداد رنگی) در حالی که کلافه شده بودم که چرا کارتو انجام نمی دی بهش گفتم ((تو بهترین پسر درجه سه هستی)). اون وروجک هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت (( تو هم بهترین پشم درجه هشتی))

از اون موقع هر وقت بین همکاران موضوعی مطرح میشه و نظرات مختلف داده میشه و در مورد بهترین گزینه حرف زده میشه همه همصدا می گن ((بهترین کار درجه چند؟)) و با این وسیله دامنه رتبه بندی بین موضوعات مختلف کلی وسعت داده شده.

 

- یکی از دوستان بزرگوار تعریف می کرد که یک خواهرزاده بامزه و شیرین زبون سه ساله داره. (الان از من بزرگتر ه) از بزرگترها شنیده بود که خوردن قسمت سفید رنگ پوست هندونه باعث میشه آدم کچل بشه. یه بار بعد از یه شیطنت کودکانه که معمولا با خرابی و شکستن همراهه مادرش دنبالش می کنه که تنبیهش کنه. این وروجک هم میدوه به سمت آشپزخونه. روی میز توی آشپزخونه پوستهای هندونه ای که قبلا بریده شده بود قرار داشته و خیلی زود فسقلی یه قاشق بر می داره و همین که مادرش میاد توی آشپزخونه در حالی که قاشق توی دستش بوده و کنار پوستهای هندونه ایستاده بوده تهدیدآمیز به مادرش میگه ((اگه بیای جلو خودمو کچل می کنم ها))

 

- سالها پیش یکی از اقوام دور ما که خانمی است سالخورده و محترم همسرش را از دست می دهد. روز بعد از دفن آن بنده خدا همسرش سخت بی تابی میکرده و مشغول اشک و آه بوده. برادر شوهر این خانم که آدم بذله گو و بامزه ای است برای دلداری پیش این خانم می رود و می گوید ((نگران نباش اون جاش خوبه. ندیدی توی قبرستون دو طرفش دو تا خانم ترگل ورگل دفن کردند؟)) آن خانم هم وسط گریه و ناله یک دفعه گریه اش بند می آید و با عصبانیت و چشم غره می گوید ((خیلی بیخود کردن همچی کاری کردن))

 

- در دوران خوابگاه یه بار اول سال تحصیلی جدید (اول مهر) از ولایتمون رسیده بودم خوابگاه و با بچه هایی که تابستون به خاطر کارآموزی یا درس توی خوابگاه مونده بودن خوش و بش میکردم. قبلا با یک از دوستان زیاد در مورد اینکه توی کشور ما همه سر جای خودشون مشغول به کارن صحبت کرده بودم. مثلا اینکه یه نفر تاریخ درس خونده و مدیر بخش طراحی و مهندسیه و یا یه نفر آبیاری خونده و مدیر بخش صادرات شرکت فلانه و یا یه نفر اصلا هیچی نخونده و مسئول آموزشه. وقتی از این دوست پرسیدم تابستون چه خبر بود گفت راستی مسئول خوابگاه عوض شده و کسی که جدید اومده اتفاقا از معدود مواردیه که شغلش با رشته اش دقیقا منطبقه؟ پرسیدم مگه رشته اش چیه که گفت کارشناس دامپروریه.

 

- یکی از دوستان تعریف می کرد بعد از دوره کارشناسی به سربازی رفته بود و گفته بودند مسئول چند تا سرباز ساده دیگر در آشپزخانه شود. چنین می گوید روز اول رفتم بالای سر سربازها که نشسته بودند کف آشپرخانه و داشتند بادمجون پوست می کندند. جلویشان هم یک کپه کوچک بادمجان ریخته بود. آنها هم خیلی تند تند فقط با چهار حرکت چاقو پوستهای به کلفتی دو سانتیمتر می گرفتند و وسط بادمجان می ماند. من هم ریاستم گل کرده بود و به عنوان اولین اقدام ریاست در آشپزخانه با تشر گفتم ((این چه طرز پوست گرفتنه؟ همه رو اسراف کردید. با دقت نگاه کنید و یاد بگیرید)) بعد یک بادمجون و یک چاقو برداشتم و با دقت پوست های نازکی گرفتم و گفتم ((اینجوری کار کنید.)) بعد دیدم که همه شون دارن ریز ریز می خندن و به هم پوزخند می زنند. من از خنده شون داشتم عصبانی می شدم که یه دفعه صدای یه کامیون از بیرون اومد و در آشپزخانه باز شد و کامیون تا نصفه اومد توی آشپزخونه و یه بار بزرگ بادمجون خالی کرد وسط آشپزخونه. اینجا بود که خنده های ریزشون به قهقهه های بلند تبدیل شد و من با قیافه ای دیدنی به بادمجون توی دستم بود نگاه می کردم و به چهره بقیه که به من می خندیدند.

 

یه روز گرم تیرماه از سر کار برگشته بودم خوابگاه. (اون موقع هنوز درس و کار و مجردی مخلوط بود) با حسرت به بچه هایی که از زمین فوتبال داشتند بر می گشتند و جلوی بوفه جمع شده بودن نگاه کردم و گفتم ((نامردا چرا صبر نکردین من بیام. حالا چرا تمومش کردین؟))  (بوفه طبقه همکف و دقیقا زیر بالکن اتاق یکی از دوستان و بچه های شر خوابگاه بود) یکی شون گفت: ((حالا ولش کن. دلستر می خوری یا بستنی؟)) من گفتم: ((آب سرد)) چند دهم ثانیه از گفتن من نگذشته بود که یه دفعه یه پارچ بزرگ آب سرد از بالا خالی شد روی سرم. البته اون اتفاق تلافی روز چند روز قبل بود که چند نفری اون طرف رو انداخته بودیم توی حوض. خواستم بگم تجربه اجابت شدن خواسته ها با تاخیر کمتر از یک ثانیه رو هم داشتم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٩ - سیاوش