باد صبا
تبریک عید و کمی روز مرگی

سلام و عیدتون مبارک

امیدوارم همه چی رو به راه باشه و من هم دیگه تعارف تیکه و پاره نمی کنم. (که البته همه چی رو به راه نیست) نه مردم بیچاره پاکستان به خاطر سیل و عملیات تروریستی در امانند و نه مردم زئیر و کنگو به خاطر درگیری های داخلی و ... شرایط خوبی دارند و نه اینجا همه چی گل و بلبل است که  ...

بگذریم

به نظر میاد نوشتن روزمرگی از همه چی راحت تر باشه. اول بهتره اعتراف کنم که خیلی این نوشته به خاطر اصرار دوستان و چیز هایی مثل تار عنکبوت بستن وبلاگم نبود. به خاطر این بود که امروز نه میشد جایی رفت و نه می شد کار های باقی مونده پایان نامه رو انجام داد و نه ...

شاید یکی از دلایلش ادامه دادن حرفهای نوشته قبلی در مورد وبلاگ باشه و از نوع اشاره به روزمرگی های خودم.

من توی نوشته قبلی در جمله آخر گفتم دوست های وبلاگی دوست تر اند که خیی ها هم در یادداشت هایشان تایید کردند که بله دوستان مجازی به خاطر اشتراکات فکری به ما نزدیک ترند. ولی لزوما با همکار و همسابه و ... چنینی نزدیکی ای وجود ندارد. اما امروز خیلی جا خوردم وقتی دیدم لینک وبلاگم از چند تا از وبلاگایی که نوشته های من رو می خوندند پاک شده. البته هر کسی اختیار وبلاگ خودش رو داره  اما یه چیزی می خواستم بگم که خلاف جمله آخر نوشته قبلی خودمه. دوستان دنیای واقعی حتی اگه اشتراک فکری کمتری با ما داشته باشند حد اقل شرایط ما رو بهتر درک می کنند. لازم نیست در اثر یک سرما خوردگی شدید چند تا عکس قرص و آمپول در وبلاگمان بگذاریم و جزئیات بیماری را برایشان شرح دهیم تا متوجه مشکل شوند.

خاطره تلخی که از این مورد دارم اتفاق تلخی است که حدود چهار سال پیش برای یکی از دوستانم افتاد و در یک حادثه رانندگی پدر و خواهرش را از دست داد. ایشان که دستی هم بر آتش وبلاگ داشت بعد از آن حادثه اصلا شرایط روحی خوبی نداشت. یه بار یه سر به وبلاگش زدم و داشتم یادداشتای وبلاگش که عمدتا تسلیت بودند رو می خوندم که یه دفعه دیدم یکی از دوستای وبلاگیش نوشته ((سلام عزیزم. من آپم. پس چرا نمی نویسی؟)) اینقدر کفرم بالا اومد که طرف اگه از هیچی هم خبر نداشته لا اقل یادداشتها رو هم نخونده بود که بفهمه چه خبره.

در مورد اینکه لینک وبلاگم از چند جا پاک شده باید اعتراف کنم خودم هم لینکهای زیادی رو از وبلاگم پاک کردم. البته دلایلش مختلف بوده. بعضی هاشون یا دیگه نمی نویسند یا فیلتر شدند یا خودشون وبلاگشون رو پاک کردند که به این موضوع توی یه نوشته قبلا اشاره کردم و با وجود اینکه خیلی بهش ارجاع دادم بعید میدونم کسی بهش سر زده باشه.

دلیلم برای پاک کردن بعضی هاشون هم این بوده که از خوندن نوشته هاشون اذیت می شدم. یعنی یه به خاطر بحث های بی فایده ای که پیش میومد و یا به خاطر اینکه اونقدر حرفاشون سخت بود که من نمی فهمیدم    دیگه وبلاگشون رو نخوندم. البته این رو هم بگم که وبلاگای زیادی هستند که می خونم ولی لینکشون رو اینجا نداشتم. (به خاطر تنبلی) ولی چون برای خودم لینک یه عامل مهم بررسی هایم در پروژه بود این مسئله برام مهم بود.

از روزمرگی های خودم بگویم. بعد از آنکه امتحان های خرداد 88 به دلایلی که خودتان میدانید برگزار نشد و به شهریور منتقل شد  دیگه از اینکه درس ها تموم شده بود و مرخصی های پی در پی من هم تموم می شد خوشحال بودم و یه نامه هم به مدیرمون نوشتم که دستتون درد نکنه که همکاری کردید و دیگه غیبت تموم شد. (لبته این مدت همیشه با دیدن فیش حقوقی و کم شدن مقدار قابل توجهی به خاطر  مرخصی بیش از حد مجاز نقره داغ شدم)

اما این 3 ماه اخیر هیچ راهی برای تمام کردم پروژه نبود مگر دوباره غیبت و استفاده از اینترنت پر سرعت و محیط آرام دانشکده خودمان. البته در دنیا به سرعت ده کیلو بایت در ثانیه ((پر سرعت)) نمی گویند ولی همین سرعت حدود شصت برابر بیشتر از سرعت اینترنت تلفنی خونه است و به همین دلیل چاری ای ندارم به جز این که از محل کار بدو بدو بعد از عوض کردن سه تا ماشین برسم به دانشکده مون. یه اتفاق تقریبا تکراری توی این چند وقت این بود که غروب ها که دانشکده خلوت می شد نگهبان آخر وقت که به همه جا که سر می زد میومد توی سایت و می پرسید ((خیلی دیگه کار داری؟)) من هم می گفتم ((الان دیگه جمع می کنم و دارم میرم.)) اما دوباره که سرم گرم کار می شد می دیدم با یه استکان آب جوش و یه ظرف خرما میومد توی سایت و می گفت ((خسته نباشی .قبول باشه)) واقعا دستش درد نکنه خیلی به من کمک کرد. و تازه یه ربع بعد از غروب بود که من بدو بدو از دانشکده می اومدم خونه و انگار نه انگار که فاصله دانشکده تا خونه مون باید 5 تا ماشین عوض کنم و توی بهترین شرایط اگه راه بندون نباشه پنجاه دقیه راهه.

و من شرمنده در حالی که سفره افطار پهن بود میرسیدم خونه. توی این مدت شرمنده خیلی ها بوده و هستم. هم همسر و هم صبا و هم خانواده و پدر و مادرم که مدتهاست بهشان سر نزدیم.

یکی از عوارض این دوران هم وضع کار کردن من بود که از صبح تا ظهر هول هولکی کار های اون روز رو انجام می دادم و بعد می زدم بیرون. توی این مدت واقعا تاثیر کمبود وقت خودم رو می دیدم. تعداد اشتباهاتی که از کار های قسمت ما بیرون می اومد زیاد شده بود و یکی از کار های بچه های این بود که گزارش ها رو وسط راه بر گردونن و اصلاحش کنیم که خوشبختانه به سوتی منجر نشد. دلیلش هم این بود که من وقت کافی برای اینکه گزارش های بچه ها رو چک کنم و بعد امضا کنم  نداشتم. (فکر کنم این ماه رکورد کسر حقوق رو بشکنم)

کلی توصیه میشه که اگه وسط یه کار با رایانه خسته شدین برای استراحت دادن به دست و کمر و چشم از جاتون بلند شید و کمی حرکات کششی انجام بدین. اما متاسفانه عملا وسط این کارا من وقتی خسته می شدم باز هم همون پشت رایانه یا به ایمیلم سر می زدم یا به بعضی وبلاگها. شاید بعضی از دوستانی که اینجا سر می زنند ایمیل های من رو هم دریافت می کنند. فقط می خواستم بگم باور کنید از سر بیکاری نیست. ضمنا این رو هم بگم من از سی یا چهل ایمیلی که در روز دریافت می کنم به ندرت پیش میاد بیش از یک ایمیل رو که عکس یا متن یا کلیپ جالبی دارند برای دیگران بفرستم.

کمی هم از کارم بگم. من دو تا دهکده وبلاگی رو بررسی کردم. وصف دهکده وبلاگی رو توی نوشته های قبلی گفتم و لینک مقاله های مرتبط رو هم گذاشتم که بعید می دونم کسی سر زده باشه. لازمه از نویسندگان بزرگوار دو وبلاگی که به کمک اونها (و البته با اجازه صاحب وبلاگ) دو دهکده رو بررسی کردم تشکر کنم. یکی این وبلاگ و یکی هم این وبلاگ.

اما کار اصی ام بررسی و مطاعه دو جامعه آماری بود از دو وبلاگستان (وبلاگستان فکر کنم بهترین معادل برای blogosphere باشد)

مدتی چک و چونه با خودم سر این بود که روش انتخاب این جامعه نمونه چگونه باشد. هر چند بعضی از محققیقن فضای سایبر مثل دکتر ضیایی پرور معتقدند روش انتخاب تصادفی تحقیق را به بیراهه می برد. همچنین خانم دکتر ضابط هم روش انتخاب تصادفی را در تحقیقشان به کار نبرده اند. اما هر چه در کتاب های روش تحقیق و مقاله های گشتم بعد از مشورت با استاد راهنما به این نتیجه رسیدم بهترین روش برای کار خودم همین روش تصادفی است. کار دیگر غیر از گشتن در حدود 30 سایت ارائه دهنده خدمات وبلاگ در دو کشور ایران و فرانسه و انتخاب جامعه آماری بررسی این 400 وبلاگ و ارزیابی اطلاعاتی مثل تعداد نوشته ها و تعداد یادداشت ها و تعداد بازدید کننده ها و سن وبلاگ و رنگ و لعاب وبلاگ و و حس و حال و لحن نوشته های آنها ا است. کاری که چشم را صفا می دهد و مچ دست را قوت می بخشد و خستگی گردن را رفع می کند و کلی مزایای دیگر. به همه اینها اضافه کنید نوشتن 120 صفحه به یه  زبون فرنگی فنارسه ای.

ببخشید که این همه روده درازی کردم و وقت شما رو گرفتم. حیف که برای مشکالاتی از مشکلات شخصی گرفته تا مشکات اجتماعی و اقتصادی و زیست محیطی مثل خشک شدن دریاچه ارومیه و یا تخریب زیستگاههای یوز پلنگ ایرانی و تخریب بخشی از سرمایه های این سرزمین از طریق وبلاگ و اطاع رسانی نمی توان کاری کرد. کسانی که باید کاری کنند حواسشان جای دیگری است.

یه چیزی دیگه هم بگم و خدا حافظ شما. یکی از فایده های بزرگ مشغله زیاد اینه که دیگه هر چیزی به اسم سرگرمی به خورد آدم داده نمی شه. از این سریال های ماه رمضون فقط یکی شو نصفه دیدیم و هیچ وقتی صرف بقیه نکردیم. اما برنامه راز شبکه چهار خیلی جالب و جدید بود. هر چند به بعضی جاهاش انتقاد جدی داشتم.

                                                                            به امید فردایی بهتر

 

پی نوشت ١: از لحن نوشته معلومه که یه کمی با ناراحتی نوشته شده. خوشبختانه این حالت گذشت. برای فکر کردن به دنیای دیگران و اینکه بعد از صد سالگی (که همیشه به خودم وعده شو میدم همه چی بهتر میشه) نگاهی به این نوشته بندازید.

پی نوشت ٢: با وجود اینکه از کودکی تا حالا چند بار این خاطره رو شنیدم باز هم برایم جذاب بود. شاید برای شما هم جالب باشه.

قسمت اول - قسمت دوم - قسمت سوم - قسمت چهارم

پی نوشت ٣: در عکس زیر این دانشمندی که خیره شده به مانیتور و مشغول حل یه مسئله مهم فلسفی-فیزیکی-ریاضی-اجتماعیه همون وروجکیه که عکس یک سالگی شو توی یکی از نوشته های مرداد یا شهریور ٨۶ توی همین وبلاگ دیده بودید و تازگی ها لباس فرم پیش دبستانی شو گرفته.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٩ - سیاوش