باد صبا
یک یادداشت اردیبهشتی

برای مقدمه این نوشته جدید می تونم بگم که سکته خیلی خوبه. البته منظورم از سکته وقفه است ها نه از اون سکته ها. وقتی آدم سفت و سخت درگیر یه سری کار های روزانه میشه و دچار روزمرگی میشه یه اتفاق میتونه توی همه چی وقفه ایجاد کنه و این وقفه میتونه خیلی فایده ها داشته باشه. مثلا اینکه یه پدر خوب سیگار رو ترک کنه.

این روزا اینطوری شده بود که من هر روز یا مشغول سرپرستی قسمون بودم و دائم یا تلفن میزدم و یا یه کاری رو مثل تست خودرو هماهنگ می کردم و یا مشغول انجام تست بودیم و یا مشغول نوشتن گزارش. به مشغله دیگه ای هم که تازگی ها زیاد شده بود شرکت توی یه سری جلسه های مرخرف بود. هر چی هم که به بچه های قسمتمون یا به مدیرمون خواهش می کنم که بابا این همای سعادت رو از روی دوش ما بردارید. من نخوام سرپرست باشم باید کی رو ببینم؟ این هما بد جوری روی دوش ما ... .

دیگه وقتی هم برای دفاع نمونده و معمولا یا عصر ها و یا ظهر ها بدو بدو می دویدم سمت دانشکده مون و بعد از 4 تا ماشین عوض کردن میرسیدم اونجا. شاید توی این نوشته یا این نوشته حسی رو که از درس خوندنم دارم بتونه برسونه. یکی از نگهبانهای دانشکده هر وقت من رو می دید می گفت اگه توی درس و نمره ها موفق نشی ولی عوضش دونده خوبی میشی. خلاصه سرتون رو درد نیارم. حالا توی این هیر و ویر (اگه املای هیر و ویر غلطه لطفا بفرمایید تا اصلاحش کنم) ترم پیش یه درس به ما دادند که تدریس کنم (یه جایی دور از شهر). وسطای ترم بود که گفتند روز جمعه هم یه نفر نیومده و یکی شصت پاش رفته توی چشمش و یه درس دیگه هم به من دادند. این ترم یه دفعه دیدم علاوخ بر دو روز تدریس چند تا از دانشجو ها از من خواستند که من استاد راهنماشون بشم. من هم خوشحال راه فرارشو پیدا کردم و گفتن باید استاد راهنما عضو هیات علمی باشه و من نیستم. یه دفعه دیدم اینا راهشو پیدا کردن و من تا اومدم به خودم بجنبم شدم استاد مشاور پنج تا پروژه. حالا علاوه بر کار های روزمره توضیح تلفنی و حضوری و ایمیلی درمورد پروژه اونا هم شده داستانی.

وسط این ماجرا ها یه خبر بهمون دادند و ما هم صبا رو گذاشنیم خونه مادر برزگش و با چشم گریون اومدیم سیرجان. چون پدرم به خاطر حمله قلبی توی سی سی یو بود. خدا رو صد هزار مرتبه شکر خطر رفع شد و الان ایشون اومده خونه. درسته عید هم اومده بودیم. ولی خیلی لازم بود که الان هم بیایم. خوشبختانه ایشون الان بهتره. تازه غیر از اینکه اشون سیگارشو خیلی کم کرده و اگه خدا بخواد قراره بذاره کنار یه خواهش دیگه ما رو هم قبول کردند. و این شد که از اثرات این وقفه یکی هم تولد این وبلاگ بود. البته تنبور یا تمبور اسم یه ساز موسیقیه. ولی معانی دیگه ای هم داره. (من وعده دادم که آدم وبلاگ بنویسه کلی خواننده و دوست پیدا میکنه. لطفا ما رو ضایع نکنید) البته قبلا از از ایشون حاطراتی مثل این  و این رو نوشته بودم. ولی خیلی بیش از این هاست.

از فایده های دیگه این وقفه هم اینکه یه خورده صبا طعم دوری رو کشید. هرچند برای اون و ما سخت بود ولی خیل خوب از پسش بر اومد. یه دو سه روزی هم کار و جلسه و درس و پروژه خودم و ژروبه اونا و غیره تعطیل شد.

اما در مورد این وبلاگ جدید. من تازگی ها زیاد یه دیگران اصرار می کنم که وبلاگ بنویسند. بنا به آمار این سایت شش سال پیش زبان فارسی از نظر تعداد وبلاگ رتبه پنجم را در دنیا داشت و الان رتبه دهم. (متاسفانه این سایت الان فیلتره ولی فقط اطلاعات آماری وبلاگها رو داره) و خیلی دلم می خواد دوباره این رتبه بهبود پیدا کنه. علاوه بر اینکه اینکار کمکیه به جایگاه زبان فارسی کمک بزرگیه به نویسندگان وبلاگ. شاید توی این دنیای مدرن کمتر کسی از به آدم سر بزنه و یا زنگ بزنه. ولی واقعا امکان این هست که یکی به وبلاگ آدم سر یزنه و احوال پرسی کنه و دلیل غیبت ها رو بپرسه. البته در مورد رتبه زبان فارسی توی این شش سال خیلی تعداد وبلاگهای فارسی زیاد شده (هرچند بعد از انتخابات خیلی هاشون دیگه ننوشتند و یا پاک شدند) ولی تعداد وبلاگهای دیگه مثلا چینی و ژاپنی با نرخ بیشتری زیاد شده. ولی با توجه به اثری که فرهنگ و ادبیات فارسی در دنیا داشته جایگاهی بالاتر لایق این زبان است. این را از روی تعصب فارسی زبان و یا ایرامی بودن نمی گویم. بلکه به خاطر تاثیری که حقی که بزرگانی مثل سعدی و حافظ و فردوسی بر گردن فرهنگ و ادب دنیا دارند می گویم.

راستی یه وبلاگ فرنگی هم تازگی ها می نویسم. البته پر از غلط و غلوط تایپی و املایی وانشایی و ... است. ولی شاید دیدن یادداشتها جالب باشه. جو فضای مجازی وبلاگهای فرانسوی نسبت به وبلاگهای انگلیسی خیلی بیشتر شبیه وبلاگهای فارسی است.

این هم از این نوشته ای که تند تند نوشته بشه. هم غلط تایپی زیاد داره و هم اینکه نشون میده کفشام پیدا شده.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - سیاوش