باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 6 (قسمت پایانی)

 

خیابان مطهری – ساعت 10 صبح

علی از ایستگاه مترو بیرون می آید. در یک دستش ساکش است و در دست دیگرش یک پوشه که لای پوشه چند برگه دیده می شود. علی وارد کوچه ای می شود و به درون ساختمانی می رود که بالای در آن پرچم کشور کانادا دیده می شود.

 

علی روبروی باجه ای ایستاده است و کسی که آن طرف باجه است با تندی پوشه را به علی می دهد و می گوید: ((موافقت نشد.))

- چرا؟

- من نمی دونم. نفر بعد.

- خب با پذیرش این یک دانشگاه چی؟

- گفتم نفر بعد. یه روز دیگه باید بیاین و نوبت بگیرین.

علی با چهره ای گرفته از ساختمان بیرون می آید.

 

هواپیما از روی باند بلند می شود.

 

خیابان شیخ زاید دوبی –  عصر

علی در خیابان راه می رود و به ساختمانهای بلند نگاه می کند. گوشه تصویر یک مرد عرب با دشداشه در پیاده رو راه می رود. برج معروف عرب در تصویر دیده می شود.

 

وسط یک سالن شیک چند نیمکت قرار داده شده است و علی روی یکی از نیمکت ها نشسته است. کت و شلوار مرتبی پوشیده است. روی چند نیمکت آن طرف تر چند نفر پاکستانی نشسته اند که بلند بلند مشغول شوخی و خنده هستند. چند نفر عرب هم در جای دیگری با دشداشه روی نیمکت نشسته اند. پاکستانی ها با لهجه بسیار بدی جملاتی انگلیسی را می گویند. علی کمی به آنها نگاه می کند. بعد به پوشه ای که در دستش است نگاه می کند و زیر لب می گوید: ((نامه دانشگاه. تافل. GRE. مدارک دانشگاه. گذرنامه.)) از بلندگو صدایی در سالن می پیچد: ((Number fifty eight)). علی نگاهی به برگه ای که در دستش است می اندازد. شماره برگه 58 است. از جایش بلند می شود و به سمت باجه ای در سالن می رود. مرد عربی که گذرنامه اش در دستش است و به گذرنامه اش نگاه می کند از کنار علی رد می شود. علی از کنار مرد عرب رد می شود و نگاهی به مرد می کند. روبروی باجه می ایستد. آن طرف باجه مرد جوانی که لباس مرتبی با کراوات پوشیده است نشسته است. علی می گوید: ((Hello. I am …))

- Hello

مرد پشت باجه دستش را دراز می کند و پوشه را از علی می گیرد.

چند دقیقه بعد

علی با نگرانی پوشه را از مرد پشت باجه می گیرد و می گوید

- but all of my documents are complete.

- we are not to explain our policies.

- why?

(با صدایی کمی بلند و عصبانی)

- we are not to explain our policies. This sentence is clear.

علی بسیار ناراحت از ساختمان بیرون می آید.

 

بیرون ساختمان سفارت. بسیار به آرامی قدم بر می دارد. نما از پایین به بالا هیکل علی را که در نور خورشید سیاه دیده می شود نشان می دهد. علی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند. عینکش را از روی چشمش بر می دارد. باد به پرچم آمریکا می وزد و بعد از چند پیچ و تاب پرچم آمریکا به خاطر باد بر افراشته می شود و بزرگ دیده می شود. در چهره علی خشم و نفرت دیده می شود. با غرور زیاد به پرچم نگاه می کند. سرش را با سرعت بر می گرداند.و به غروب خورشید نگاه می کند. در چهره اش غرور و شادی و غم دیده می شود.

 

هتلی در دوبی – ساعت 10 شب

علی روی تختش دراز کشیده است و به سقف نگاه می کند. چهره متفکری دارد. دستش را دراز می کند و کتابی را از توی ساکش که کنار تختش است بر می دارد. همان کتابی است که چند ماه پیش توی حیاط خانه شان هم می خواند. پشت جلد کتاب دیده می شود. ((پرواز تا بینهایت)) با تصویری از شهید عباس بابایی.

 

هواپیما به زمین می نشیند.

علی کنار ریل چمدانها در فرودگاه امام خمینی ایستاده است. چمدانش را بر می دارد. به آرامی در حالی که پاهایش روی زمین کشیده می شود راه میرود و از در فرودگاه خارج می شود.

 

خانه علی – ظهر

علی کنار باغچه نشسته است و به گلهای باغچه نگاه می کند. مجتبی هم کتاب ریاضی اش را در دستش گرفته است و کنار باغچه نشسته و مشغول درس خواندن است. مادر علی از توی اتاق صدا می زند: ((مجتبی. مادر بیا سفره رو بنداز)) علی بلند می شود و به درون اتاق می رود. بعد از علی مجتبی هم وارد اتاق می شود.

 

فرودگاه مهرآباد ساعت 11 شب

علی و مجتبی و مادرشان در کنار پدر و مادر کورش کنار دیوار شیشه ای ایستاده اند. چهره هر پنج نفرشان از اشک خیس است. آن طرف دیوار شیشه ای فرودگاه محبوبه و کورش با چهار چمدان بزرگ ایستاده اند و به این پنج نفر نگاه می کنند. محبوبه  با یک دستش با دستمال اشکهایش را پاک می کند و با دست دیگرش برای افراد اینطرف دیوار دست تکان می دهد. علی هم با چهره ای گرفته آرام آرام برای محبوبه و کورش دست تکان می دهد.

 

هواپیما از روی باند بلند می شود.

 

خانه علی – ظهر

مادر در حال چیدن سبزی از باغچه است. در خانه باز می شود و مجتبی وارد می شود. با صدای در مادر به سمت در نگاه می کند. کلید را از روی در بر می دارد. در یک دستش چند نان است و در دست دیگرش کیفش. می گوید: ((سلام))

- سلام. پسر گلم. امتحانت خوب شد؟

- بد نبود. (این صحنه بسیار شبیه صحنه ای است که علی توی خوابگاه در باره خودش به یاد آورده بود.)

خانه علی - ساعت 12.5 شب

مادر چراغ را خاموش می کند و در حال رفتن به اتاقش وسط هال می ایستد و به در اتاق علی که الان اتاق مجتبی است نگاه می کند. چراغ اتاق مجتبی روشن است. ساعت را نگاه می کند. مجتبی پشت میزش نشته است. چهره خسته ای دارد. روی میز چند کتاب قطور قرار دارد. یکی از کتابها باز است و مجتبی تند تند به صفحه کتاب نگاه می کند و در کاغذ جلوی میزش محاسباتی انجام می دهد. بعد با مدادش یکی از خانه های پاسخنامه جلو رویش را سیاه می کند. مجتبی ساعت روی میزش را نگاه می کند. بعد کتابش را ورق می زند و یکی دیگر از صفحات کتابش را می آورد. به کتاب نگاه می کند و روی پاسخنامه اش علامت می زند. خمیازه می کشد و کمی چشمانش را می مالد. کارش را ادامه می دهد و بعد پاسخهای صحیح را می شمارد. بعد از شمردن دستش را مشت می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. (کاملا شبیه صحنه ای که علی در ابتدای داستان به خاطر آورد.)

 

نما یک آسمان آبی و یک رشته کوه را نشان می دهد. از دور روی کوه تک و توکی درخت دیده می شود. اما بیشتر کوه خاکی و سنگی است. پایین نما خاکهای نزدیک دیده می شوند. بعد از چند لحظه صدای زنگوله به گوش می رسد. بعد از چند لحضه کمی گرد و خاک به پا می شود و صدای زنگوله ها بلند تر می شود. چند گوسفند جلوی نما می آیند و کوه دیده نمی شود. لابلای صدای زنگوله . صدای پای گوسفندان صدای یک چوپان هم به گوش می رسد. چوپان با هی هی و صدا های دیگر گوسفندان را می راند. بعد از چند لحظه که رد شدن گوسفندان دیده می شود پاهای چوپان هم دیده می شود که از جلوی نما رد می شود. کمک کم گرد و خاک کم می شود و کوه دوباره دیده می شود. کم کم نما بالا می آید و دامنه کوه هم دیده می شود. گله گوسفندان حدودا پانصد متر دور شده اند ودیده می شوند. (موسیقی زیبایی پخش می شود.) جلوی دامنه کوه درختهای تنک بنه (پسته وحشی) دیده می شوند. در فاصله تقریبا 2 کیلومتری چند چادر سیاهرنگ دیده می شوند. نما به چادر ها نزدیک می شود. حدود 10 چادر سیاه رنگ به فاصله تقریبی 10 متر از همدیگر فرار دارند. جلو هر چادر چهار پنج مرغ و خروس مشغول دانه خوردن هستند. جلوی یکی از چادر ها دو زن با لباس محلی ایستاده اند. یکی از آنها مشکی را که حاوی ماست است را به هم می زند.

نما کمی می چرخد و کنار چادر های سیاه رنگ یک چادر سفید رنگ بزرگ هم دیده می شود. پرچم ایران بالای چادر سفید رنگ دیده می شود. نما به چادر نزدیک می شود. (موسیقی به جای لطیفش می رسد.) درون چادر حدود 20 دختر و پسر از سن 6 ساله تا 11 ساله روی زمین نشسته اند. بچه ها با دقت به معلم گوش می دهند. علی کتابی در دست گرفته است و با شور و حرارت برای بچه ها صحبت می کند. (موسیقی به نقطه اوجش می رسد و و بعد هم به موسیقی تیتراژ پایانی پیوند می خورد.

 

پایان

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش