باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 5

 

یکی از خیابانهای تهران- ظهر

علی به آهستگی در پیاده رو قدم می زند. روبروی پارکی می رسد. روی یکی از نیمکتهای پارک می نشیند. کمی به آسمان نگاه می کند. کمی به درختها نگاه می کند.

همان  نما زمان حدود 2 ساعت می گذرد. باز علی در حال آهسته راه رفتن جلوی نیمکت است. علی روی نیمکت می نشیند. یک دستش را مشت می کند و به کف دست دیگرش می زند.

 

تلفن عمومی پیاده رو – ساعت 3 بعد از ظهر

علی کارت تلفنش را درون تلفن می گذارد. شماره را می گیرد.

- الو. سلام. خسته نباشید.

- ببخشید ساعت کاری شما تا چنده؟

- آها تا 4. بعد اضافه کار چی اون تا ساعت چنده؟

- آهان. ببخشید من اگه تا قبل از 7 بیام می تونم یه کاری اونجا دارم انجان بدم؟

- آخه الان نمی رسم.

- ممنون. خداحافظ شما

 

اداره – ساعت 6:30

علی وارد شرکت می شود. کمی دور و برش را نگاه می کند. شرکت خلوت است و بیشتر کارمندان در حال جمع کردن وسایلشان هستند. علی سعی می کند آقایی که صبح با او صحبت کرده او را نبیند. وارد دستشویی می شود. پنج دستشویی آنجا وجود دارد. و روبروی آن پنج روشویی و آینه است. دستشویی ها هم مثل خود ساختمان شیک و تمیز هستند. کمی توی دستشویی ها را نگاه می کند. بعد بیرون می آید و اتاق آقای مهندس را نگاه می کند.

ساعت 5 دقیقه به هفت است. علی وارد دستشویی وسطی می شود و در را می بندد. بیشتر کارمندان رفته اند. نظافتچی وارد دستشویی می شود. نظافتچی با تی دستشویی اول را تمیز می کند. علی یواشکی در دستشویی را باز می کند و به نظافتچی نگاه می کند. نظافتچی بعد از تمیر کردن دستشویی اول به اتاقی در کنار دستشویی ها که تی ها را در آنجا می گذارد می رود. علی آرام در دستشویی را باز می کند. پاهایش را کج کج روی زمین می گذارد تا رد پاهایش روی سرامیکهای سفید کف دستشویی نماند. قبل از آنکه نظافتچی از اتاقک بیرون بیاید وارد دستشویی اول که نظافت شده می شود. در را نیمه باز می گذارد و یک پایش را روی لبه پایینی در و پای دیگرش را روی لوله آب می گذارد. و ساکت و بی حرکت می ماند. نظافت چی از اتاقک بیرون می آید و به در دستشویی وسط نگاه می کند. با تعجب به مسیر در دستشویی تا در اصلی دستشویی ها نگاه می کند. هیچ رد پایی روی زمین نیست. لبانش را به علامت تعجب تکان می دهد. و چهار دستشویی دیگر را نظافت می کند. در هر پنج دستشویی نیمه باز است. نظافتچی بعد از تمیز کردن دستشویی ها از آنجا بیرون می آید. ساعت 7 بعد از ظهر است. نگهبان اداره در حالی که به دور برش نگاه می کند به نظافتچی می گوید: ((خسته نباشی. توی دستشویی ها کسی نیست؟)) مظافتچی می گوید: ((نه.)) علی بعد از چند دقیقه که آنجا ساکت و بی حرکت می ماند وقتی صدایی از نگهبان و دیگران نمی آید از دستشویی ها خارج می شود. طوری از گوشه ها راه می رود که رد پایش روی زمین نماند. وقتی از دستشویی بیرون می آید خم می شود و کفشهایش را در می آورد. پاورچین پاورچین به پشت یکی از میز های گوشه سالن بزرگ می رود و روی زمین می نشیند.

ساعت حدود نه شب است. علی آرام آرام کفش هایش را به دستش می گیرد و به در اتاق آقای مهندس می رود. دستگیره را آرام می چرخاند. در قفل است. کمی چهره اش در هم می رود. وارد یکی از راهرو ها می شود. وارد اتاق دبیرخانه می شود. در باز است. کمی روی میز ها نگاه می کند. اتاق تاریک است و علی به سختی می تواند نوشته های روی کاغذ ها و پرونده ها را بخواند. بعد از کمی گشتن از دبیرخانه بیرون می آید. نوشته تابلوهای راهرو را می خواند. ((بایگانی)). توجهش جلب می شود. به سمت در اتاق بایگانی می رود. صدایی از دم در شنیده می شود. علی به انتهای راهرو نگاه می کند. کمی مضطرب می شود. به انتهای راهرو نگاه می کند و به انتهای راهرو می رود و پشت کمد انتهای راهرو می ایستد. چند دقیقه بعد علی آرام به انتهای راهرو نگه می کند. در تاریکی چیزی را نمی تواند تشخیص دهد. آرام آرام به در اتاق بایگانی می رود. دستگیره را آرام می چرخاند. در قفل است. اتاق دیگری کنار اتاق بایگانی است. در آن اتاق باز است. آرام وارد می شود. به جای دیوار بین این اتاق و اتاق بایگانی دیوار های پیش ساخته ای قرار دارد که بالای آن باز است. علی آرام بالای میز می رود و از بالای دیوار به اتاق بایگانی نگاه می کند. به خاطر تاریکی زیاد چیزی را نمی بیند. دستش را وارد اتاق بایگانی می کند. یک زونکن را از توی یکی از قفسه های اتاق بایگانی بر می دارد. روی زونکن را به سختی در نور کمی که از پنجره می تابد می خواند. تراز مالی سال ... . زونکن را سر جایش می گذارد. کمی روی میز جابجا می شود. یک زونکن دیگر بر می دارد و رویش را می خواند. پرونده استخدامی قبل از سال 80. زونکن را سر جایش می گذارد و یک زونکن دیگر کنار قبلی را بر می دارد. روی آن را هم می خواند و سر جایش می گذارد. زونکن دیگری را می خواهد بردارد که حس می کند به آخر قفسه رسیده است. سعی می کند دستش را بیشتر پایین ببرد و از طبقه پایین تر قفسه زونکنی بردارد اما دستش نمی رسد. کمی توی اتاق تاریک را نگاه می کند. از روی میز پایین می آید و سطل آشغال گوشه اتاق را می آورد و آشغالهایش را خالی می کند و آن را وارونه روی میز می گذارد. روی سطل آشغال می ایستد و تا کمر وارد اتاق بایگانی می شود. زونکنی را که می خواسته بر می دارد. اما زونکن کناری روی زمین می افتد و صدای افتادن آن به گوش می رسد. خیلی سریع از روی میز پایین می آید. آشغال ها را با پا به زیر میز هل می دهد. سطل را هم زیر میز می گذارد و پشت میز می نشیند.

چراغ سالن بزرگ روشن می شود. صدای نگهبان می آطد که می گوید: ((پیشته. پیشته. اینجا گربه که نمی اومد.)) چند دقیقه بعد چراغ خاموش می شود و سکوت بر قرار می شود. علی آرام از پشت میز بیرون می آید و کنار پنجره می رود. زونکن را باز می کند و چند پوشه را کنار می زند تا اینکه روی یکی از پوشه ها نام خودش را می بیند. ((علی ... )) . پوشه را باز می کند. فرمهایی را که خودش پر کرده است نگاه می کند. کپی مدارک تحصیلی اش را هم نگاه می کند. برگه ای در بین برگه ها توجهش را جلب می کند. روی برگه به دستنویسی که به نظر می آید با عجله نوشته شده است و کمی بد خط است دیده می شود. ((با درخواست استخدام نامبرده موافقت نمی شود. و یک امضا))

علی دستش را مشت می کند و می گوید: ((لعنتی. آخه چرا؟)) پوشه را لای زونکن می گذارد. سطل را روی میز می گذارد. پوشه را توی قفسه می گذارد. با نگرانی به زونکنی که در اتاق بایگانی روی زمین افتاده است نگاه می کند. از روی میز پایین می آید. با دقت آشغال ها را درون سطل آشغال می ریزد و در جای خودش قرار می دهد. و در گوشه ای از اتاق روی یک از صندلی ها لم می دهد.

اداره تاریک است. صدای اذان صبح از دور به گوش می رسد. علی روی صندلی به خودش جمع شده و به نظر می رسد کمی سردش است. علی بیدار می شود و کمی دور و برش را نگاه می کند. بلند می شود و به سمت دستشویی راه می افتد.

 

کوچه خانه پارسا – ساعت 7 صبح

علی زنگ خانه را فشار می دهد. از توی آیفن صدای پارسا می گوید: ((کیه؟))

- سلام.

- سلام. بابا تو کجایی؟ مردیم از نگرانی.

در باز می شود.

خانه پارسا

در باز می شود. علی وارد می شود. و با پارسا دست می دهد.

- سلام. ببخشید واقعا شرمنده.

- سلام. بابا یآخه یه خبری بده. حالت خوبه. چی شده بود؟

- خوبم. راستش یه طوری بود که نمی شد خبر بدم.

- بابا یه موبایل بخر. خودت که زنگ نمی زنی. لا اقل ما بهت زنگ بزنیم. دیشب سه بار مادرت زنگ زد. می خواست ببینه سالم رسیدی که وقتی دید نیستی اونم کلی نگران شد.

- بچه ها کجان؟

- رفتن سر کار. منم دیرم شده دارم میرم. چای روی گازه. حتما یه زنگ به خونتون بزن. خداحافظ.

- خداحافظ.

 

خانه پارسا – ساعت شش عصر

افشین و عباس هر کدام گوشه ای نشسته اند و مشغول کتاب یا مجله ای هستند. علی و پارسا هم کنار هم نشسته اند. علی می گوید: ((فکر می کنم همه اونجا هایی که نشد هم همینجور نامه ای رفته بود.

- فکر می کنی چه جوری میشه فهمید دلیلش چیه؟

- نمی دونم. خیلی دلم می خواد بفهمم.

- (پس از چند لحظه فکر) فکر کنم یک نفر بتونه به ما کمک کنه.

- کی؟

- یادته یک از بچه های هم رشته ای خودتون بود. از همون سال اول هم مشغول به کار شد. نفهمیدیم آخرش کجا کار می کنه.

- آره راست می گی. آقای سراجی رو می گی. من هیچ وقت ازش نپرسیدم کجا کار می کنه. شماره ای ازش داری؟

- نه ولی فکر کنم بشه پیداش کرد.

پارسا گوشی را می دارد و به چند جا تلفن می کند. صدای صحبتها به گوش نمی رسد.

 

جلوی یک ساختمان مسکونی – ساعت 9 شب

علی و پارسا جلوی در ساختمان ایستاده اند و در آستانه در هم آقای سراجی ایستاده است. آقای سراجی موهای کم پشتی دارد و ریش آنکادر شده ای هم دارد. همسن و سال علی و پارسا است. (حدودا 26 27 ساله) علی می گوید: ((خلاصه این بود کل ماجرا. اگه بتونین به من کمک کنین خیلی ممنون میشم.)) آقای سراجی می گوید: ((من چه کمکی می تونم بکنم؟)) پارسا می گوید: ((شما می تونین دلیلشو پیدا کنین که چرا با استخدامش مخالفت میشه؟ علی واقعا پسر خوبیه. به نظر من واقعا عجیبه.))

آقای سراجی می گوید: ((من نمی تونم همچین کاری بکنم.)) علی می گوید: ((تو رو خدا. فقط من دلیلشو بدونم. اگه بشه رفعش کنم.)) پارسا می گوید: ((بالا خره هم خوابگاهی بودیم. فقط همین خواسته رو از شما داریم.)) آقای سراجی می گوید: ((نمیشه. حالا سعیم رو می کنم ولی امیدوار نباشید. برای من اینکار خطرناکه.))

 

جلوی نیمکت یک پارک – ساعت 3 بعد از ظهر

علی در حال قدم زدن است. سرش پایین انداخته و به کفشهایش نگاه می کند.

 

جلوی ساختمان آقای سراجی – قبل از غروب

علی و پارسا مشغول صحبت با آقای سراجی هستند. آقای سراجی می گوید. یک چیزی رو تونستم بفهمم. ولی یادتون باشه. ظاهرا شما به خاطر یک سری فعالیتها یک مشکلی دارید. ولی یادتون باشه اگه جایی پخش بشه که از من اینو شنیدین پروندت سنگین تر میشه)) پارسا می گوید: ((منظورتون فعالیت سیاسیه؟ مطمئنید؟ علی اصلا اهل این حرفا نیست.)) علی هم با تعجب می گوید: ((من اصلا اهل این چیزا نبودم. الانم نیستم. بعدانم نخواهم بود.)) آقای سراجی می گوید: ((مطمئنید؟)) علی می گوید: ((بله.)) آقای سراجی می گوید: ((خوب گوش کنید. من اون فیلم مشکل ساز رو پیدا کردم. و چند ثانیه اش رو با موبایلم از اون فیلم فیلم گرفتم. اونو نشونتون میدم. فقط باز هم تاکید می کنم. کارتونو خرابتر نکنید. این حرفا نباید جایی درز کنه.)) پارسا و علی با هم می گویند: ((باشه. مطمتن باشید.)) آقای سراجی موبایلش را از جیبش در می آورد و فیلمی را آماده پخش می کند. سه نفری سرشان را به جلو می آورند تا بتوانند صفحه موبایل را ببینند. فیلم پخش می شود. فیلم کیفیت بدی دارد و چیزی واضح دیده نمی شود. گاهی سیاهی ای جلوی صفحه می آید و مونیتوری که از روی آن فیلمبرداری شده دیده نمی شود. در فیلم از جای مرتفعی محوطه جلوی تالارها و کلاسهای دانشگاه علی را نشان می دهد. حدود 40 نفر دانشجوی دختر و پسر در محوطه نشسته اند و یا ایستاده اند. در دست بعضی ها پلاکاردهایی دیده می شود. توشته روی پلاکاردها واضح نیست. بیشتر این چهل نفر به دهان خود نوار چسب چسانیده اند. آقای سراجی به گوشه ای از صفحه موبایل اشاره می کند و با انگشت آقایی را که ایستاده و چسب به دهانش است را نشان می دهد و رو به علی می گوید: ((این شمایید. نه؟)) علی که کاملا بهت زده است به شخص مورد نظر نگاه می کند. خودش را می شناسد. عینک ندارد. با همان ظاهر شبیه سال اول دانشگاه. می گوید: ((آره منم. یادم اومد. آخه ... ولی ...))

آقای سراجی فیلم را قطع می کند و می گوید: ((خب؟)) پارسا می گوید: ((نمیشه این فیلم رو از بین برد؟)) آقای سراجی با اخم به پارسا نگاه می کند و می گوید: ((دیگه اینجور چیزی رو از من نخواید. من تا همین جا هم خودمو خیلی به خطر انداختم. حالا همین جا این فیلم رو جلو خودتون از روی موبایلن پاک می کنم.)) بعد از روی موبایلش فیلم را پاک می کند. علی و می گوید: ((دستتون درد نکنه آقای سراجی. شرمنده خیلی توی زحمت افتادین. چشم. خیالتون از بابت ما راحت باشه. جایی درز نمیکنه. حد اقل الان می فهمم گیر کار کجاست.)) پارسا می گوید: ((ممنون. خداحافظ شما)) آقای سراجی می گوید: ((خدا حافظ.))

 

هوا تاریک است و علی و پارسا در کوچه راه می روند. پارسا می گوید: ((جریان چی بود؟ اون مراسم چی بود؟))

- فکر می کنم مال اردیبهشت 79 بود.جلوی تالارهای دانشگاه.

علی آن روز را به یاد می آورد. ((حدود 40 نفر از دانشجویان در حیاط دانشگاه جلوی تالار ها نشسته اند و پلاکاردها را در دست گرفته اند. گوشه یکی از پلاکاردها کلمه ((مطبوعات)) دیده می شود. علی در گوشه ای ایستاده و به دهانش چسب زده است. نمای نزدیک چشمهای علی دیده می شود و بعد نما دور می رود و چهره دیده می شود و بعد هم علی و پارسا دیده می شوند.

 

خانه پارسا و بچه ها – عصر

علی ساک کوچکی دستش گرفته و با بچه ها دست می دهد و می گوید: ((دستتون درد نکنه. خیلی زحمتتون دادم.)) علی از بچه ها خدا حافظی می کند.

 

خانه علی - ساعت 10 صبح

هوا گرم است و آسمان آبی اواخر اردیبهشت ماه را نشان می دهد. علی و مجتبی از روی حیاط و اتاقها بادکنک ها و فانوسهای رنگی را که به دیوار نصب شده است جدا می کنند. مادر علی هم تعداد زیادی ظرف را مرتب روی هم می چیند.

 

خانه علی – ساعت 9 شب

مادر در حال نگاه کردن تلویزیون است. مجتبی گوشه ای نشسته است و کتاب و دفتری جلویش است و تمرین های مدرسه اش را می نویسد. علی هم روی مبل نشسته است و سخت در فکر است. علی بلند می شود. کمی لبهایش می لرزد. به اتاقش می رود. کمی اشک در چشمانش جمع شده است. رایانه اش را روشن می کند. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. یکی از صحنهای حرم امام رضا و گنبد و دیده می شود. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. موس رایانه را به یک دستش گرفته و به صفحه مونیتور خیره شده. گاهی اوقات چیزی را روی صفحه کلید تایپ می کند. گوشه مونیتور آرم دانشگاه واترلو دیده می شود. نمای نزدیک چهره علی دیده می شود. چهره علی از اشک خیس است. نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. پاسارگاد و آرامگاه کورش دیده می شود.

ساعت 11 شب است. علی همچنان پشت رایانه اش نشسته است و باز نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. حیاط خانه دیده می شود. علی (10 ساله) و محبوبه (4 ساله) با هم بازی می کنند. علی به دنبال  محبوبه می دود و پدرشان با لبخند به کنار باغچه نشسته است و به آنها نگاه می کند و لبخند می زند. کاغذی جلوی علی است و هر از چند گاهی چیزی روی آن یادداشت می کند. گوشه صفحه موتیتور آرم دانشگاه استنفورد دیده می شود. علی با آستینش اشکش را پاک می کند.

 

حیاط خانه علی – پیش از ظهر

از لای دریچه نامه ها در در خانه یک بسته به درون خانه می افتد.

اتاق علی

علی بسته جدید را روی دو بسته دیگر که باز شده اند می اندازد. گوشه بسته جدید آرم دانشگاه ویکتوریا دیده می شود . گوشه بالا و سمت راست بسته قبلی آرم دانشگاه دنور دیده می شود و آرم بسته زیرین هم دیده نمی شود.

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش