باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 4

یک از سالن بزرگ از یک ساختمان لوکس – ساعت 9 صبح

علی روبروی یک میز شیک ایستاده است. پشت میز یک آقایی با ظاهر مرتب روی صندلی نشسته است و به مانیتور روی میز نگاه می کند. علی بعد از چند ثانیه سکوت می گوید: ((ببخشید کی مشخص میشه که آیا من می تونم استخدان بشم یا نه؟)) آقای پشت میز می گوید: ((دارم پرونده شما رو بررسی می کنم. چند لحظه صبر کنید.)) علی به سالن و هفت هشت کارمند دیگر توی سالن نگاه می کند و بعد به مبل کنار میز نگاه می کند و در حالی که می نشیند می گوید: ((با اجازه))

- شما باید در آزمون استخدامی هم شرکت کنید.

- کی این آزمون برگزار میشه؟

- احتمالا بعد از عید.

- به نظر شما با شرایط من باز هم ممکنه به درد کار شما نخورم. پروژه کارشناسی من درباره رمزنگاری بانک اطلاعاتی بوده. پروژه کارشناسی ارشد من هم درباره امنیت شبکه بوده. دو تا مقاله پذیرفته شده هم دارم. تا اونجایی که من خبر دارم کس دیگه ای در این زمینه کار نکرده. فکر کنم دقیقا همون کاریه که شما می خواید.

- بله شرایطتون  خوبه. معدلتون هم خوبه. ولی قانون اینجا اینه. متقاضی ها باید امتحان بدن.

- آخه من الان خونه یکی از دوستام مهمونم. نمیشه همین چند وقتی که اینجام تکلیفم معلوم بشه؟

- من با آقای مهندس صحبت می کنم. اگه بشه بیشتر با شما راه اومد بهتون خبر میدم.

- خیلی ممنون.

- خواهش می کنم. شماره ای که بشه باهاتون تماس گرفت داریم. موفق باشید.

- خداحافظ

 

یک اداره کوچک با دیوارهای رنگ و رو رفته – ساعت 10 صبح

علی جلوی میزی ایستاده است و به آقایی که پشت میز تشسته نگاه می کند. روی میز تعدارد زیادی کاغذ و پوشه درهم و بر هم قرار دارد و آقای پشت میز هم سخت مشغول ورق زدن برگه ها و نگاه کردن به مونیتور روی میزش است. علی می گوید: ((ببخشید.))

- بله؟

- سلام. برای این درخواست استخدام اومدم خدمتتون. (علی به صفحه استخدام روزنامه ای که دستش است اشاره می کند.)

- باید تلفن کنید.

- آخه غیر از شماره تلفن آدرس رو هم نوشتید. خوب همونایی که تلفنی می خوام بگم حضوری خدمتتون می گم.

- قرار بود فقط تلفن رو بنویسه. (آقای پشت میز روزنامه را از علی می گیرد و نگاه می کند) اه با این گیج بازیهاش

- بله؟

- هیچی. با شما نبودم.

- یه نسخه از مدارکتون رو بدین به اون خانم. شماره تماس هم بدین. بهتون زنگ می زنیم.

- ممنون.

علی چند برگه به خانمی که پشت میز دیگری نشسته می دهد و نگاهی به در و دیوار اداره می کند و بیرون می آید.

 

سردر ورودی دانشگاه  – نزدیک ظهر

علی از نگهبانی رد می شود و از مسیری شبیه اولین روز ثبت نام دانشگاهش در دانشگاه راه می رود. وارد دانشکده مهندسی کامپیوتر می شود و از پله ها بالا می رود. جلوی اتاق یکی از اساتید می ایستد و در می زند. دستگیره درب را می چرخاند و فشار می دهد. درب قفل است. تابلوی کنار در را می خواند.

پیش خودش می گوید: ((چه خوب. امروز هست.))

علی از دانشکده مهندسی کامپیوتر بیرون می آید و در یکی از خیابانهای دانشگاه به سمت ساختمان دیگری می رود.

راهرو جلوی اتاق گروه کوه – نردیک ظهر

درب اتاق 3 متر در 3 متری باز است و علی درون اتاق را نگاه می کند. چند پوستر از مناظر کوه به دیوار اتاق نصب شده است. چند تا کمد هم قسمتی از دیوار های اتاق را پوشانده اند. یک طرف یک میز و صندلی قرار دارد یک دختر دانشجو هم روی صندلی پشت میز نشسته است و طرف دیگر اتاق هم پنج صندلی کنار دیگر هستند و روی یکی از آنها یک دختر که کمی مسن تر از دیگری به نظر می رسد نشسته است و با هم در حال صحبت هستند. علی از راهرو به طرف آستانه در حرکت می کند. نگاه دختری که روی صندلی نشسته است به طرف در بر می گردد و علی را می بیند. علی سلام می کند.

- اه سلام. حالتون خوبه؟ شما کجا اینجا کجا؟

- ممنون خوبم.

نگاه دختر دیگر هم که پشت میز نشسته است به سمت علی بر می گردد و سلام می کند. خانمی که روی صندلی نشسته بود رو به دختر دیگر می گوید: ((ایشون بود که داشتم الان تعریف می کردم. بنده خدا توی برنامه اشترانکوه خودش تک و تنها رفت از چند کیلومتر اونطرف تر آب آورد.)) بعد رو به علی می گوید: ((من هنوز خاطره اون برنامه توی ذهنم مونده.)) دختر دیگر از پشت میز بلند می شود و رو به علی می گوید: ((تعریف شما رو خیلی شنیدیم. دیگه اتاق کوه نمیاین؟))

علی می گوید: ((ممنون شما لطف دارید. راستش من بعد از درس که اینجا نبودم. اتفاقا دلم می خواست بعضی برنامه ها رو بیام. ولی اصلا تهران نیستم. الان چند روزیه اومدم. گفتم یه سری هم اینجا بزنم. اینجا چه خبر؟))

دختر دیگری که سنش بیشتر است می گوید: ((منم مثل شما امروز اومدم یه سری بزنم. ولی برنامه های خوبی رفتن این بچه های جدید ها. داشتیم عکساشو نگاه می کردیم. راستی کجا مشغولین؟))

- فعلا هنوز دائمی هیچ جا. یه چند تا پروژه اینور و اونور انجام دادم. دنبالش هستم ببینیم چی میشه. خب من مزاحم نمیشم. خوشحال شدم دیدمتون. موفق باشید.

شما هم همینطور. خدا نگهدار

علی از پله های انتهای راهرویی که اتاق کوه در آن قرار دارد پایین می آید. به اتاقهای دیگر هم نگاه می کند. در طبقه همکف کمی به در و دیوار و پوستر هایی که روی آن است نگاه می کند. با سرعت به سمت اتاق کوه بر می گردد می گوید: ((دوباره سلام. ببخشید. یه چیزی یادم رفت. برنامه این زمستون رو دارین؟ میشه یه نسخه شو به من بدین؟))

دختری که پشت میز نشسته است بلند می شود و در حالی که به سمت یکی از کمد ها می رود میگوید: ((خواهش میکنم. میخواین بیاین؟))

- نه میخوام ببینم برنامه هاش چیه؟ میخواستم بدونم بالاخره برنامه های مردم روستا و عشایر رو قرار دادن توی برنامه های گروه یا نه

دختر برگه ای را که از کمد در آورده به علی می دهد و می گوید: ((بفرمایید. این برنامه این فصله. ولی نه روستا و عشایر که نیست.

- دختر مسنتر می گوید: ((یادمه چند سال پیش خیلی اصرار داشتید غیر از قله برنامه های دیگه ای هم برگزار بشه. اتفاقا برنامه های خوبی هم رفتید نه؟

- بله ولی کاش باز هم ادامه پیدا می کرد.

علی برگه را می گیرد و تشکر می کند.

 

در نمایی از فاصله دور ساختمانهای دانشگاه دیده می شود.

 

اتاق یکی از استادان دانشکده کامپیوتر – بعد از ظهر

یکی از استادان علی که در جلسه دفاع هم حضور داشت روی صندلی نشسته است و علی هم روی صندلی دیگری نشسته است. استاد چهره مهربانی دارد. می گوید: ((کار خوبی کردی اومدی. اینجا سر بزن خوشحال میشم.))

- ممنون.

- خب در مورد کار من همون موقع یه کار خوب سراغ داشتم. گفتی می خوای بری شهر خودتون.

راستش الانم دلم می خواد همونجا بمونم. ولی پیدا نشد. الان شما جایی رو میشناسین؟

- راستش الان که نه ولی شمارتو بده. سعی خودمو می کنم و بهت زنگ می زنم.

- ممنون.

- راستی اونور تو دانشگاهی که خودم بودم یکی از دوستان دقیقا همون زمینه ای که تو کار کردی کار می کنه. نمی خوای درستو ادامه بدی؟

- آهان آقای باروز. بله برای پروژه ام خیلی کمک کرد. راستش بهش فکر می کنم. ولی فعلا شرایط یه طوریه که بهتره همینجا بمونم.

- تا کی تهران هستی؟

- احتمالا تا هفته دیگه هستم.

- بازم سر بزن.

- چشم. (علی بلند می شود و روی برگه ای شماره ای می نویسد و به دست استاد می دهد.) از دیدنتون خوشحال شدم.

- موفق باشی

 

خانه پارسا – ساعت 8 شب

افشین پشت میز نشسته و با یکی از رایانه ها یک بازی جنگی رایانه ای را می کند. عباس در آشپزخانه در حال ظرف شستن است. علی و پارسا گوشه ای نشسته اند و چند روزنامه جلو علی است. یک کتری هم که قوری روی آن گذاشته شده جلو آنها است. پارسا به افشین می گوید: ((بیا افشین چاییت سرد میشه.)) افشین می گوید: ((باشه. بذار از این مرحله رد بشم.)) علی به پارسا می گوید: ((راستی امروز دکتر اکرامی رو دیدم. خیلی آدن با محبتیه.))

- رفته بودی دانشگاه؟

- آره یه سر دانشگاه هم رفتم.

ناگهان افشین با صدای بلند می گوید: ((وای خیلی نامرده)). همه به سمت افشین نگاه می کنند و عباس که ظرف شستنش تمام شده کنار افشین می رود و می گوید: ((چی شد؟)

- فقط مونده بود از این دره رد بشم برم که آخرین لحظه سوختم.

- بلند شو دیگه بسه.

افشین کنار علی و پارسا می آید و لیوان چای را که برایش ریخته شده بر می دارد. عباس پشت رایانه می نشیند. پارسا می گوید: ((بابا حالا تو نشستی؟ لا اقل صداشو کم کن. چاییت! )) عباس در حالی که به دقت به مانیتور نگاه می کند می گوید: ((باشه الان میام.)) علی می گوید: ((شاید دکتر بتونه کمکم کنه. ولی میگه یکی از دوستاش توی دانشگاه ویکتوریا یکی رو میخواد.)) پارسا می گوید: ((چیه تو باز می خوای پاتو توی یک کفش کنی؟))

- لجبازی که نمی کنم. فعلا شرایط جور نیست.

افشین می گوید: ((مگه می خوای برنگردی؟ خب برو. بعدش بیا تازه نخوای هم بیای میندازنت بیرون)). علی کمی به فکر فرو می رود. بعد از چند ثانیه علی می گوید: ((ولی شاید بعدش نظر آدم عوض بشه)) عباس از پشت رایانه می گوید: ((ما که می خوایم بریم راهمون نمی دن. شما رم که راه می دن نمی خوای بری. با حاله ها))

 

همان اداره شیک قبلی – ساعت 8 صبح

علی جلوی همان میز قبلی ایستاده است. همان کارمند قبلی هم پشت میز نشسته است. و نسکافه اش را هم می زند. علی می گوید: ((سلام. دیروز تماس گرفتید و فرمودید امروز برای مصاحبه بیام.))

- بله. من با آقای مهندس صحبت کردم و ایشون گفتند خودشون باهاتون مصاحبه می کنند ولی همونطور که قبلا هم گفتم شما باید نمره لازم رو در آزمون استخدامی بیارید.

- بله. بله. حتما امتحان می دم. فرمودید بعد از عید دیگه بله؟

- بله

- حالا من کی می تونم آقای مهندس رو ببینم؟

بفرمایید بنشینید. بهتون می گم.

 

جلوی آسانسور اداره شیک

علی چند دقیقه منتظر آسانسور می شود. اما درب آسانسور همچنان بسته است. علی به سمت راه پله ها می رود. با سرعتی بیشتر از بقیه از پله ها بالا می رود. به طبقه چهارم که می رسد وارد راهرو می شود. کمی نفس نفس می زند.

اتاق آقای مهندس.

آقای مهندس با ظاهری مرتب و لبخندی بر لب روی صندلی نشسته است. علی سلام می کند. آقای مهندس بلند می شود و با علی دست می دهد و جواب سلام علی را می دهد. رو به علی می گوید: ((بفرمایید.))

- ممنون.

- خب آقای مهندس. رزومه تون رو خوندم. آفرین. کار های قشنگی انجام دادید. راستی شما چرا نرفتید ادامه تحصیل بدین؟

- خب فعلا به کار بیشتر نیاز دارم.

- ولی می تونین خوب پیشرفت کنین.

- بله. ولی حالا اگه بتونم می خوام یه مدتی کار کنم و یه پولی پس انداز کنم.

- ببینید. این نرم افزار هایی رو که اینجا نوشتید تا چه حد بلدید.

- با دلفی سه چهار تا پروژه نوشتم. ویژوال بیسیک رو هم چند ترم توی یکی از موسسه ها درس دادم. پایان نامه کارشناسی ارشدم رو هم با C نوشتم. با جاوا هم زیاد کار کردم. یک ترم هم اون رو تدریس کردم.

- خب بینید کاری که ما از شما می خوایم اینه که سایت اینترنت اینجا رو فعال کنیم. ولی اینجا همه رایانه ها به شبکه وصلند و امنیت اینجا برامون حیاتیه.

- راستی شما ظاهرا کارای پروژه ای چند تا انجام دادید. تدریس هم کرده اید. نباید کار پیدا کردن براتون سخت باشه. چرا اینقدر مصر دنبال کار هستید؟

- راستش توی شهر خودمون دنبال کار بودم. ولی متاسفانه بعد از چند ماه هیچی پیدا نشد غیر از تدریس پاره وقت. اینجا هم قرار بود یک چهار پنج روز مهمون دوستام باشم. ولی الان شده دو هفته از صبح تا شب می گردم ولی از 12 تا جایی که امکانش بود برم چهار پنج تاشون حقوقشون خیلی کم بود. من حتی یک اتاق با همه حقوقم نمی تونستم اجاره کنم. بقیه جا ها هم که حقوقشون بهتر بود گفتند منو می خوان ولی آخرین مراحل گفتند نمیشه شما رو استخدام کنیم. راستش خسته شدم.

آقای مهندس زیر لب می گوید: ((یک کم عجیبه.)) بعد با صدایی بلند تر می گوید باشه من بقیه مدارکی رو که دادید می خونم. و بهتون خبر می دم. البته باید بخشهای دیگه سازمان هم پرونده شما رو بررسی کنند. فقط نظر من شرط نیست. در مورد اون امتحان هم اگه مشکل دیگه ای نباشه نگران نباشید. فکر می کنم اگه هیچی هم نخونید نمره تون از همه بیشتر بشه.

آقای مهندس دستش را به سمت علی دراز می کند و می گوید: ((موفق باشید.))

- ممنون.

علی با چهره ای کمی خوشحال و کمی نگران لبخند می زند و اتاق را ترک می کند.

 

خانه علی – ساعت 8 شب

هال خانه کمی به هم ریخته است. مادر در حال دستمال کشیدن به روی میز هاست. قالی وسط اتاق نیست. و مبل ها نا منظم وسط اتاقند. علی روی چهار پایه ایستاده است و مشغول نصب پرده به چوب پرده است. مجتبی یک کیسه پر از آت و آشغال مثل روزنامه باطله کشان کشان به روی حیاط می برد. مجتبی از مادرش می پرسد: ((اینا رو نمکی می بره؟))

- حالا بذار شاید برد.

گوشه هال چند ظرف سبزه سفره هفت سین که هنوز خیلی بلند نشده اند قرار داده شده است. محبوبه به کنار مادر می رود و می گوید: ((خب بسه دیگه. مامان بقیه اش رو بدین من.))

- نه تو کارای مهمتر داری. برو به کارای خودت برس.

مادر از علی می پرسد: ((چیه مادر؟ چرا گرفته ای؟))

- هیچی. اینهمه این در و اوندر زدم. هنوز خبری نیست.

- ایشالله بعد از عید. درست میشه مادر. بچه ها هم به تو نگاه می کنن غصشون میشه. محبوبه که خودش از وقتی رفتنش جدی شده همش تو فکره.

مادر با مهربانی به علی نگاه می کند. علی هم به چهره مادر نگاه می کند و لبخند می زند.

 

حیاط خانه علی – ساعت 10 صبح

چند بوته گل که در حیاط خانه هستند گل های زیبایی دادند و آسمان به رنگ آبی خوشرنگی است. علی روی حیاط نشسته و کتاب می خواند. تلفن زنگ می زند. علی کتاب را می گذارد و به اتاق می رود و مشغول صحبت می شود.

- سلام پارسا جان. خوبی؟

- چطوری با زحمتای ما؟

- چی؟

- بیشتر توضیح ندادن؟

- ببخشید اشکال نداره من دوباره بیام زحمتتون بدم؟

- واقعا شرمنده ها.

- خداحافظ

علی با حالی گرفته از اتاق بیرون می آید. و روی حیاط کتابش را بر می دارد.

 

ترمینال جنوب – ساعت 6 صبح

با صدای ترمز دستی علی از روی صندلی اش بلند می شود و از اتوبوس پایین می آید.

 

همان اداره شیک – ساعت 10 صبح

علی به همان آقایی که توی سالن بود می گوید: ((آخه من نباید بدونم چرا؟))

- من خبر ندارم.

- خب از کی باید بپرسم؟

- من نمی دونم. اینجا فقط از روی مونیتور اطلاعات پرونده شما رو خوندم. نوشته پذیرفته نشده است.

- آخه من که هنوز امتحان ندادم.

- آقا گفتم که. من مسئول مشکلات شما نیستم.

- می تونم با آقای مهندس صحبت کنم؟

- نه امروز جلسه دارند.

- کی جلسه شون تموم میشه؟

- نمی دونم. شما خیلی وقت من رو می گیرید.

- آقا من خیر سرم می خواستم همکار شما بشم. شاید هم شدم. چرا اینجوری منو دست به سر می کنید؟

- من نمی دونم. می خواین همینجا صبر کنین. هر وقت جلسشون تموم شد خودتون از آقای مهندس بپرسید.

علی که کمی آرامتر شده با چهره ای گرفته روی صندلی می نشیند. حدود نیم ساعت بعد در یکی از اتاقها باز می شود و چند نفر با کت و شلوار از در خارج می شوند. علی بلند می شود و در بین آقایان آقای مهندس را می شناسد. به سمت آقای مهندس می دود و می گوید: ((ببخشید آقای مهندس. می شه بگید چرا نشد. شما که گفتین مشکلی وجود نداره.))

- اوه سلام. شمایید. راستش من موافقت خودمو اعلام کردم. گفتم که باید همه قسمتا قبول کنند. ببخشید من عجله دارم.

علی سرش را پایین می اندازد و با حال گرفته شرکت را ترک می کند.

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش