باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 2

درب دانشگاه - ساعت 8 صبح

در یک کوچه باریک حدود 30 نفر پیاده در حال راه رفتن هستند. بیشتر آنها نوجوان و جوان هستند و کیف و یا کلاسور در دست دارند. دو طرف کوچه خانه های دو طبقه و یک طبقه وجود دارد. ابتدای کوچه یک مغازه خار و بار فروشی قرار دارد که حدود بیست نفر خانم و آقا جلو آن صف کشیده اند و منتظر خرید شیر هستند. کمی یک طرف کوچه یک دیوار آجری بلند دیده می شود که یک درب کوچک هم در آن قرار دارد. هیچ تابلویی بالای درب کوچک وجود ندارد ولی جوانان کیف به دست وارد آن درب می شوند. حدود هفت هشت تا ماشین مختلف هم کنار درب کوچک دانشگاه پارک شده اند. یک ماشین دوو سیلو مشغول پارک کردن کنار درب شمالی دانشگاه است.  است. علی و پارسا هم در حال قدم زدن به طرف درب دانشگاه هستند و مشغول صحبتند. علی می گوید: ((من رشته اولم برق بود. ولی قبول نشدم. البته کامپیوتر رو هم دوست دارم.))

-          رتبه ات چند شد؟

-          خیلی خوب نشد. ما منطقا 3 بودیم. حدود 200 شدم.

-          ای والله . خیلی خوبه که. ما منطقا 2 بودیم. البته اینقدر به رگبار تست بستنمون که اصلا نفهمیدم این یکسال آخری چطوری گذشت؟

-          از طرف مدرسه تون یا خودت درس می خوندی؟

-          خودم که می خوندم. ولی مدرسه مون خیلی سخت می گرفتن. مثلا نمونه بود ولی غیر از سختگیری هیچ چیز نمونه ای ما ازش ندیدیم. تو هم نمونه بودی؟

علی کیفش را در دستش جابجا کرد و پاسخ داد: ((نه ما مدرسه مون معمولی بود.))

-          الان هم که این آقای دکتر پدرمون رو در میاره. خیلی تمرین میده ها. اون یکی کلاس ریاضی رو رفتی؟ اون بهتر نیست.

-          جلسه اول هر دو تا رو رفتم. به نظر من که این استاد خیلی بهتره. یه فایده دیگه شم اینه که صبح زوده. آدم روزش طولانی تر میشه.

-          مثلا به جای 24 ساعت میشه 26 ساعت؟

علی لبخند می زند.

اقای اثباتی که کمی فاصله دار با علی و پارسا راه می رود کمی تندتر راه می رود و به کنار پسری که از ماشین دوو سیلو پیاده می شود و در ماشین را قفل می کند می رود. با او سلام می کند و با هم دست می دهند.

علی وقتی به جلو درب دانشگاه می رسد کارت دانشجویی اش را در می آورد و به نگهبان نشان می دهد. نگهبان می گوید: ((بفرمایید. دیگه شناختیم. کارت برای همون روزای اول بود.))

 

تالار درس - ساعت 9 صبح

استاد ریاضی مشغول درس دادن است و دنباله های نامتناهی را توضیح می دهد. چهار تخته سیاهی که جلو تالار 400 نفری هستند نوشته شده است و استاد مشغول نوشتن در پایین تخته چهارم است. تالار تقریبا پر است. علی در یکی از ردیفهای جلو نشسته و با دقت گوش می کند. آقای اثباتی با دوستش که خودروی دوو سیلو دارد در انتهای تالار نشسته اند و به ردیفی که دختر ها نشسته اند اشاره می کنند. و می خندند.

 

جلوی تلفن کارتی حیاط خوابگاه – ساعت 9 شب

علی با تلفن مشغول صحبت است و سه نفر هم در صف ایستاده اند. علی می گوید: ((بله مامان. خوبم. غذاشون هم بد نیست. آره درسامون شروع شده. نه نه نگران نباشید. هفته دیگه که چهارشنبه تعطیله سعی می کنم بیام. باشه چشم. سلام برسونید. خدا حافظ.)) گوشی را می گذارد کارت تلفنش را بر می دارد و به نفر بعدی در صف تلفن می گوید: ((ببخشید طولانی شد.))

 

تالار درس - ساعت 11 صبح

دو در میان روی صندلی ها دانشجویان نشسته اند و مشغول امتحان هستند. علی آخرین نگاه را به برگه اش می کند و بلند می شود. وسایلش را هم بر می دارد و برگه را به یکی از مراقبین  می دهد و از تالار خارج می شود. بیرون در محوطه جلو تالار ها علی کمی به آسمان نگاه می کند. دختر دانشجویی کنار علی می آید و با ناراحتی و اعتراض می گوید: ((وای چقدر سخت بود. شما سوال سوم رو حل کردید؟)) علی می گوید: ((یه چیزایی نوشتم. بقیه سوالا بد نبودن.)) دختر که انتظار همراهی بیشتری دارد گفتگو را ادامه نمی دهد. علی زیپ کاپشنش را بالا می کشد. کمی به بخاری که از دهانش بیرون می آید نگاه می کند. در حیاط دانشگاه قدم می زند و روی یکی از نیمکتها می نشیند. یک نفر روی دیوار روبرو اطلاعیه ای روی دیوار می چسباند. علی به سمتش می رود و اطلاعیه را می خواند. ((جلسه پرسش و پاسخ دانشجویی با حضور ...)) کسی که اطلاعیه را می چسباند با دیدن علی می گوید: ((سلام راستی فکراتو کردی؟ می تونی فردا به ما توی برگزاری این مراسم کمک بدی؟)) علی می گوید: ((سلام راستش من خیلی از سیاست خوشم نمیاد.)) آن دانشجو می گوید: ((یعنی چی از سیاست خوشم نمیاد؟ حالا تو فردا بیا. کاری که نداری؟)) علی می گوید: ((کاری که ... حالا ببینم چی میشه))

 

حیاط خوابگاه – عصر

یک طرف حیاط ساختمان چهار طبقه خوابگاه قرار گرفته است و سمت دیگر آن هم دیوار خوابگاه. گوشه ای از حیاط خوابگاه تلی از تخت و میز و صندلی شکسته روی هم تلنبار شده استو گوشه دیگری هم موتورخانه تاسیسات قرار دارد. دو دروازه کوچک دو طرف یک زمین که شباهت زیادی به مستطیل ندارد به ابعاد تقریبی بیست متر در ده متری قرار گرفته اند. دو تیم چهار نفره درون زمین بایک توپ پلاستیکی مشغول بازی فوتبال هستند. کنار زمین حدود ده نفر دیگر هم بیرون زمین ایستاده و یا نشسته اند و به بازی نگاه می کنند. علی هم در بین تماشاچی ها است. نفر دیگری کنار زمین ایستاده و ساعتی در دستش است و به بازی نگاه می کند. او نگاهی به ساعتش می کند و بلند به کسانی در حال بازی هستند می گوید: ((وقت تمومه. پنالتی))

صدایی از یکی طبقات می آید و می گوید: ((علی خیلی نامردی. چرا صبر نکردین من بیام؟))

علی صدای پارسا را می شناسد و به یکی از پنجره های طبقه سوم نگاه می کند و پارسا را می بیند. بلند می گوید: ((زود بیا. الان نوبت ماست.))

 

اتاق خوابگاه – ساعت 8 شب

علی و کورش و پارسا و پسر دیگری دور سفره روی زمین نشسته اند و غذا می خورند. کورش از پسر چهارم می پرسد: ((هادی چرا توی همون اتاق نموندی؟ اونجا که همتون همشهری بودید.)) هادی می گوید زیاد با هم نمی ساختیم. یکیشون که خیلی بد چیزیه. هر جا میشینه به شعاع دو متر دور و برش پره از آشغال و پوست تخمه و کاغذ پاره و تفاله چای میشه. بابا دم شما گرم. اینجا شباهت به جای زندگی میده. راستی این اثباتی دیگه نمیاد؟)) کورش می گوید: ((نه فکر کنم خونه گرفته. چه حالی میده اگه دیگه نیاد.)) پارسا ظرفها را جمع می کند و گوشه ای می گذارد. بعد سفره را جمع می کند. مایع ظرفشویی و اسکاچ و ظرفها را بر می دارد و از اتاق خارج می شود.

آشپزحانه خوابگاه – شب

دو نفر دیگر هم مشغول ظرف شستن هستند. پارسا با دیدنشان سلام می کند و جواب می دهند. آن دو نفر درباره انتخابات صحبت می کنند و پارسا هم گوش می دهد.

 

سالن آمفی تئاتر دانشگاه – ساعت 3 بعد از ظهر

سالن پر است و عده ای هم سر پا ایستاده اند. کسانی که روی سن نشسته اند با حرارت حرف می زنند و گاهی با صدای هو و گاهی با صدای شور جمعیت صحبتها قطع می شود. علی ساکت فقط گوش می دهد. پارسا کنارش نشسته و گاهی به علی چیزی می گوید. بعد از چند دقیقه قبل از پایان جلسه علی بلند می شود و از لابلای جمعیت بیرون می آید. چهره گرفته ای دارد. به خوابگاه برمی گردد. به اتاقش می رود. کسی توی اتاق نیست. از توی کمدش آلبوم کوچک عکسی در می آورد. کمی آلبوم را ورق می زند و عکسها را نگاه می کند. به عکسی از حیاط خانه شان می رسد. عکس را با دقت بیشتری نگاه می کند. پدر و مادر و خواهر و برادرش در عکس لبخند می زنند.

حیاط - ظهر

هوا گرم است. در حیاط باز می شود و علی (نوجوان هفده ساله) در حالی که کلید را از روی در بر می دارد وارد حیاط می شود و در را می بندد. در یک دستش چند نان است و در دست دیگرش کیفش. مادرش توی حیاط در حالی که از توی باغچه سبزی می چیند به سمت در نگاه می کند. علی سلام می کند. مادر می گوید: ((سلام پسر گلم. امتحانت خوب شد؟)) علی با لبخند می گوید: ((بله بد نبود.)) علی وارد آشپز خانه می شود. نان ها را توی سفره می گذارد. بوی غذا توی آشپزخانه پیچیده است. مجتبی (8 ساله کلاس دوم دبستان) به آشپزخانه می آید و به علی سلام می کند. علی به مجتبی سلام می کند. یک تکه نان از نانهای تازه جدا می کند. علی لبخند می زند.

علی باز آلبوم را ورق می زند. یک عکس دسته جمعی دیگر می بیند. باز به عکس دقت می کند. خانواده علی, خانواده دایی علی, خانواده خاله بزرگ علی و مادر بزرگ علی در عکس زیر درختی در باغی نشسته اند و به دوربین لبخند می زنند. علی به چهره علی افرادی که در عکس هستند با دقت خیره می شود. کمی به چهره دختر خاله اش نگاه می کند.

خانه - عصر

صدای محبوبه (13 ساله کلاس دوم راهنمایی) از حیاط می آید ((بفرمایید خاله جان)). خاله و دختر خاله علی وارد می شوند. محبوبه با سرعت به در اتاق علی می رود و می گوید: ((علی بیا خاله است)). علی وارد اتاق هال می شود و به مهمانها سلام می کند. محبوبه از کنار در آشپزخانه می گوید: ((مامان کمی خرید داشت. الان میاد.)) خاله از علی می پرسد: ((علی درسا چه طوره؟)) علی می گوید: ((بد نیست. امتحانای آخر ترممون تموم شد. فقط مونده کنکور. ببینیم خدا چی می خواد.)) صدای آمدن کسی از حیاط می آید. مادر علی و مجتبی وارد می شوند. مادر علی از دیدن خواهر و خواهر زاده خوشحال می شود. محبوبه با سینی چای وارد اتاق می شود. مادر علی سبد خرید را به محبوبه می دهد و می گوید: ((آفرین دختر گلم. اینا رو ببر توی آشپز خونه)). دختر خاله علی به علی می گوید: ((میشه چند تا سوال ریاضی بپرسم؟)) علی می گوید: ((بفرمایید. خواهش می کنم.)) دختر خاله علی قلم و کاغذی از کیفش در می آورد و از علی می پرسد: ((این مسئله چطور حل میشه؟)) علی قلم و کاغذ را می گیرد و با حوصله و به طور کامل جواب می دهد. مادر علی و خاله علی هم مشغول صحبت هستند. دختر خاله علی بعد از حل سوال می گوید: ((دستت درد نکنه. میشه فردا و پس فردا بیایی خونه ما من چند اشکال درسی بپرسم؟)) علی می گوید: ((ولی من خودم هم درس دارد.)) دختر خاله علی کمی چهره اش را در هم می کشد و خودش را به مادرش نزدیکتر می کند. علی می گوید: ((گفتید چند تا سوال. بقیه رو هم بگید.)) دختر خاله علی می گوید: ((خیلی ممنون. کافیه)) خاله علی آهسته به دخترش می گوید: ((چرا بقیه سوالاتو نمی پرسی؟)) دختر خاله علی آهسته می گوید: ((نمی خوام از این پسره مغرور بپرسم.)) مادر علی آهسته می گوید: ((پارسال که چند تا از همکلاسیات جای خوبی قبول شدن همشون مغرور بودن. ولی تو و چند تا دوستت که قبول نشدین متواضع بودین ها؟)) دختر خاله علی با عصبانیت به مادرش می گوید: ((مامان)) علی بلند می شود و می گوید: ((ببخشید)) و به اتاقش می رود.

در اتاق باز می شود و کورش و هادی وارد اتاق می شوند و به علی سلام می کنند. علی جواب سلام را می دهد و بلند می شود. آلبومش را می بندد و توی کمدش می گذارد. هادی از علی می پرسد: ((پس پارسا کو؟)) علی می گوید: ((توی جلسه پرسش و پاسخ بود. الان دیگه باید پیداش بشه.))

 

سالن  دانشکده – ساعت 10 صبح

دو دختر جلوی یکی از تابلوهای راهرو ایستاده اند و به نمره های روی یکی از برگه ها نگاه می کنند.

- وای چه نمره های افتضاحی.

- آره خدا کنه ببره روی نمودار.

- فکر کنم پایان ترمش هم همینجوریه. من شاید این درسو حذف کنم.

روی کاغذ فقط در یک ستون شماره دانشجویی ها نوشته شده و جلوی هر کدام یک نمره. علی کنار تابلو می آید و پشت دو دختر می ایستد و به تابلو نگاه می کند. بیشتر نمره ها  زیر 13 هستند. علی از بالا شماره ها را نگاه می کند. نگاهش روی یکی از شماره دانشجویی ها متوقف می شود. نمره جلویش را می خواند. ((18)) لبخندی بر لبش می نشیند. دو دختر متوجه حضور علی می شوند و بر می گردند و به علی نگاه می کنند. علی از راهرو بیرون می رود. دو دختر با تعجب به هم نگاه می کنند.

 

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش