باد صبا
لطفا نامی برای این داستان پیشنهاد کنید 1

 

دبستان - ظهر

بابای مدرسه با چکش چند ضربه به زنگ مدرسه میزند. صدای شور و شوق بچه ها در حال بیرون آمدن از کلاس به گوش می رسد. علی (کودکی شش و نیم ساله) در حالی که از کلاس بیرون می آید کمی هاج و واج به بچه های توی راهرو نگاه می کند و از مدرسه بیرون می آید.

خانه - ظهر

صدای زنگ خانه بلند می شود. بابای علی از در اتاق وارد حیاط می شود. تقویم دیواری کنار در حیاط روز اول مهرماه سال 1366 را نشان می دهد. پدر علی در خانه را باز می کند. علی سلام می کند. بابا جواب می دهد و دستی به سر علی می کشد و می پرسد ((چطور بود. دیپلمتو گرفتی؟)) علی می گوید: ((دیپلم؟ نه چیزی که ندادند. شاید فردا)). علی کفشهایش را در می آورد و وارد هال می شود. مادر علی به سمت علی می آید. کمی اشک و کمی شوق در چهره مادر علی است. مادر از علی می پرسد: ((مدرسه چطور بود؟)) علی می گوید: ((خوب بود. راستی مامان دیپلم یعنی چی؟))

 

نمای نزدیک چشمان چهره علی عقب می رود و چهره علی دیده می شود. کمی لبخند به خاطر خاطره روی لب علی می نشیند. علی نوجوانی است 18 ساله. چهره ساده ای دارد. اما چشمان نافذی دارد. روی صندلی اتوبوس نشسته است. با صدای ترمز دستی اتوبوس علی به خود می آید. ساعتش را نگاه می کند. ساعت 12:30 شب است. سربازی از پله های اتوبوس بالا می آید و به چند نفر اشاره می کند و می گوید: ((بیایید پایین. وسایلتون رو هم بیارید.)) علی کمی چشمانش را می مالد و پرده اتوبوس را کنار می زند و با تعجب بیرون را نگاه می کند. بغل دستی اش می گوید: ((شما هم باید وسایلتو ببری پایین)) علی کمی گیج وسایلش را بر می دارد و از اتوبوس پیاده می شود و ساکش را از جعبه بغل اتوبوس بر می دارد و انتهای صف می ایستد. وقتی نوبتش می رسد مامور که می خواست توی ساکش را نگاه کند از علی می پرسد: ((کارت چیه؟)) علی می گوید: ((دانشجو ام)) مامور می گوید: ((کارت شناسایی)) علی می گوید: ((هنوز ندارم. دارم میرم ثبت نام کنم)) و کارت شناسایی کتابخانه محله شان را نشان می دهد. مامور نگاهی به کارت می کند و توی ساک را نگاه نمی کند و می گوید: ((بفرمایید.)) علی وسایلش را بر می دارد و ساکش را توی جعبه اتوبوس می گذارد و سوار اتوبوس می شود و سر جایش می نشیند. بقیه راه را توی تاریکی شب به بیرون نگاه می کند. چیزی غیر از چند چراغ روستایی دور از جاده و ماه دیده نمی شود. به فکر فرو می رود. نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود.

هال تاریک است. پدر بطری آب را درون یخچال می گذارد. به اتاق علی که چراغش روشن است نگاه می کند بعد به ساعت نگاه می کند. علی پشت میزش نشته است. چهره خسته ای دارد. روی میز چند کتاب قطور قرار دارد. یکی از کتابها باز است و علی تند تند به صفحه کتاب نگاه می کند و در کاغذ جلوی میزش محاسباتی انجام می دهد. بعد علی با مدادش یکی از خانه های پاسخنامه جلو رویش را سیاه می کند. علی ساعت روی میزش را نگاه می کند. بعد کتابش را ورق می زند و یکی دیگر از صفحات کتابش را می آورد. به کتاب نگاه می کند و روی پاسخنامه اش علامت می زند. خمیازه می کشد و کمی چشمانش را می مالد. کارش را ادامه می دهد و بعد پاسخهای صحیح را می شمارد. بعد از شمردن دستش را مشت می کند و لبخندی بر لبش می نشیند. کتابش را می بندد و چراغ را خاموش می کند. دوباره نمای نزدیک چشمان علی دیده می شود. چشمانش خسته است.

کم کم خوابش می برد.

 

ترمینال اتوبوسرانی جنوب – ساعت 7 صبح

صدای ترمز دستی اتوبوس به گوش می رسد. علی کمی چشمانش را می مالد. پاکت پلاستیکی را از بالای سرش بر می دارد. با لبخند به بغل دستی اش می گوید: ((خسته نباشید)) علی توی جیبهایش را می گردد و پلاک پلاستیکی زرد رنگی را از جیبش در می آورد. جلوی جعبه بغل اتوبوس منتظر می ماند تا ساکش را از شاگرد راننده بگیرد. بیرون ترمینال کمی می ایستد و دور و برش را نگاه می کند. پیش خودش می گوید: ((اگه مستقیم برم میدون امام حسین از اونجا ماشین برای خیابون آزادی هست.)) توی صف اتوبوسهای خط واحد می ایستد. سوار اتوبوس می شود و وسایلش را گوشه ای می گذارد و کنار وسایلش می ایستد. به تابلو خیابانها نگاه می کند و سعی می کند نام خیابانها را به خاطر بسپارد.

میدان امام حسین – صبح

علی جلوی دکه بلیت خط واحد ایستاده است. از پیرمردی که توی دکه نشسته است می پرسد: ((اتوبوسهای میدون آزادی رو کجا باید سوار شم؟)) پیرمرد کمی نیم خیز می شود و به ساک علی که روی زمین است نگاه می کند و می گوید: ((از ترمینال جنوب اومدی؟ از همونجا که ماشین برای میدون آزادی بود.)) بعد پیر مرد با اشاره دست ایستگاه اتوبوسهای میدان آزادی را نشان می دهد و می گوید: ((از این طرف. چند تا بلیت می خوای؟)) علی می گوید: ((نه ممنون دارم))

علی به سمت اتوبوسهای میدان آزادی می رود و سوار می شود. اتوبوس حرکت می کند و باز هم علی با دقت به خیابان ها نگاه می کند. بعد از چند دقیقه اتوبوس از جلو دانشگاه تهران رد می شود. علی با دقت به سردر دانشگاه نگاه می کند. دوباره به فکر فرو می رود. چهره علی به نمای نزدیک چشمان علی تبدیل می شود.

خانه – شب

پدر علی و بعد هم علی از حیاط وارد اتاق می شوند. مادر علی به پدر می گوید: ((سلام. خسته نباشی)) پدر علی می گوید: ((سلام. سلامت باشی)). مادر علی می گوید: ((چرا گرفته ای؟ طوری شده)) پدر علی می گوید: ((از این وضع. امروز همکارا می گفتن تهرون خیلی در هم و بر همه. اخبار رو دیدین؟)) مادر علی می گوید: ((آره نشون میداد درگیری زیاد بوده.)) و تلویزیون را روشن می کند. علی با شوق کارتی را به پدرش نشان می دهد و می گوید: ((بابا کارت ورود به جلسه ام رو امروز گرفتم.)) پدر کارت را نگاه می کند و با لبخند کمرنگی می گوید: ((موفق باشی)) علی کارت را از پدر می گیرد. در حالی که به اتاقش می رود به اخبار تلویزیون نگاه می کند. چند لحظه جلوی تلویزیون می ایستد. به شلوغی های جلوی سردر دانشگاه تهران نگاه می کند. به اتاقش می رود. روی صندلی می نشیند و کتابی بر می دارد و به جلویش خیره می شود. صحنه شلوغی ها دوباره جلوی چشمش می آید. خودش را توی دانشگاه مجسم می کند. بعد از چند دقیقه به خودش می آید. سعی می کند کتابش را بخواند. باز نگرانی سراغش می آید.

علی باز به خیابان نگاه می کند. ساکش را در یک دستش می گیرد و پاکت پلاستیکی که ظرف غذا و یک مجله و یک ژاکت در آن است را در دست دیگرش می گیرد. اتوبوس در ایستگاه توقف می کند.

 

خیابان آزادی – جلوی سر در دانشگاه شریف – ساعت 9 صبح

علی با وسایلش جلو سر در دانشگاه ایستاده است و به تابلو نگاه می کند. کمی لبخند می زند. بعد به خودش نگاه می کند. لباسهایش کمی چروک شده اند.. ساکش را روی زمین می گذارد و پاکت پلاستیکی را توی ساکش می گذارد. کمی لباسهایش را مرتب می کند. بعد با کمی لبخند و کمی هیجان به سمت در دانشگاه می رود. به نگهبان دانشگاه سلام می کند و می گوید: ((برای ثبت نام آمده ام.)) نگهبان با لبخند جواب سلامش را می دهد و می گوید ((از این طرف.)) علی وارد می شود. تابلو بزرگی که بعد از درب دانشگاه قرار گرفته است تاریخ 28 شهریور ماه 1378 را نشان می دهد. علی جمله روی تابلو را می خواند. ((مقدم دانشجویان ورودی جدید را به عرصه علم و دانش تبریک می گوییم)) علی لبخندی می زند و به دور برش نگاه می کند. هر چند قدم که می رود کمی مکث می کند و نوشته روی تابلوی ساختمانها را می خواند. ((دفتر ریاست دانشگاه)) ((دانشکده فیزیک)) ((مرکز محاسبات)).

 

عصر – اتاق مسئول خوابگاه

علی یک کلید را از مسئول خوابگاه می گیرد. علی می گوید: ((دستتوت درد نکنه ممنون)). و با سه نفر دیگر راه می افتند به سمت پله های خوابگاه. علی از نفر سمت راستش می پرسد: ((شما رشته تون چیه؟)) پسر قد بلندی که کنار علی راه  می رود و ساک بزرگی دارد می گوید: ((من فیزیکم. می تونی منو کورش صدا کنی. اسمت علیه نه؟ وقتی نامه دانشگاهو میدادی به مسول خوابگاه اسمتو دیدم.)) علی لبخندی میزند و می گوید: ((آره. من علیم. کامپیوتر قبول شدم.)) کورش به دو نفر دیگر می گوید: ((شما چی؟)) پسر خنده رو و محجوبی که ساکش مثل ساک علی است می گوید: ((من پارسام. برق. راستی ما یه هم اتاقی دیگه هم داریم نه؟)) کورش می گوید: ((آره گفتند اتاق ها فعلا 5 نفریه. اگه یه خوابگاه دیگه که دارن می سازن آماده بشه شاید اتاقا چهار نفری بشه. راستی شما خودتو معرفی نکردی)) پسر چهارم که کمی فاصله دار تر از بقیه راه می رفت می گوید: ((من اثباتی هستم. چقدر این دیوارا رنگ و رو رفته ان)) علی و پارسا و کورش کمی به در و دیوار نگاه می کنند. هیچ کدام رشته آقای اثباتی را نمی پرسند. علی می گوید: ((ولی بدم نیست.)) چهار نفر به در اتاق 314 می رسند. علی با کلید در را باز می کند.

 

ادامه دارد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸ - سیاوش