باد صبا
شايد وقتی ديگر

دو سه روز ديگه سن وبلاگ من به يک ماه مي رسه. توي اولين نوشته ام يک تعهد براي خودم ايجاد کردم که هرکس به صفحه من سر مي زند لبخند کوچکي بر لبش بنشيند. توي اين راه هم تلاش کردم. نوشته هايي مثل خاطرات قديم يا لينک دادن به مطالب طنز هدف اصلي من از وبلاگ نيستند. ولي براي انبساط خاطر خوانندگان نوشته بودم. اما هر چي بيشتر جلو ميرم مي بينم خيلي سخته که آدم دور و برش چپ و راست خبر هاي تلخ بشنوه بعد هم بخواد خودش لبخند بزنه و به لب ديگران هم لبخند بياره.

هفته پيش خبر خودکشي يک کارگر زحمتکش و پدري مهربان را خواندم که لينکش را هم گذاشتم. روحش شاد. به سختي داشتم با تلخي آن خبر کنار مي آمدم که به طور نا خواسته يک فيلم چند ثانيه اي از سنگسار يک نفر را ديدم. تا دو سه روز اينقدر حالم بد بود که نه درست چيزي مي توانستم بخورم و نه مي توانستم حرف بزنم و نه مي توانستم توي اين وبلاگ چيزي بنويسم. شده بودم مثل برج زهرمار.

من و امثال من ممکن است بتوانم براي خودم و خانواده ام رفاه نسبي تهيه کنم و زندگي آرامي داشته باشم. ممکن است سرم به مطالب الکي خوش گرم باشد. اما اينها هيچکدام باعث آرامش نمي شود. مي خواستم وسيله اي براي چند تا خاطره از کودکي اينجا بگذارم که شايد وقتي ديگر.

ببخشيد ناراحتتان کردم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦ - سیاوش