باد صبا
کمی تا قسمتی خداحافظی

سلام به دوستان بزرگوار

اول از عنوان این نوشته بگویم که خیلی از عنوان کمی تا قسمتی خداحافظی راضی نیستم ولی شاید به خاطر فکر درگیر و نامنسجمی که در دو سه هفته اخیر داشتم بهتر از این عنوانی به ذهنم نرسید. و دیگر اینکه چنین نوشته ای که به دل نوشته یا روز نوشت می ماند بیشتر مناسب وبلاگهایی با چنین مزامینی است و شاید در این وبلاگ سوت و کور اصلا خوانده نشود.

الان که دارم این نوشته را می نویسم کمی وقت خالی پیدا شده و نمی دانم زمانی که بتوانم آن را منشتر کنم کی خواهد بود.

خدمت شما عرض شود چرخ روزگار اینگونه چرخید که مقدمات سفر ما فراهم شود به بلادی دوردست. نمی دانم از کجا بگویم که برای این نوشته وبلاگ مناسب باشد. اما سه سال پیش تلاشی انجام دادیم برای ادامه تحصیل که به دلایلی که مفصل است نشد. اما تلاش های پشت آن کم و بیش بود تا اینکه امسال با حسی خاص شروع شد و خبرهایی در راه.

خیلی به نتیجه امیدوار نبودم تا اینکه در حالیکه تابستان در حال به پایان رسیدن بود هم
سفری به سرزمین امام مهربانی ها فراهم شد و هم در خلال آن آخرین مراحل سفر راه دور.

شرح دو هفته اخیر برایم راحت نیست و هنوز بسیاری از اتفاقات را هضم نکرده ام اما می توانم بگویم از یک طرف تند و تند برای کار های محل کارم تلاش می کردم و تحویل
دادنشان و از آن طرف در حال ایمیل فرستادن و جستجو های اینترنتی. انتخاب بین دو
شهر و دو دانشگاه و احتمالا دو مسیر زندگی نه تنها سخت بود بلکه این وسط یک
سرماخوردگی اساسی با سرفه اضافه هم به پیشواز آمد. به همراه دسترسی نداشتن همیشگی به نت. شنبه هفته پیش توی بنگاه داشتیم کار های تحویل خانه را انجام میدادیم که وسط آن داشتم تلفنی اعداد و نمودار های یکی از گزارش ها را از همکارم می گرفتم و پسووسد امضایم را می دادم تا گزارش را بدون حضور من بفرستند. یکشنبه وسط ایمیل فرستادن به یکی از استادان آن طرف داشتیم وسایل خانه را جمع می کردیم. دوشنبه داشتیم برخی وسایل را بار کامیون می کردیم که داشتم فکر می کردم چطوری از اهالی خوب روستای مادربزرگ همسرم خداحافظی کنم. خیلی سخت بود. من ترکی بلد نیستم (غیر از چند کلمه) و مادر بزرگ همسرم فارسی بلد نیست (غیر از چند کلمه). و انتقال منظور وسط گریه های ایشان که زود برمی گردیم خیلی سخت بود.

سه شنبه به ترمینال جنوب برای آوردن خانواده ام از سیرجان رفته بودم که همان روز جلسه ای مهم در محل کارم گذاشته بودند. وسط جلسه بحث با شخصی که می خواهد خانه را تحویل بگیرد. سه شنبه شب بود که وسط این همه کار و مشغله همسرم آنقدر حالش بد بود که به درمانگاه رفتیم و تا پاسی از نیمه شب منتظر تمام شدن سرمش بودیم. چهارشنبه بود که دیگران می گفتند حال خودم از همه بدتر است. اما به خاطر ترس از سرم با شربت و دارو خودم رو سر پا نگه داشتهب بودم. ساعت تحویل خانه سه و نیم عصر بود و من با عجله از محل کار به خانه آمدم که مشغول جمع کردن وسایل باقی مانده شویم. خدایا پس چرا جمع نمی شوند. بدون وقفه در حال دویدن بودیم. هر لحظه هم عقربه های ساعت به ساعت تحویل خانه نزدیک تر می شدند. بالاخره توانستیم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه خانه را تحویل دهیم. اما یاد جلسه دفاعم افتادم که بیش از سیصد سی سی انواع مختلف شربت سینه خورده بودم که همه شان هم خواب آور هستند. به خاطر مشکل گوارشی نمی توانستم هیچ
خوراکی بخورم. از طرفی در حال حرف زدن هم در حال خواب رفتن بودم.

خانه را تحویل دادیم. خانواده ام هم قرار بود روز پنجشنبه برگردند سیرجان. هر چه فکر
کرد دیدم فرصت دیگیری برای دیدار نیست. من هم به همراهشان بلیط گرفتم و پنج شنبه بعد از کلی کار یک دقیقه قبل از حرکت اتوبوس رسیدم به ترمینال. صبح جمعه رسیدم سیرجان. تا ده صبح خواب بودم. بعد هم هول هولکی مشغول سرزدن به خانه مادر بزرگها و ها و عمه و خاله و دایی و عمو شدم. اما متاسفانه نشد همه را ببینم. و از همه تلختر این بود که یکی از اقوام تصادف کرده بود و حالش خوب نبود. من فقط توانستم عیادت مختصری از ایشان کنم. نمی دانستم چه کنم.

با ناراحتی و دل درد و سرفه شدید همان عصر جمعه سوار اتوبوس شدم و راهی به سمت تهران.

جایی که نشسته بودم هم سمت چپ بود و منظره غروب خورشید در بیابانهای سیرجان را می دیدم.
اما عجیب بود برایم. من که در نوزده سال گذشته و در بیش از دویست باری که این مسیر را می رفتم با دیدن این منظره تمام احساسات گذشته و حال و آینده را جلو چشمم می آوردم پس چه ام شده؟ یاد این عبارت افتادم. ((خنده دل خوشی می خواد  گریه سر و گوشی می خواد))

متاسفانه شربت سینه ام را هم جا گذاشته بودم. نمی دانم به خاطر سرفه بود یا به خاطر دل درد و مشکل گوارشی اما هر چه بود مثل هویج روی صندلی نشستم و غروب را نگاه کردم. آن هم در بیابانهایی که قسمت زیادی از خاطرات کودکی و نوجوانی من را اشغال کرده بودند.
پرا از خداحافظی آخر توی خانه نگفتم؟ نمی دانم شاید چون خداحافظی سختی بود. چون نتوانستم با صغرا کبرا های منطقی مجابشان کنم که سعی می کنم زود به زود سر می زنم.

هر چه بود صبح شنبه به تهران رسیدم. شنبه به چیدن برخی وسایل باقی مانده در چمدانها و ساکها گذشت و سر زدن به چند تا از اقوام در تهران.

یکشنبه چند تا کار اداری مهم داشتم و تلفن پشت تلفن از محل کار. کارم خوشبختانه انجام شد و چند تا کار محل کارم را هم تحویل داردم و تهدید های شوخی جدی رئیس که بدانم اگر ممنوع الخروج شده ام از کجا آب می خورد.

و الان نزدیک غروب یکشنبه است که این را می نویسم. نمی دانم دیگر تا چهار شنبه شب فرصتی دست خواهد داد برای نوشتن یا نه. حدس می زنم که نه. فقط بهتر است این نوشته را به صورت پیش نویس در وبلاگم بگذارم تا اگر فرصتی دست داد منتشرش کنم.

اگر خدا بخواهد بامداد پنج نشبه راهی سفری بیست هزار کیلومتری خواهیم بود به سرزمین برف.

شاید در شهری کوچک در اینجای کره زمین ساکن شویم.

شدیدا محتاج دعای خیر دوستان هستم و عمیقا اصرار دارم اگر امکان آن برای خوانندگان بزرگوار این وبلاگ وجود دارد خواهشمندم تشریف فرمایی به منزل ما را در برنامه های دور یا نزدیکشان قرار دهند. این یک تعارف نیست. بلکه حقیقتی جدی و قلبی.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳٩۳ - سیاوش

خاطره ای خوش از آخر تابستان

با سلام به دوستان

حرف بسیار است اما در میان بغض و اشکهای این روز ها سعادتی بود برای زیارت امام مهربانی ها.

همچنین این نوشته دوست گرامی و وبلاگ نویس خوش ذوق برای این شهریور ماه

پی نوشت:

همچنین در باره دیدار دوستان وبلاگی این نوشته و این نوشته

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳٩۳ - سیاوش