باد صبا
عبایی بر دوش بدون تخصصی در ذهن

یادمه موقع نوجوونی برای انتخاب مسیر زندگی اطلاعات کمی در دسترس بود. کمی توضیح توی دفترچه ای که همراه دفترچه انتخاب رشته داده می شد نوشته بود که خیلی فرقی با نبودش نداشت. کمی اطلاعات ناقص و بعضا اشتباه از اطرافیان و آشنایان و معلم ها، کمی اطلاعات به درد نخور یا کم درد خور (یعنی کم به درد بخور) از درسها و تجارب شخصی و غیره. به هر حال هر چه بود من برای انتخاب رشته سراغ رشته های علوم انسانی نرفتم. گذشت و گذشت و تا اینکه کمکی سر پیری به کمک این    رشته با علوم انسانی هم آشنا شدم. اما همچنان خلا های بسیاری در این مورد حس می کنم. اما بازی روزگار ضرورت تخصصی را به من نشان داد که نه تحصیلاتی در آن داشتم و نه مطالعه ای و نه تجربه ای و آن هم روانشناسی و مشاوره بود.

بعضی وقتها چیز هایی به چیز هایی ربط دارد یا ربط پیدا می کند که هیچ نویسنده تخیل پردازی هم نمی تواند در داستانی خود نوشته ربطشان دهد. یکی از کارهایی که در دانشگاه انجام می دادم کار در کتابخانه دانشکده بود با چندرغازی حقوق که شیرینی آن درآمد با درآمد های هزار برابر آن هم دیگر تکرار نشد. دیگری فروختن ژتون شام در خوابگاه بود و دیگری پستچی خوابگاه که نامه ها را از نگهبانی تحویل می گرفتم و به دست مخاطبانشان در اتاقها تحویل می دادم. البته این به اصطلاح ((کار)) ها عوامل دیگری هم موجب شد که من بدون هیچ تجربه و تخصصی در کسوت مشاور در بیایم. مثلا پخش اذان در نمازخانه خوابگاه. شاید اینها موجب شد برخی هم خوابگاهی ها که یا از دوستانم بودن یا فقط سلام و علیکی داشتیم و حتی برخی که سلام و علیکی هم نداشتیم برای گفتن مشکلاتشان، سفره دلشان را پیش من بگشایند.

شاید نامه رسانی که گاهی حامل خبر های خوب بوده ام و گاهی هم حامل خبر های ناخوشایند شاید دیده شدن در جاهای مختلف از دکه ژتون فروشی گرفته تا پشت دستگاه کپی کتابخانه یا لای قفسه های کتابها و شاید هم عواملی دیگر موجب شده بود بار ها به درخواست برخی دو یا سه ساعت بعد از نیمه شب روی نیمکت های حیاط خوابگاه به حرفهای دیگران گوش کنم و در حین شنیدن، ذهنم در تکاپوی این باشد که چطور می توانم راه حلی برای این مشکلات بیابم. اما معمولا یا راه حلی نبود یا اینکه به تجربه یافته بودم راه حل هایم را اگر نگویم کمک بزرگتری به طرفم کرده ام. یکبار بعد از شنیدن درد دل یکی از دوستان شروع کرده بودم به تلاش برای حل مشکلش که چند روز بعدش با اخم و تخم گفت من نخواستم که برایم کاری کنی. فقط خواستم کمی صحبت کنم. این شد که دیگر بیشتر شنونده بودم.

یکی عاشق شده بود. یکی بی پول شده بود. یکی مشکل حقوقی پیدا کرده بود و درگیر دادگاه و کلانتری بود. یکی با هم اتاقی هایش مشکل داشت. یکی مشکل فلسفی پیدا کرده بود. اما حالا که فکر می کنم می بینم واقعا در بسیاری از موارد کار خاصی نه می توانستم و نه بلد بودم که برایشان انجام دهم. اما این سمت همچنان بر دوشم بود. گذشت و گذشت و من از زندگی خوابگاهی گذشتم و ازدواج و کار و تدریس برگ دیگر زندگی را پیش من گشود. اما این عبای مشاورت از دوشم کنار نرفت که نرفت.

یکبار که خودم برای موضوعی پیش مشاور رفته بودم دیدم که چقدر این دنیا ریزه کاری و تجربه و مهارت نیاز دارد. اما سفره دل وا شدنهایی که برای من پیش میامد قبل از پرس و جو از تخصصم اتفاق می افتاد.

همکار و همرده و شاگرد و مدیر و رئیس و بالادست و پایین دست هم نمی شناخت. کم کم بعد از ازدواج کار به مشاوره های خانوادگی هم رسید و اینطور که پیداست این داستان حالا حالا ها ادامه دارد. حد اقل تا زمانی که گوشم قادر به شنیدن و زبانم قادر به گفتن و یا چشمم قادر به خواندن باشد این داستان ادامه دارد.

اینها را نوشتم نه به خاطر اینکه پستی برای وبلاگم باشد. اینها را نوشتم که نیاز خودم به مشاوره با این صفحه سفیدی که با حروف سیاه پرش می کنم کمی کمتر شود. شاید بتوانم بهتر پای حرف دیگران بنشینم. شاید بتوانم گوشم را با حوصله بیشتری متوجه حرفهایی کنم که این روز ها زیاد می شنوم و برای شنیدنشان به درون قوی تری نیاز دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - سیاوش

اول مرغ بود یا اول تخم مرغ؟

اول من باید اینجا فعال و پر جنب و جوش تند تند مطلب بنویسم و به وب دیگران سر بزنم و یادداشت بنویسم تا اینجا شلوغ بشه و دوستات سر بزنند و یادداشت بنویسند یا اول باید بقه سر بزنند و بخوانند و یادداشت بنویسند تا من هم تند تند مطلب بنویسم و به وب بقیه هم سر بزنم؟

نمی دونم کدومش اوله و کدومش اولتر ولی باور کنید دیروز که برای نمی دونم چندمین بار مراجعه کردیم مخابرات گفتند شاید تا یک ماه دیگه تلفن کابلی برامون بکشند و شاید بهدش هم اینترنتکی. البته این ماه هشتمیه که گفته اند شاید تا ماه دیگه.

دیگه همون هجرت و هجرت که توی نوشته قبلی گفتم و اینقدر در موردش یادداشت نوشته شد که من نتونستم جواب بنویسم

دیگه همین. زنده باشید

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - سیاوش