باد صبا
آخر اسفند و عید و وبلاگ و ...

سلام به دوستان بزرگوار

مثل همیشه ببخشید که بیشتر و زودتر ننوشتم. مشعله ها و فکر کردن در مورد نوشته و ...

این مواقع سال که می شود چیزی که در ذهن بسیاری از مردم پررنگ است حس است. حس به معنی دریافت اطلاعات از بیرون و نمود یافتن درون در دنیای بیرون از ذهن. حس نو شدن، حس زنده شدن دوباره، حس امید و بسیاری حس های دیگر. به طور خاص برای مردمان عزیزی که در سراسر گیتی این روز ها نوید دهنده سال جدید و نورزو هم هست (علاوه بر نوشدن طبیعت) این حس معمولا پررنگ تر است.

چند جمله بالا هر چند مقدمه منسجمی نشد اما می تواند به من کمک کند که بیشتر بنویسم. روز بیست و ششم اسفند هر سال برایم یاد آور روزی است تلخ که در یکی از نوشته های آخر اسفند سال هشتاد و شش همین وبلاگ نوشتم. خدا آن عزیزان را بیامرزد و امیدوارم جایگاهی همراه با آرامش و آمرزش داشته باشند. اما ... . جالب است که آن نوشته موجب آشنایی من با بسیاری از دوستان وبلاگی ام شده. در بسیاری از جستجو های اینترنتی (از جمله در گوگل) در مورد آن عزیزان از دست رفته، یکی از صفحات جستجو شده همان نوشته وبلاگ من است. هر چند از آشنایی با دوستان وبلاگی جدید خرسندم اما این بدان معنی است که این موضوع در دیگر رسانه ها بازتاب زیادی نیافته و وبلاگ من به نوعی منبعی برای خواندن در مورد آن حادثه تبدیل شده و از این بابت (بازتاب نیافتن در دیگر رسانه ها) ناخرسندم. دو سال اول وبلاگ نویسی معمولا در نوشته آخر اسفند لینکهایی از نوشته های برتر وبلاگم می گذاشتم و به نوعی ارزیابی وبلاگم در سالی که گذشت را انحام می دادم. اما سال تلخ هشتاد و هشت و تاثیری که در فضای حقیقی و کحازی حامعه داشت موحب شد دیگر آن روند را تکرار نکنم. اما لینک یکی از نوشته هایم را که دو سال پیش نوشتم در مورد یکی از آن عزیزان مرحوم شده اینجا می گذارم. قابل ذکر است که این نوشته را بنا به خواسته یکی از خوانندگان بزرگوار وبلاگ که از طریق همان جستجو ها به اینجا راه یافت نوشتم. لینک  (بند سوم نوشته)

بررسی و مرور امسال برای من کار آسانی نیست. چون تغییرات برایمان زیاد بود. یکی از این تعییرات محرومیت از دیدار مادر بزرگ خوب و مهربانی بود که اگر وعده امکان دیدار عزیزان در عالم پس از مرگ نبود این فراغ خیلی سخت تر می شد.

تغییرات دیگر هم کم نبوده. پس سالها تدریس و کار اجرایی دوباره به کسوت دانشجو در آمدن و گشتن لا به لای مقاله ها و نتایج آزمایشگاهی تغییر بزرگی است. اما ...

هر چند این نوشته خیلی هول هولکی نوشته شده اما شاید بتواند قسمتی از این حس را نشان دهد. هر چند در دیگر نوشته های مهر ماه تا الان شاید این حس مشهود باشد.

مطلب برای نوشتن زیاد است. مثلا از حال و هوای ایرانیان و مراسم نوروز و سفره هفت سین و ... . اما اجازه بدهید بعدا در این مورد مفصل تر بنویسم. دلایل این وعده به آینده چند مورد است. ولی یکی اش اینکه اینقدر تنوع این مراسم اینحا زیاد است که نمی توان به یک نوشته بسنده کرد. فقط خیلی کوتاه بگویم که هفته پیش از شهر آرام و کوچک واترلو یه سر رفتیم شهر درندشت و بی در و پیکر تورنتو. بی در و پیکر از نظر وسعت و معماری و ترافیک و تنوع شدید ملیتی و فرهنگی و ... . برای خرید کمی ملزومات سفره هفت سین و چیزهای مرتبط. فقط همین رو بگم که توی همون چند ساعتی که توی تورنتو بودیم دلم برای واترلو تنگ شد. اینجا هم غیر از پررنگ بودن این مراسم در بین خانواده های ایرانی و خانه ها، در یکی از سالنهای کتابخانه های شهر هم مراسمی بود برای معرفی نوروز به غیر ایرانیان. همچنین یکی از جمع های ایرانیان اینجا (همان که توصیفش در دو تا نوشته قبلی گفته شد) روز هفتم فروردین مراسم جشنی در یکی از سالنهای عمومی شهر دارند که به امید خدا اگر شرکت کردیم در مورد آن اینجا خواهم نوشت.

به خاطر اینکه کمی حال و هوای قسمت اول این پست غمگیم بود من لینک یک خاطره بامزه هم از نوشته های قبلی وبلاگم رو اینحا می گذارم. امیدوارم حال و هوا عوض شود.

با آرزوی اینکه سال جدید سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و آرامش و برکت برای خودتان و همه عزیزانتان باشد.

سیاوش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳٩۳ - سیاوش

کمی اطلاعات از این جا ها

سلام به عزیزان بزرگواری که به اینجا سر می زنند.

فکر کنم کمی اطلاعات از زندگی مردم در زمستانها برای خوانندگان بزرگوار وبلاگ حالب باشد.

تصریر پایین یکی از دریاچه های سرزمین برف رو نشون میده. اسمش هست Lake Somcoe

 

 نابلو زیر ساحل دریاچه رو نشون میده و خطراتی مثل گیر کردن در گل برای خودرو ها و رو نشون میده. (عکسهای تابستونی این ساحل رو نمیشه گذاشت)

 

 دو تا تصویر پایینی هم سطح دریاچه رو نشون میدن. من نمی دونم ضخامت یخ چقدره اما در حدی هست که خودرو هایی با وزن دو یا سه تن راحت اینجا روی دریاچه پارک می کنند و ملت می روند و به تفریحات زمستونی شون می رسند.

 

اون چیز هایی هم که وسط دریاچه می بینید کلبه هایی هستند به صورت اتاقک های چادری که برای ماهیگیری مردم درست می کنند و بعد هم یخ رو سوراخ می کنند و ماهیگیری می کنند. ظاهرا یکی از نفریحات زمستونی مردم اینجا Ice fishing هست.

 

تصویر پایینی هم یکی از میدون های میدون شهر Barrie رو نشون میده.

 

 با توجه به اینکه در طول سه ماه هوا از صفر درجه گرمتر نمیشه در این ایام چنین مجسمه هایی در بسیاری از میادین شهر ها به زیبا شدن میدانها کمک می کند.

 

کاش خواننده بزرگوار VIP هم اینجا نظر می نوشت.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩۳ - سیاوش

هموطنان اینور آبها

سلام به عزیزان و بزرگواران

در این سیر پرشتاب فناوری اطلاعات یکی از کار هایی که هر روز انجام می دهیم سر زدن به سخت افزار ها و نرم افزار هایی است که به نوعی به حضور ما در دنیای مجازی ارتباط پیدا می کند. سر زدند به ایمیل ها و اپلیکیشن ها موبایل و شبکه های مجازی هر کدام قسمتی از برنامه های روزانه ما شده که گاهی آنقدر وقتگیر می شود که شاید دیگر کار ها و مشغله هایمان را تحت تاثیر قرار دهد. هر چند قبلا چند باری از کمبود وقت و ننوشتن و دیر به دیر نوشتن در این وبلاگ گفته بودم و اصلا حس خوبی ندارم که باز بخواهم همان دلایل و بهانه های را تکرار کنم.

اما کار و مشغله ها اگر دلیلی تکراری باشند اما خودشان طوری در زندگی ما تکراری می شوند و پیش می آیند که می توانند دلیلی برای ننوشتن و دیر به دیر نوشتن باشند. البته در این وانفسا یکی از کارهایی که چند وقت پیش انجام داردم و بعدش نفس راحتی کشیدم پاک کردن وایبر بود از روی گوشی موبایل.

در کنار کار های بالا یک کار دیگر هم سر زدن به وبلاگم و بررسی آمار وبلاگ است. وقتی می بینم دوستان از وبلاگ خودشان به اینجا سر زده اند و به قول خودشان با ندیدن نوشته جدید دست خالی باز گشته اند شرمنده و خجالت زده می شوم.

موضوعی که دلم می خواست در چند وقت اخیر بنویسم و حدس زدم شاید برای دیگر بزرگوارانی که به اینجا سر می زنند جالب باشد نگاهی به هموطنانی است که آنور آبها زندگی می کنند. البته کدام آبهایش خیلی جای بحث دارد. همانطور که خود موضوع هم بسیار مفصل و سنگینی است. آبهای اقیانوس اطلس برای ساکنین قاره آمریکا یا آبهای اقیانوس هند برای ساکنین قاره اقیانوسه یا آبهای دریاهای بین ایران و اروپا یا دیگر نقاط دنیا.

اما فکر می کنم در بعضی کلیات این موضوع مشترک باشد و بتوان در یک نوشته کوتاه وبلاگی نگاهی به آن داشت.

قبل از ادامه نوشته ام چند تا داستان گکوتاه می گویم تا به ادامه گفته هایم کمک کند.

-         یکی از دوستان که در شهر تورنتو زندگی می کند تعریف می کرد که موقع جام جهانی امسال در برزیل یک پرچم ایران خریده بودند و جلو سر در خانه شان نثب کرده بودند. اینکار برای بسیاری از ملیت ها و به ویژه در مواقعی مثل مناسبتهای ورزشی متداول است. معمولا برخی همسایه ها یا دیگر کسانی که رد می شدند و آن را می دیدند در باره آن می پرسیدند و با هم گفتگویی انحام میدادیم و بعد هم ارزوی موفقیت می کردند برای تیم ایران. اما این دوست می گفت دو سه بار پیش آمد که با ناسزا و بد و بیراه چند هموطن روبرو شدیم که می گفتند ((مزدور ها پس شیر و خورشید پرچمتون کو؟)) و ما هاج و واج مانده بودیم که جوابشان را چه بدهیم با این سطح از فرهیختگی؟ چنین داستانی برای یکی دیگر از دوستان که در شهر لس آنجلس زندگی می کنند هم پیش آمده بود.

-         دوستی تعریف می کرد که مدتی برای کار به کشور ژاپن رفته بود. علی رغم توانایی فنی خوبی که داشت چند جا با مشکل مواجه شده بود چون که صاحبکارش به ایرانی ها اعتماد نداشت و به خاطر تقلبهایی که در بلیت مترو و اتوبوس گرفته تا کارت تلفن و غیره از عده ای ایرانی دیده و شنیده بود حاضر نبود به او کار بدهد.

-         دوستی تعریف میکرد که برای یک ماموریت کاری به کشور آلمان رفته بود. این دوست و چند تا از همکارانش که همسفر بودند در رستورانی دور یک میز نشسته بودند. از روی صدای میز کناری که به فارسی صحبت می کردند متوجه ایرانی بودنشان شده بود و با ایشان سلام و احوال پرسی کرده بود. یکی از همکاران که تجربه بیشتری داشت و سرپرست آن ماموریت بود گفته بود به هیچ وجه وقتی خارج از کشور می آیید نه ایرانی ها را بشناسید و نه با ایشان گرم بگیرید. و بعد چند داستان از کلاه برداری و مشکلاتی که توسط این آشنایی به خرج دادن برای افراد مختلف پیش آمده بود تعریف کرد.

از این داستان ها زیاد است. همه اینها و علاوه بر ماجراجویی و عوامل دیگر باعث شده بود من قبل از این سفرمان به زندگی در جاهای کمتر شناحته شده و مثلا نزدیک قطب یا رود یوکون بیشتر فکر کنم تا زندگی در شهری با جمعیت قابل توجه از هموطنان عزیز. گدشت و گذشت تا رسیدیم به سفر. اختمالا آنطور که در نوشته های شهریور و مهر امسال این ولاگ مطالعه فرمودید آنقدر فشرده و پر استرس بود آن روز ها که اصلا نشد برنامه ریزی درستی برای آمدن و انتخاب محل سکونتمان انجام دهیم. حتی در مورد دانشگاه هم نشد درست کاری و برنامه ریزی ای انحام دهیم. گذشت و با کمک اقوام و دوستان عزیزی که خیلی زحمت کشیدند و شرحش کمی در آن نوشته ها گفته شد در شهر واتر آباد ساکن شدیم. خوشبختانه امکان درس در مکتبخانه واتر آباد هم فراهم شد و الان که نگاه می کنم می بینم بهترین اتفاق و انتهاب ممکن برایمان پیش آمد. یکی از نیاز های مهم و قابل توجه کسانی که هزاران کیلومتر دور از عزیزانشان و وطنشان زندگی می کنند نیاز های عاطفی است که به جای خانواده معمولا با دوستان پر می شود. و اگر این نیاز برآورده نشود بسیاری علی رغم داشتن موقعیت های خوب نمی مانند و بر می گردند.

و این نیاز قابل رفع شدن با دیگرانی که اشتراکشان فقط زبان و کشور است امکان پذیر نیست.

برای توصیف بهتر این جمع ایرانیانی که در شهر واتر آباد زندگی می کنند چند مثال می زنم. در اینجا چند تشکل از ایرانیان شکل گرفته که بسته به علائق و روحیات فعالیتهایی به مناسبتهای ملی و مذهبی انجام می دهند. و همچنین گرد هم آیی های ادبی مثل حافط خوانی یا بحث در مورد کتاب و شعر. یکی از این تشکل ها هم حلسه قرآن دانشگاه واترلو است که لینکش را اینجا می بینید.

این تشکل حدود بیست و خورده ای سال پیش در زمان دکتر فرجی دانا پایه گزاری شد. علاوه بر جلسات تفسیر قرآن و مناسبتهای ملی و مذهبی ، امکان اطلاع رسانی حضوری یا ایمیلی یا از طریق سایت برای افراد وجود دارد. کافی است یک نفر بخواهد اسباب کشی کند و در این سایت درخواست کمک کند. روز اسباب کشی بیشتر از تعداد مورد درخواست دوستان آشنا و ناشناس با خودرو سواری و ون و پیاده برای کمک حاضر می شوند و ...

یا مثلا دوستانی که خودرو ندارند هیچ مشکلی برای رفت و آمد به مناسبتها یا خرید یا هر کار دیگری ندارند. کافی است که اطلاع دهند. این کمک ها برای بردن و آوردن وسایل از/به ایران، خرید، اسباب کشی، رفت و آمد از فرودگاه و هر کار دیگری که فکرش را بکنید متداول است و تقریبا هیچ مشکلی برای دوستان اینجا که هیج کسی را از هموطنانشان را از قبل نمی شناسند وجود ندارد. ولی اگر در شهری چند هزار نفر ایرانی و یا حتی چند میلیون نفر ایرانی زندگی کنند ولی انسجامی با هم نداشته باشند به راحتی امکان پذیر نیست.

در کنار مطالب بالا که گفتم بهتر است این را هم اضافه کنم که ما هم طبق دیده ها و شنیده های قبلی خیلی قصد نداشتیم لزوما در جایی ساکن شویم که هموطن زیاد داشته باشد. اما بعد که آمدیم و به لطف خدا و کمک دوستان زندگی مان روی روال افتاد دیدم که چقدر قضاوتمان نادرست بود.

دیگر حرف بسیار است اما مشعله ها اجازه نمی دهند. چند تا لینک معرفی می کنم امیدوارم سر بزنید و استفاده کنید.

دوست بزرگوار وبلاگ بهشت دل که معرف حضورتان هست و من تا حالا چند بار نوشته های ایشان را در وبلاگم توصیه کرده ام. هر چند تا مدتی فرصت دیدار حضوری نیست اما خوشحالم که رفته اند. نوشته های آبان ماه و آذر ماه امسالشان که سفر بود و بازگشت. لطفا سر بزنید و به طور خاص هم این نوشته آمدن مسافرشان را.

همچنین این فایل های صوتی یک دانشجوی ایرانی در ژاپن

سربلند و پیروز باشید

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩۳ - سیاوش