باد صبا
دو تا داستان که با ایمیل به دستم رسید

چمدانش را بسته بودم.

با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود. یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش. چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی

گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !

گفتم: مادر من، دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:  آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم.

اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟

گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری! همه چیزو فراموش می کنی

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم . اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود، و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .  زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم. توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده و نگاه مهربانش را نداشتم،

ساکش را باز کردم قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند. آبنات قیچی را برداشت و گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و بازکردی.

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم: مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کردو گفت:  چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد. یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب وموی سپیدش را نداشتم

در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد زیر لب میگفت: من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

 

 

یک پزشک و جراح مشهور به نام دکتر ایشان روزی برای شرکت دریک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت وتکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد، باعجله به فرودگاه رفت.

بعدازپرواز ناگهان اعلان کردندکه بخاطر اوضاع نامساعدهوا ورعدوبرق وصاعقه، که باعث ازکارافتادن یکی ازموتورهای هواپیماشده ، مجبوریم فروداضطراری درنزدیکترین فرودگاه را داشته...باشیم. دکتربلافاصله به دفتراستعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنهاگفت: من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟

یکی ازکارکنان گفت جناب دکتر، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین دربست بگیرید تا مقصد شما سه ساعت بیشترنمانده است. دکتر ایشان باکمی درنگ پذیرفت و ماشینی راکرایه کرد و به راه افتادکه ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوریکه ادامه دادن برایش مقدورنبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگر راه را گم کرده خسته و کوفته و درمانده و با ناامیدی براهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او رابه خود جلب کرد. کنار آن کلبه توقف کرد و در را زد، صدای پیرزنی را شنید. بفرما داخل هرکه هستی..در باز است

دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند، پیرزن خنده ای کرد وگفت:.کدام تلفن فرزندم؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی...ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریزتا خستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری

دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد، درحالیکه پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود..که ناگهان متوجه طفل کوچکی شدکه بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود، که هر از گاهی بین نمازهایش او را تکان میداد.

پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر رو به اوگفت: بخدا من شرمنده این لطف وکرم و اخلاق نیکوی تو شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود. پیرزن گفت: و اما شما،..رهگذری هستیدکه خداوند به ماسفارش شما را کرده است ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا

دکتر ایشان گفت: چه دعایی؟ گفت: این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من هست که نه پدر داره ونه مادر، به یک بیماری مزمنی دچارشده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند. به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ،..ولی او خیلی از ما دور هست ودسترسی به او مشکل هست و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم. میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتارشود. پس ازخدا خواسته ام که کارم را آسان کند! دکترایشان در حالیکه گریه میکرد گفت: به والله که دعای تو، هواپیما را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن واداشت.تا اینکه من را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که خدای عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگانش مهیا میکند.و بسوی آنها روانه میکند. وقتی که دستها ازهمه اسباب کوتاه میشود، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین وآسمان بجا می ماند

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳٩٢ - سیاوش