باد صبا
حقیقت تلخ یا افسانه شیرین؟

سلام به همه بزرگوارانی که اینجا سر می زنند. (واقعا شما از بین حدود یک میلیارد سایت و وبلاگ صاف اومدید سراغ این وبلاگ من؟ بابا دمتون گرم)

خیلی سریع بگم که هم دسترسی به اینرنتم خیلی کمه و هم اینکه با این دسترسی محدود کلی هم کار روی سرم ریخته. فقط به عنوان مقدمه برای چند تا نوشته یه سوال دارم؟ فارغ از ادعا و شعار کدوم یک از این دو تا جذابتره؟ حقیقت تلخ یا افسانه شیرین؟ اگه یه حقیقت منجر به زیر سوال رفتن کلی از احساسات و شعور و افتخارات و رفتار ما بشه باز هم حقیقت رو راحت می پذیریم؟ قصد نظر سنجی یا یه چیزی توی این مایه ها رو ندارم. ولی این موضوع مقدمه ای بود برای یه مطلب طولانی مرتبط با تاریخ که شاید توی چند تا پست اینجا بنویسم. البته اگه عمری باقی باشه و شصت پای وصل کننده سیم اینترنت توی چشم وصل کننده سیم برق نره و ...

پی نوشت تهدید یادداشت: پیرو جواب دادن تهدیدات نوشته قبلی اگه اینجا یادداشت نوشتین که نوشتین ولی اگه ننوشتین .... یعنی اگه ننوشتین ها .... خب ننوشتین دیگه . زوری که نمیشه از مردم یادداشت وبلاگ خواست. همین که سر می زنید مزید امتنان است. لطف عالی مرحمت زیاد و همچنین مرحمت لطف عالی هم زیاد.

پی نوشت دو: شما می دونید این حرف پ دقیقا مشکلش چیه که توی هر صفحه کلیدی یه جا میشینه؟ نمیشه یه صندلی راحت تر توی صفحه کلید براش در نظر گرفت؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٢ مهر ،۱۳٩۱ - سیاوش

سنگ خانی

وقتی به نوشته های قبلی وبلاگم نگاهی می اندازم می بینم شاید قرار بود این وبلاگ بیشتر خاطره ناک باشد تا نوشته های کوتاه و روز نوشت و اتفاقات روز. ولی خب نوشته های تاثیر گرفته از احوالات روزمره بیشتر بوده اند.

قبل از این نوشته چند تا مثال از نوشته های اینچنینی وبلاگم بگویم: این نوشته و این نوشته و یا این نوشته.

این خاطره ای است که زعیم (میر آب، کسی که آب را متناسب با سهم روستاییان تقسیم می کند) یکی از ولایات اطراف سیرجان از خاطراتش به همراه خان نقل می کند.

حدود هفتاد سال پیش که به تازگی خودرو وارد کشور ایران شده بود و بسیاری از شهر های ایران یا خودرو وجود نداشت و یا کمتر از انگشتان یک دست مردم با اتوموبیل آشنا بودند یکی از خان ها و زمین داران بزرگ ولایت ما هم با کلی اهن و تلپ ماشینی خریده بود و بعد از آن با تبختر و کبکبه و دبدبه به زمین هایش سر می زد.

زعیم که ماجرا را تعریف می کند چنین می گوید:

قرار بود از یکی از روستا ها با مال (الاغ) یه سر بروم به ولایت بعدی. خان هم با ماشینش آمده بود که به زمینهایش سری بزند و ما با تعجب و هیجان به ماشینش نگاه می کردیم. اما هر چند دقیقه یک بار خان با چشم غره ای به بقیه می فهماند که خیلی به ماشین نزدیک نشویم.

وقتی می خواستم راه بیفتم خان گفت: ((بیا با ماشین بریم.)) من هم که تا اون موقع سوار ماشین نشده بودم هم می ترسیدم سوار ماشین بشم و هم خیلی کنجکاو بودم و دلم می خواست سوار ماشین شوم. با من من گفتم: ((نه خودم میرم)) خان هم که دوست نداشت حرفش دو تا شود به سمت ماشین راه افتاد و پشت فرمون نشست و هندل را از پنجره به دست من داد که ماشین رو روشن کنم. من هم که بلد نبودم بالاخره با سعی و تلاش هندل رو چرخوندم و خلاصه ماشین راه افتاد.

توی جاده خاکی که بین دو روستا بود خان تقریبا داشت با سرعت می رفت. من هم سواری ماشین برام جالب بود و هم اینکه از سرعت بالای ماشین نگران بودم و می ترسیدم و محکم دستگیره جلو و صندلی ام رو گرفته بودم که سرم به سقف ماشین نخوره. این دو روستا در منطقه ای کوهستانی هستند و مسیر بینشان هم جاده ای کوهستانی بود و در بین مسیر جاده از کف دره هم عبور می کرد. چند روز قبل از این ماجرا باران تقریبا شدیدی آمده بود و آب هم در بعضی قسمت ها جاده را شسته بود و در بعضی جا ها هم آب با خودش سنگ و شن به وسط جاده آورده بود و با سرعت کم و با احتیاط باید از جاده رد می شدیم.

توی همین مسیر بودیم و خان هم با اخمی همیشگی که به چهره داشت در حال رانندگی بود. من هم که جلو ام را نگاه می کردم از دور دیدم سنگ بزرگی ببه ابعاد تقریبی یک متر در یک متر وسط جاده اومده و طبیعتا باید به سختی و با سرعت کم از کنار آن رد شد. فاصله حدود پانصد متر بود. من با تعجب به خان نگاه کردم. ولی با تعجب دیدم که نه سرعت خودرو کم شد و نه مسیر آن تغییر کرده. اول فکر کردم خان سنگ رو ندیده. کمی مکث کردم ولی وقتی دیدم خان هیچ عکس العملی نشون نمیده گفتم: ((  خان    سنگ  ))

خان هم با اخم و به سردی جواب داد: ((می بینم))

چند ثانیه ای گذشت و به سنگ نزدیکتر شدیم. ولی باز هم دیدم نه سرعت خودرو کم شد و نه مسیر خودرو عوض شد. به فاصله تقریبی صد و پنجاه متری سنگ که رسیده بودیم دوباره با نگرانی گفتم : ((خان    سنگ  ))

خان ایندفعه با اخم نگاهم کرد و با تحکم بیشتری نسبت به دفعه قبل گفت: (( یه بار گفتی. گفتم می بینم.))

باز هم چند ثانیه ای صبر کردم. ولی باز هم دیدم نه سرعت ماشین کم شد و نه مسیر خودرو. به سنگ خیلی نزدیک شده بودیم و تقریبا به بیست متری سنگ رسیده بودیم. با وجود اینکه از خشم خان می ترسیدم برای بار سوم با صدای بلند و با نگرانی شدید تری داد زدم: ((خان      سنگ    ))

خان هم برای بار سوم با خشم و عصبانیت داد زد: ((بابا گفتم که می بینم))    و صدای شدید    ((دنگ))

ماشین با شدت خورد به سنگ و رادیاتور و کارتر روغن سوراخ شد و موتور ماشین به شدت آسیب دید و با دست و پای زخمی و کوفته به هر ضرب و زوری بود از ماشین اومیدم بیرون.

هر چند جا داشت که خیلی از دست خان عصبانی باشم. ولی له و لورده بودن خان و موقعیت خان بودنش باعث شد فقط به هر ضرب و زوری بود خودمون رو پیاده به روستا رسوندیم و بعد هم ماشین رو با هزار سختی به کمک اهالی کشوندیم تا روستا و ...

 از آن به بعد تا سالها در بین اهالی آنجا سنگ بزرگی که وسط راه خاکی باشد به طنز به سنگ خانی معروف شده و ...

پی نوشت 1: لطفا از این داستان هیچ برداشت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی نکنید

پی نوشت 2: اگر کسی اینجا سر بزنه و یادداشت ننویسه باید تنبیه بشه. مثلا باید چند ثانیه حرف م رو بکشه و بگه مممممممم. البته باید با دستش بینی اش رو هم محکم نگه داره.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ مهر ،۱۳٩۱ - سیاوش

لبخندت را فراموش نمی کنیم

برای سالهای طولانی زیاد بودند آنهایی که وارد شدند و درس خواندند و خداحافظی کردند و برای همه شان یکی از به یاد ماندنی ترین خاطراتشان چه در هنگام جشن ورودی های جدید و چه در حین درسشان و چه زمانی که گهگاهی سری به دانشگاه می زدند برای زنده شدن خاطراتشان لبخند زیبای استاد بود.

مهربانیتان در شوری که هنگام ورزش ایجاد می کردید از یاد نخواهد رفت. معمولا جوانان منبع انرژی اند. اما خیلی ها دیدند که امکان دارد که عده ای جوان از بزرگواری که همه موهایش به سپیدی برف است سرشار از انرژی و نشاط شوند.

تلخ و سخت است سر زدن به دانشگاه و سالن ورزش و تمرین تیم والیبال و ندیدن روی دلنشین استاد

روحش شاد و یادش گرامی باد

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ مهر ،۱۳٩۱ - سیاوش