باد صبا
از گوشه و کنار

سلام به همه بزرگوارانی که گهگداری اینجا قدم رنجه می فرمایند. باور بفرمایید وسط مشغله های سنگینی که این چند روز باعث شد به اینجا سر نزنم و کلا از فضای مجازی دور باشم یکی از موضوعاتی که به ذهنم می رسید این بود که این روز ها بزرگوارانی به وبلاگم سر می زنند و پیش خودشان می گویند ((اینجا که هنوز خبری نیست. امیدوارم اگه مشکلی داره حل بشه.)) از این بابت احساس خوبی داشتم و فکر می کنم قسمتی از حل مشکلات هم به خاطر دعای خیر دوستان بوده و هست.

شاهد این که می گویم از فضای مجازی دور بودم هم اینکه حدود هفتصد تا ایمیل نخونده داشتم. اون هم برای من که سالهای زیادی است که ایمیل بازی یکی از کار های تقریبا روزانه من بوده.

یه بنده خدایی از شاگرد های ترم های قبل ایمیل فرستاده بود و در مورد انتخاب رشته ارشد پرسیده بود و من یازده روز بعد از پایان مهلت انتخاب رشته ایمیلشو دیدم و جواب دادم !

خلاصه کلام اینکه ببخشید و شرمنده که نبودم. هر چند یکی از جذاب ترین نوع نوشته های وبلاگی نوشتن از اتفاقات روز مره است و هر چند که خودم هم زیاد چنین نوشته هایی در وبلاگ گذاشته بودم و در دیگر وبلاگها خوانده ام اما اجازه بدید جزئیات را ننویسم. بعدا اگه عمری بود کم کم در باره چنین موضوعاتی خواهم نوشت. (من قبلا هم وعده در مورد نوشته های وبلاگی زیاد دادم و عمل نکردم ها. زیاد جدی نگیرید)

***

 

این ماه خرداد هم برای مردم ایران در طول دوران معاصر پر از حادثه و حماسه بوده و هم در زندگی خیلی از ما مناسبتهای مهمی در این ماه بوده و هست و خواهد بود. اما در سالهای گذشته معمولا پنجم خرداد حاوی مطلبی بود. حال با تاخیر می خواستم بگویم که پنجم این ماه صبای ما هفت ساله شد و این باد صبا پنج ساله. از همین الان می خواستم یه قول بگیرم از خوانندگکان که گوش به زنگ نوشته صد سالگی این وبلاگ باشند که قراره یه پست خیلی توپ اینجا نوشته بشه.

***

 

یکی از خوانندگان بزرگوار اینجا گفته بودند از یک عزیز سفر کرده خاطره ای بنویسم. در نوشته آخر اسفند هشتاد و شش از واقعه تلخی که برای چند تا از بچه های دانشکده ریاضی شریف پیش اومده بود نوشته بودم. چند جا هم به اون نوشته ارجاع داده شد. یکی از اون عزیزات مرحوم رضا صادقی بود. دارنده دو مدال طلای المپیاد های جهانی ریاضی در سالهای نود و چهار و نود و پنج میلادی.

ایشون اتاقشون توی خوابگاه دیوار به دیوار اتاق ما بود و طبیعتا برخورد و سلام و علیک داشتیم. اما تا سال سوم دانشگاه یعنی پاییز هفتاد و شش خیلی آشنایی ما فراتر از سلام و علیک نرفت. شاید به این دلیل که درس مشترکی نداشتیم و من هم یه کمی توی خوابگاه شلوغ بودم و توی بیشتر جمع ها بودم. اما رضا همیشه چهره متفکری داشت و معمولا طوری توی فکر بود که خیلی راحت نمی شد خلوتشو به هم زد و گفتگو کم پیش میومد. این خلون همیشه از زمان ظرف شستن و لباس شستن گرفته تا موقع پیاده روی مسیر خوابگاه تا دانشگاه همیشه محیطی بود برای حل مسائل پیچیده ریاضی توسط رضا.

توی همین پاییز بود یعنی چند ماه قبل از حادثه که یکی از دوستان دوران دبیرستان من در خوابگاه مهمان من بود. نظریه جالبی در ریاضی داشت و به دنبال این بود که این نظریه شو به طور آکادمیک در جایی مطرح کنه.  خیلی جا ها رفته بود و از خیلی از استادان ریاضی کمک گرفته بود اما خیلی حرفشو نمی فهمیدند. تا اینکه اومد خوابگاه ما و سراغ رضا. با هم یه شب رفتیم اتاق رضا. با توجه به اینکه خیلی آشنایی زیادی وجود نداشت من مردد بودم که چه برخوردی با ما می کنه و آیا کار درستیه که وقتشو گرفتیم؟

اول دوست من یه مسئله خیلی پیچیده و مشکل ریاضی رو داد به رضا که حل کنه. من متعجب یواش بهش گفتم نظریه تو که یه چیز دیگه بود. بعدا فهمیدم اینو برای دست گرمی و برای امتحان طرف مقابل استفاده می کنه. بعد از زمان کوتاهی اون مسئله پیچیده توسط رضا حل شد و دو تا شون رفتند سراغ همون نظریه.

از همون شب این دوست من چند بار به تهران اومد و مهمون ما شد و معمولا قسمتی از وقتش با رضا بر سر بحث ریاضی می گذشت. این باعث شد که آشنایی ما هم بیشتر بشه و به یک دوستی بدل بشه که متاسفانه چند ماه بیشتر دووم نیاورد. البته عمیقا معتقدم که باب دوستی با رخت بستن از این جهان بسته نمیشه و تازه جذاب تر و جالب تر هم میشه.

یک سال بعد از حادثه تلخ یعنی در اسفند ماه هفتاد و هفت یه خوابی دیدم که تا حالا جایی تعریف نکردم.

خواب دیدم یه محوطه بزرگی بود و یه جایی شبیه حیاط جلو ورودی ساختمان خوابگاه. تعداد زیادی جمعیت جلو اون ایستاده بودند. من از فاصله دور به جمعیت نگاه می کردم. بعضی شون آشنا بودند و بعضی شون رو نمی شناختم. احساس من توی خواب این بود که اینجا یه چیزی توی مایه های صحرای محشر یا موقع حساب و کتاب یا قبل از پل صراط یا یه همچین جاییه.در حالی که از دور به جمعیت نگاه می کردم دیدم یه نفر داره به سمت من میاد. دقت کردم دیدم رضا است. با همان کت و شلوار کرم رنگ که دقیقا همان عکسی بود که در بسیاری از رسانه ها چاپ شده بود. و با همان چهره متفکر که معمولا موقع راه رفتن به زمین نگاه می کرد. وقتی نزدیک من رسید لبخند زد و گفت: ((میشه تا مرگ با هم بریم؟)) من هم لبخند زدم و گفتم: ((بله. میشه. تا بعدشم اگه بخوای میریم.)) اون گفت: ((نه تا همون مرگ کافیه.)) بعد می خواستم راه بیفتم که از خواب بیدار شدم. البته این آخرشو دقیق یادم نیست. ولی اینو دقیق یادمه که وقتی بیدار شدم خیلی احساس خوب و جالبی داشتم.

اخیرا با خبر شدم که این دوست دوران دبیرستان و واسطه آشنایی من و آن عزیز سفر کرده وبلاگ هم می نویسد. می خواستم از شما خواهش کنم به وبلاگ ایشون سر بزنید و به علاقه مندان به ریاضی هم معرفیش کنید.

***

 

یه گروه دانشجویی توی دانشگاه شریف هستند که کار تهیه فیلم مستند انجام میدن.

چند تا از مستند هاشون هم واقعا جالب بود. برای چند تا جوون دانشجو که سن کمی دارند و رشته تخصصی شون هم سینما و کارگردانی نیست واقعا کار های جالبی اند.

یکی از مستند هاشون اسمش هست ((مهار نشده)) و در مورد پرونده هسته ای ایرانه. یکی دیگه اسمش هست ((دوپینگی ها)) و در مورد رقابت فروش دو فیلم اخراجی های سه و جدایی نادر از سیمین هست. یکی دیگه از فیلم هاشون اسمش هست ((یزدان تفنگ ندارد)) و در مورد وقایع پس از انتخابات سال هشتاد و هشت ساخته شده که ساخت این مستند کار خیلی سختی بود و خیلی از اشخاص و ارگانها سعی کردند جلو ساختشو بگیرند ولی ساخته شد.

اینا مقدمه ای بود که در مورد این گروه دانشجویی و اگه علاقه مند به دیدن این مستند ها هستید می تونید از طریق سایتشون اطلاعات کسب کنید.

اما موضوعی که خیلی دغدغه مهمیه و شاید به دلایلی مستند مهمتر این گروه باشه فیلم مستندی است به نام ((میراث آلبرتا))

این فیلم روز دوازدهم اردیبهشت توی سالن ورزش دانشگاه شریف پخش شد و برای حدود سه هزار نفر تدارک دیده شده بود که فیلم رو ببینند. به تخمین من حدود پنج هزار نفر به سالن اومده بودند و خیلی فرده و بیخ هم نشسته بودند و خیلی ها هم سر پا ایستاده بودند.

این ها رو گفتم که بگم موضوع فیلم یعنی مهاجرت یا فرار مغز ها چقدر دغدغه مهم و مبتلا بهی هست.

دلیل اسم گذاری فیلم اینه که کلیپ سوسن خانم که توسط چند تا از دانشجو های ایرانی دانشگاه ادمونتون در ایالت آلبرتای کانادا ساخته شد و بعد هم نسخه های زیادی ازش در داخل و خارج ساخته شد به نوعی نماد تفریح دانشجو های ایرانی خارج از کشور بدل شد. البته شکی نیست که طیف وسیعی از ایرانی های مقیم خارج از ایران رو نمیشه با این عنوان معرفی کرد. ولی ...

با این مقدمات خیلی مایل بودم یک فضایی فراهم بشه که بشه در مورد موضوع مهاجرت و ادامه تحصیل عمیق بحث بشه. نوشته قبلی که از کتاب نشت نشای امیرخانی بود تا حدودی مقدمه خوبی بود برای این بحث. ولی اینقدر مشغله های خودم زیاد شد که نتونستم ادامه بدم. ولی اگه امکانش بود که در جایی مثل دانشکده مطالعات این فیلم پخش بشه و جلسه گفتگو و پرسش و پاسخی برگزار بشه خواهش می کنم شما هم تشریف بیاورید که می تونه حرفاتون خیلی جالب باشه.

***

 

دیگه چی باید می نوشتم؟ باور کنید چند تا موضوع توی ذهنم بود. راستی مگه ویرگول شیفت تی نبود؟ پس چرا نمیشه؟ <ریال ٌ] نشد که.

اصلا ولش کنید. فعلا حجمش زیاد شد که از هجمه های دیر به دیر نوشتن در امان باشم.

البته شوخی می کنم. دوستان وبلاگی همیشه خیلی لطف دارند. چه آنها که یادداشت می نویسند و چه آنان که نمی نویسند.

سر بلند و پیروز باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳٩۱ - سیاوش